پس از نزدیک به سه ماه قطع ارتباط کامل و اختلال گسترده در شبکه اینترنت ایران، اخبار حاکی از اتصال تدریجی و قطرهچکانی مردم به جهان دیجیتال است. موجی از خوشحالی توأم با آسودگی و خشم و اندوه، فضای شبکههای اجتماعی را میان ایرانیان داخل و خارج از کشور فراگرفته است؛ خوشحالی تلخی که بیش از آنکه نشاندهنده یک پیروزی باشد، راوی یک تراژدی عمیق انسانی، اقتصادی و اجتماعی است. اینکه ملتی برای بازپسگیری حق بدیهی و مسلم خود، یعنی دسترسی به جریان آزاد اطلاعات، باید به شادمانی بپردازد، بزرگترین سند محکومیت حکومتی است که ابزار توسعه قرن بیست و یکم را به سلاحی برای سرکوب و پنهانکاری تبدیل کرده است. در دنیای امروز، اتصال به شبکه جهانی یک امتیاز نیست، بلکه همانند حق تنفس و آب آشامیدنی، بخشی تفکیکپذیر از زیست انسانی است که اکنون توسط یک ساختار تمامیتخواه به گروگان گرفته شده است.
تجربه نشان داده است که قطع اینترنت در ایران، هیچگاه یک تصمیم صرفاً فنی یا امنیتی ساده نبوده، بلکه همواره مقدمه و پوششی برای خشونتبارترین سرکوبهاست. در جریان این دوره از قطع ارتباط، رژیم ایران بار دیگر از تاریکی مطلق اطلاعاتی استفاده کرد تا در طی یک کشتار وحشیانه دو روزه در دیماه ۱۴۰۴، صدای انسانهای آزادیخواه را در گلو خفه کند و هزاران تن از معترضان را به خاک و خون بکشد. هنگامی که تمام راههای ارتباطی با جهان خارج مسدود شد، ماشین سرکوب بدون واهمه از ثبت تصاویر، انتشار اسناد یا نظارت افکار عمومی بینالمللی، به خیابانها گسیل شد. قطع اینترنت در واقع حکم «شلیک در تاریکی» را داشت؛ اقدامی عامدانه برای اینکه فریاد آزادیخواهی مردم به جایی نرسد و ابعاد واقعی جنایات، شکنجهها و تعداد دقیق کشتهشدگان و مجروحان در ابهام و سکوت مطلق باقی بماند تا جنایتکاران بتوانند در آرامشِ حاصل از سانسور، بر روی خونهای ریختهشده سرپوش بگذارند.
این قطع ارتباط طولانیمدت و ایزوله کردن یک جامعه، چیزی جز «حبس خانگی دستهجمعی» یک ملت در قرنطینه اطلاعاتی نبود؛ اقدامی که نقض آشکار ماده ۱۹ اعلامیه جهانی حقوق بشر و پایمال کردن شریان حیاتی تحقق حقوق بشر در دنیای امروز به شمار میرود. حکومت اسلامی ایران باری دیگر با این کار ثابت کرد که برای حفظ بقای خود، حق انتخاب، آگاهی و حتی حق حیات شهروندان را به راحتی قربانی میکند.
همزمان با این فاجعه انسانی، اقتصاد و معیشت مردم نیز هدف شلیک مستقیم قرار گرفت. در دنیای مدرن که اقتصاد دیجیتال ستون فقرات زندگی میلیونها انسان است، این انزوای اجباری هزاران کسبوکار کوچک و خانگی را به مرز نابودی کشاند و تودههای وسیعی از مردم را که پیش از این نیز زیر بار تورم و بحرانهای مالی کمر خم کرده بودند، در وضعیت فروپاشی کامل اقتصادی قرار داد. سفرههای مردم که به مویی بند بود، با این قطع ارتباط پاره شد و سیستم حتی به قیمت گرسنگی دادن به ملت، ترجیح داد ویترین جنایات خود را تاریک نگه دارد.
ابعاد این فاجعه به مرزهای جغرافیایی ایران محدود نماند و ترومای روانی عمیقی را به جامعه تزریق کرد. میلیونها ایرانی در خارج از کشور، هفتهها در بیم و امید، اضطراب و بیخبری مطلق از وضعیت سلامت و جان خانوادههای خود در داخل کشور به سر بردند، آن هم درست در روزهایی که اخبار مبهم و هولناک از کشتار و سرکوب و جنگ در جریان بود. هر بوق ممتد تلفن و هر پیام بیپاسخ، خنجری بر روان خانوادهها بود. تبدیل کردن نیاز عاطفی برقراری تماس با عزیزان و شنیدن صدای مادران و فرزندان به یک امتیاز امنیتی و ابزار شکنجه روانی، اوج بیرحمی ساختاری یک حکومت علیه شهروندانش است؛ جنایتی خاموش که فراتر از خیابانها، خانهها و قلبهای میلیونها انسان را در سراسر جهان جراحت زد.
در نهایت، خوشحالی امروز مردم ایران در داخل و خارج از کشور، هرگز نباید جنایات رخداده در سایه قطع اینترنت را از یادها ببرد یا صورتمسئله را پاک کند. اینترنت یک «امتیاز حکومتی» یا «پاداش برای حسن رفتار شهروندان» نیست که هرگاه اراده شود قطع و هرگاه صلاح دانسته شود وصل گردد. قطع گسترده اینترنت در ایران به عنوان پوششی برای کشتار آزادیخواهان، یک اقدام ضدبشری، جنایتکارانه و محکوم است. جامعه بینالمللی، نهادهای حقوق بشری و افکار عمومی جهان نباید به سادگی از کنار این «تاریکی مطلق» و خونهای ریختهشده در آن بگذرند و اجازه دهند این رفتار جنونآمیز به یک رویه عادی تبدیل شود.
یادآوری این فاجعه، ثبت اسناد این جنایات و ایستادگی در برابر «عادیسازی» سلب حقوق شهروندی، وظیفهای است که بر دوش تکتک ماست؛ بهویژه امروز که با باز شدن نسبی اینترنت، ویدئوهای هولناک از کشتار و جنایات عریان در خیابانها بیشتر سر از تاریکی بیرون میآورند و گواهی بر این مدعا میشوند. این وظیفه تاریخی ماست تا روزی که عاملان این سرکوب خونین و آمران این سانسور سیستماتیک پای میز محاکمه و عدالت کشیده شوند و پاسخگوی نقض حقوق بنیادین شهروندان و تمام این فجایع گردند.
نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم!
فاطمه رضایی
در پایان ۱۲ روز پر التهاب و درست روزی که آتش بس اعلام شد، مادرم گر چه
پیر و خسته از بیماری ولی به دلیل عدم دسترسی به امکاناتی که علتش شرایط جنگی
روزهای قبل بود، فوت شد. چه بسا انسانهای دیگری همچون او که در لیست بلند بالای
تلفات ناشی از جنگ نمیآیند.
جنگ خانمانسوز
است. خانوادهها را از هم میپاشد. خانهها را ویران میکند و تمام آنچه انسان با
رنج و کار فراهم کرده را در یک آن نابود میکند. جنگ سرمایههای مادی و معنوی
جامعه را از بین میبرد و در عوض سرمایه بر سرمایه جنگ افروزان میافزاید. جنگ
افروز در هر طرف که باشد تنها به منفعت خود فکر میکند. او با استفاده از بیعدالتیها
و شکستن قوانین جامعه انسانی به جایی رسیده و به همین دلیل نمیتواند آورنده آزادی
و عدالت باشد. برقراری آزادی و عدالت برعهده مردمی است که اسارت و بیعدالتی را با
گوشت و پوست خود حس کردهاند و لذا قدر آن را میدانند و در صورت رسیدن به آن محال
است که آن را به سادگی از دست بدهند.
مادرم به شهادت
کسانی که با او از نزدیک مراوده داشتند زنی مهربان بود. او باهوش- اهل مدارا و بر
ایمان خود به خدا استوار بود. وطنش را دوست داشت و به محیط و آنچه در دنیا میگذشت،
آگاه بود. حافظه خوبی داشت مطالعه میکرد و گاه که مجال بود آنچه خوانده بود را برای
ما تعریف میکرد.
او هم یک قربانی
مرد-پدرسالاری بود چون وقتی در مدرسه ابتدایی انشای خوبی با خطی قشنگ نوشت و معلم
برای تشویق او آن را به پدرش نشان داد، پدر به این استدلال که نوشتن نامه را بلد
شده و این برای یک دختر کافی است، از ادامه تحصیلاش ممانعت کرد. قربانی یک جامعه
نا اگاه و پیرو سنتهای پوسیده بود چون انتظار جامعه زمان او از زن تنها خانهداری
و فرزند آوری بود. او در سن ۱۵ سالگی با پدرم که ۱۰ سال از او بزرگتر بود ازدواج
کرد و وقتی ۱۷ ساله بود، اولین فرزندش را به دنیا آورد. از ۸ زایمان او شش فرزند
زنده ماندند. فاصله بارداریهایش ۲ تا ۳ سال بود به استثنای من که با فرزند قبلی ۹
سال فاصله سنی دارم. کم خونی و بارداریهای متعدد باعث نارسایی قلبیاش شد، همان
دلیل ظاهری مرگش. حال که میخواهم تصویری از مادرم که از ۷ سال پیش، و الان برای
همیشه، از آغوش گرمش محروم شدم داشته باشم، میبینم به خاطر وجود او بود که در
اغلب موارد بیماری با مراقبتهایش و دادن داروهای خانگی و گیاهی بسیاری که میشناخت
حال ما زود خوب میشد. او و پدر عزیزم بودند که همیشه از خواستههای خود به خاطر
بچههایشان گذشتند. آنها همیشه مشوق درس خواندن و تحصیل ما، بچههایشان، بودند.
هر وقت یکی از ما از وقت معمول دیرتر به خانه میرسید هر دو را نگران و منتظر مییافت.
خلاصه این که مادرم مثل اغلب مادرانی که دیده و میشناسم تجسم کامل مهربانی و عشق
بود. افسوس که از آغوش گرم او برای ابد محروم شدم.
چهارم تیر ۱۴۰۴
برگرفته از فیسبوک
لیلا سیفاللهی
رازینی: اوایل آبان سال ۱۳۶۰ بود، زمانیکه اولین فرزندم (دختر بزرگم) را شش ماهه حامله بودم، در مشهد دستگیر شدم. آن زمان علی رازینی رئیس دادگاه انقلاب اسلامی مشهد بود و احکام اعدام پیاپی صادر میکرد. مرا نیز مرتب تحت شکنجههای روحی و جسمی قرار میدادند تا بتوانند سایر افرادی که با هم در مشهد فعالیت میکردیم را دستگیر کنند. یادم نیست آن زمان رئیس زندان مشهد که بود، فقط به خاطر دارم که قیافهای به شدت کریه و زشت و لاغر داشت و چند بار به سلولم آمد و مرا وحشیانه تهدید کرد که اگر از سایر اعضای گروه نگویی تو را از پلهها به پائین پرتاب میکنیم تا بچهات سقط شود و بعد هم تو را اعدام میکنیم، جنایتهایی که آن زمان انجام داده بودند، اما عاقبت نتوانستند از من حرفی بیرون بکشند. ولی فشارهای آن زمان به خودم و نوزاد در شکمام و سایر اعضای خانواده و به ویژه مادرم را هیچگاه فراموش نمیکنم که این ستمگران چه شرایط هولناکی را برای من و سایر فعالان و خانوادههایشان در زندان مشهد و سایر زندانها و در خیابانها ایجاد کرده بودند و چه جانهای عزیزی را گرفتند.
مقیسه: ۲۶ اسفند سال ۸۸ بود که در فرودگاه ممنوع الخروج شدم و پاسپورتم را ضبط کردند و نامهای دادند که برای پیگیری رفع ممنوع الخروجی و دریافت پاسپورت به دادگاه انقلاب بروم. در فرودگاه آنقدر فریاد زدم و از جنایتهای این جانیان گفتم که همهی مسافران و کارکنان فرودگاه هاج و واج مرا نگاه و با همدیگر پچپچ میکردند. بعد از تعطیلات نوروز سال ۸۹، قرار شد به دادگاه انقلاب تهران شعبه ۲۸ نزد مقیسه بروم که مثلاً "دادگاه" تشکیل شود و مقیسه ممنوع الخروجی مرا بررسی کند. من وارد اتاق مقیسه در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب اسلامی تهران شدم و هنوز در میانه در بودم و او ایستاده بود (این لحظه را دقیق به خاطر دارم) و حتی فرصت نداد که بنشینم. پروندهای در دستاش بود و در عرض یک دقیقه، در حالیکه پشت میزش ایستاده و من در میان در ایستاده بودم، پروندهی قطوری را به سرعت ورق زد و آرام آرام با خود گفت: «برادرانت هم که در رجاییشهر اعدام شده اند (جایی که خودش، یکی از جنایتکاران قتل عام بود) و گفت: بهتر است به سفر نروی و این به اصطلاح "دادگاه" تمام شد. او از جلوی من رد شد و با پروندهی در دست به اتاق منشی رفت تا پرونده را به همکارش بدهد.
من به شدت غضبناک به او زل زده بودم و دندانهایم را با خشم بسیار به هم می فشردم. وقتی از اتاق از جلوی من رد شد و میخواست پرونده را به همکارش بدهد، من با صدای بلند و با خشم بسیار چندین بار پشت سر هم گفتم: «بالاخره روزی، بالاخره روزی، باید جوابگوی تمام جنایتهایتان باشید و باید پاسخ دهید. بالاخره روزی باید پاسخ دهید.» او و همکاراناش رویشان را به طرف من کرده و شوکه و ترسیده به من نگاه میکردند و مقیسه همینطور هاج و واج، عقب عقب رفت و گفت: بله بله باید پاسخ دهیم، باید پاسخ دهیم و عقب عقب بر روی صندلی همکارش عملاً افتاد. آنقدر ترسیده بود که رنگاش مانند زردچوبه شده بود و همکاراناش نیز شوکه او و مرا نگاه میکردند. من خون جلوی چشمانم را گرفته بود و صورتام از عصبانیت داشت منفجر میشد و با همان حال از اتاق خارج شدم.
بعدها در یکی از بازجوییها، سربازجوی اوین از من پرسید تو میدانی با مقیسه چه کار کردهای؟ ما با تو خیلی مدارا میکنیم. گفتم: این کمترین کاری بود که با او کردم و همگیتان بالاخره روزی باید پاسخگو باشید.
امروز صبح خبر رسید که قاضیهای مرگ رازینی و مقیسه کشته شدهاند. از سویی خوشحال شدم و گفتم حقشان بود و شاید این عاقبت درس عبرتی باشد برای سایر جنایتکاران مثل صلواتی که هر روز حکم اعدام و احکام سنگین صادر میکنند، اما در حقیقت دلم بیشتر میخواست که زنده میماندند و پس از سرنگونی این حاکمیت فاشیستی محاکمه و به حبس ابد محکوم میشدند و پاسخگوی جنایتها و ستمهای بیشمارشان در این ۴۶ سال بودند.
این جنایتکاران گمان میکنند که این صندلیهای قدرت و قضاوت ابدی است، اما بهخوبی متوجه شدهاند، به ویژه پس از قیام قدرتمند، مترقی و سراسری زن، زندگی، آزادی - ژن، ژیان، ئازادی، و مقاومتهای شجاعانه و کم نظیر زنان، که صندلیهای قدرتشان بهزودی واژگون خواهد شد و امیدوارم این سرنگونی به دست جنبشهای مستقل و مردمی انجام شود و شاهد برگزاری دادگاههای عادلانه، علنی و مردمی در ایران باشیم.
منصوره بهکیش
۲۹ دیماه ۱۴۰۳ برابر با ۱۸ ژانویه ۲۰۲۵
برگرفته از فیسبوک منصوره بهکیش:
خاطرهای از هشت سال پیش به یاد مادر عزیزم که جایش برایم بسیار خالی است، و برای مبارزات شجاعانه گلرخ عزیزم که همچنان در زندان است و بسیار فعال و برای تلاشهای آرش عزیز که بیرون زندان فعال است و متاسفانه جدا شده از هم.
امروز ۱۴ دیماه، چه روز عجیبی بود، درست در چنین روزی در سال گذشته مادرم را به همراه استخوان های برادرم، در قطعه ۹۹ بهشت زهرا به خاک سپردیم و امروز می خواستم به سراغ شان بروم، ولی دلم راضی نشد، چون به اتفاق دوستان به شدت نگران حال آرش صادقی بودیم و می خواستیم هر کاری از دست مان بر می آید، انجام دهیم تا زودتر گلرخ بیرون بیاید و آرش نیز اعتصاب اش را تا دیر نشده تمام کند که خوشبختانه این آرزوی کوچک مان، در چنین روزی متحقق شد.
به همین خاطر امروز صبح تصمیم گرفته بودیم دوباره به اوین برویم، شاید تاثیری برای زودتر متحقق شدن خواسته مان داشته باشد. ماموران لباس شخصی در اطراف زندان اوین پخش بودند و اجازه ایستادن و حتی توقف کوتاه را هم به ما نمی دادند که مبادا مانند روز قبل جمعیت بیشتر شود و صدای مان به گوش نا امید شدگان برسد و هوشیار شوند که چه نیرویی دارند. پس از آمد و رفت تعدادی دیگر و به این سو و آن سو راندن ما و تذکر و تهدید دائم ماموران، مجبور شدیم آن جا را ترک کنیم، در راه بازگشت با ماشین از جلوی اوین رد شدیم و جو را به شدت امنیتی دیدیم، زیرا چندین ماشین نیروی انتظامی به قطار جلوی راه وروی سربالایی اوین ایستاده و تعدادی مامور نیروی انتظامی و لباس شخصی نیز جمع شده بودند. مانده بودیم به چه منظور این چنین آماده باش داده اند که عصر خبردار شدیم گلرخ به خانه آمد و سر از پا نشناختیم و به دیدارش رفتیم. هم چنین خبردار شدیم که آرش هم اعتصاب اش را تمام کرده و در بهداری زندان زیر سرم رفته است، هرچند قرار بود او را به بیمارستان منتقل کنند. پس از بازگشت به خانه نیز خبردار شدم که تعدادی از شاگران محمدعلی طاهری هم بدون قید و شرط آزاد شده اند و شگفت زده شدم که ۱۴دی چه روز عجیبی بود!؟ هم خاطره ی تلخ رفتنِ مادر عزیزم که نماد عشق و پایداری بود و هم خاطره ی شیرین آمدن دو جوان نازنین که عشق شان آن ها را سرپا نگاه داشت و امیدوارم هم چنان محکم و استوار بمانند و هم آزادی شاگردان طاهری که با حرکتی زیبا در حمایت از معلم، عاشقی را انتخاب کرده بودند. کاش فردا و فرداهای دگر، دیگر زندانیان عاشق مان نیز به سلامت از زندان آزاد شوند و شادی مان بر غم های مان غلبه کند و بتوانیم از ته دل برقصیم و پایکوبی کنیم.
سال ۸۸ یکی از سال هایی بود که اثر عمیقی بر زندگی من داشت. سالی پر از اتفاقات و خاطرات بد و خوب. همان وقت که پس از سال ها به آرزویی دور از دسترس رسیدم، یافتن دوستانی صاحب فکر و اندیشه و دارای نگاهی انسانی. این بهترین رویداد آن سال از زندگی ام بود. میترا یکی از آنان بود، خردمند- نکته سنج- شوخ طبع- مهربان- حساس و دلسوز. میترا طبع شعری هم داشت که گاه شکوفا می شد و در مورد وقایع مختلف اجتماعی و سیاسی شعری درخور می سرود. از آن سال به بعد بهترین ساعات زندگی ام وقتی بود که در جمع دوستان می گفتیم و می شنیدیم. میترا یکی از دوستان عزیز جمع مان بود که اغلب با صحبت های خود دید جدید و روشنی از مسایل به ما می داد. تا آن که شش ماه پیش به دنبال حادثه ای ناگوار میترا اسیر بستر بیماری شد واز هم صحبتی و همراهی او محروم شدم. امروز پنجشنبه ۲۶ مهر ماه میترای نازنین ما را برای همیشه ترک کرد. برای من و دوستان دیگر که هر کدام حداقل روزی یک بار آرزوی سلامتی میترا را داشتیم و به این امید دل بسته بودیم غم از دست دادن او بسیار سخت است و می دانیم خانواده مهربان و دلسوز او نیز که در تمام مدت بیماری اش دمی تنهایش نگذاشتند و پا به پای او سوختند هم، اندوهی سنگین دارند. برایشان آرزوی بردباری می کنیم و در این غم شریک شان هستیم.
شعر زیر را دوستی امروز سرود تا تسلایی باشد بر این اندوه.
از دست دادن یک رفیق
یک همدم
یک دیر آشنا
آن که در کشاکش روزگار
تکیه گاهی بود سترگ
آواری می شود از غم
و بر احساس چنان تنگ می گیرد
که جز اشک
هیچ پاسخی از بطن آدمی برنخیزد
و با خود میبرد ذهن را
به سفری در گذشته
به سفری نه چندان دور
آنجا که می توان برای دوستی ها
برای از خودگذشتگی ها
راز این غم
راز این درد را
جستجو کرد (از نون- الف)
لیلا سیف اللهی
۲۶ مهر ۱۴۰۳
با تأسف و اندوه عمیق قلبی، با خبر شدم که ماندانا توکلی، یار دیرین ما از خانوادههای دادخواه خاوران که در آمریکا کنار خانوادهاش زندگی میکرد، نیز از میان ما رفت. هنوز داغ رفتن شهناز عزیز تازه است که خبر جانگداز رفتن ماندانا را شنیدم و شوکه شدم و دارم از خشم و ناراحتی به خودم میپیچم.
ماندانا از زنان عاشق و یاران نازنین و جوان ما از خانوادههای دادخواه خاوران بود. زندگی مشترک و عاشقانهی او با همسرش حشمتالله (امیر) آرین بسیار کوتاه بود و هر دو را در سال ۶۱ بازداشت کردند. ماندانا یک سال زندانی بود و همسرش را در زندان نگاه داشتند و آن یاران عاشق و مقاوم را به طرق مختلف شکنجه دادند و عاقبت امیر آرین را در قتل عام زندانیان سياسی در تابستان ۱۳۶۷ به همراه چند هزار زندانی سیاسی دیگر که پیش از آن به حبس محکوم شده یا منتظر آزادی بودند، پشت درهای بسته و بدون اطلاع زندانیان و خانوادهها، مخفیانه اعدام و پیکر او را در گورهای جمعی خاوران پنهان کردهاند و حقیقت را هم چنان انکار یا تحریف میکنند.
تلختر اینکه در همین روزها که ماندانای عزیز و عاشق از میان ما رفت، حمید نوری (عباسی)، یکی از مجرمان شریک در کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷، که در دادگاه استکهلم به حبس ابد محکوم شده و زندانی بود، در پی زد و بند دولت سوئد با جمهوری جنایتکار اسلامی ایران آزاد شد، ولی بیشک او و دیگر شرکای جنایتکارش، پس از پیروزی قیامهاي مردمی در ایران در دادگاههای عادلانه و علنی، محاکمه، پاسخگو و مجازات خواهند شد.
از صمیم قلب به خانوادهی گرامی و زخم خوردهی ماندانا و خانوادههای دادخواه خاوران تسلیت میگویم و شریک غمشان هستم. یاد ماندانا و شور زندگی و عشق عمیقی که در او بود، همواره با ما گرامی و ماندگار است!
آن زخمهای عمیقی که بر تن و جان ماندانا توکلی، شهناز پارسا، فریده امیرشکاری، روشنک کربلایی و همگی ما زدند و هر روز به طرق مختلف تازه میشود و خونریزی میکند را نه فراموش میکنیم و نه میبخشیم!
منصوره بهکیش
۳۰ خرداد ۱۴۰۳ / ۱۹ ژوئن ۲۰۲۴
دیروز نیروهای امنیتی و اطلاعاتی، در همزمانی با مرگ ابراهیم رئیسی؛ یکی از اعضای مؤثر هیات مرگ برای قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷، وحشتزده از گردهم آیی خانوادههای خاوران، با چند ماشین نیروی انتظامی ورود خانوادهها به خاوران را ممنوع کردند و حتی نگذاشتند این داغ بر دل شدگان عکسهای عزیزان خود و گلهای شان را پشت در بستهی خاوران بگذارند تا کمی آرام شوند. خانوادهها با موهای نقرهای زیبایشان، مدتی ایستادند و مقاومت کردند و سپس راهی بهشت زهرا شدند تا در مراسم خاکسپاری شهناز (قمرالملوک) پارسا؛ از خانوادههای فعال و دادخواه خاوران (رضا گلپایگانی همسر شهناز در کشتار زندانیان سیاسی چپ در شهریور ۱۳۶۷ در زندان اوین اعدام شد)، شرکت کنند. آنها گلهایشان را برای گرامیداشت شهناز عزیز بردند و گفتند این گلها را از طرف رضا از خاوران آوردهاند و این برای دو دختر نازنین شهناز (مریم و مینا)، بسیار ارزشمند بود.
مزدوران حاکمیت میخواستند نشان دهند که آثار جنایتهای رئیسی و شرکایش برای آزار و شکنجهی خانوادهها تا این حاکمیت برجاست، همچنان باقی است. خیلی هم متعجب نشدیم، زیرا همانگونه که شهرها را از وحشت حرکتهای مردمی امنیتی کردهاند، خاوران را نیز امنیتی کردند چون از عزیزان ما که ناعادلانه کشته شدند و از گورهای بینام و نشان آنها و از حضور مداوم و مقاوم خانوادههای خاوران ۴ دهه است که به شدت میترسند. اما هر چه بحرانهای حاکمیتشان بیشتر میشود، عاقبت خود را در نشستن پای میز محاکمهای مردمی در ایران نزدیکتر میبینند. واقعیت اینجاست که جنایتهای آنها، تنها کشتن مبارزان و آزادیخواهان نبوده است، بلکه شکنجه و آزار خانوادهها نیز نوعی جنایت است و باید روزی پاسخگو باشند.
بی تردید با رفتن هر عزیزی چون شهناز مقاوم و خستگیناپذیر، داغ ما تازه میشود و تمام بلاهایی که در طی این چهار دهه بر سر ما آوردهاند، چون نواری به جلوی چشمان ما میآید و خشم ما را بیشتر میکند. اینکه او به عنوان یک زن مستقل چه فشارهایی را تحمل کرد تا توانست زندگی خودش و فرزندانش را با لبخند زیبایش و متکی به خود بسازد.
درود به خانوادههای مقاوم و فعال خاوران که پیگیر و خستگی ناپذیر برای یادآوری نام و راه عزیزانمان و برای کشف حقیقت، دادخواهی و برقراری عدالت و برای ساختن دنیایی انسانی شجاعانه ایستادهاند.
درود به آن جانهای جوان و عاشق که با سری افراشته و تا پای جان برای دستیابی به آزادی، برابری و عدالت اجتماعی مبارزه کردند و از مرگ نهراسیدند.
دیروز برای همگی ما روز بسیار تلخی بود، هم به خاطر ممنوعیت ورود خانوادهها به خاوران و دیدن آن ماموران زشت منظر اطراف خاوران، هم به خاطر رفتن و خاکسپاری رفیق شفیق و یار دیرینمان شهناز (قمرالملوک) پارسا، چه برای ما که از راه دور و در غربت نظارهگر بودیم، چه برای خانوادههایی که از نزدیک و زیر تیغ گزمگان سرکوب، شاهد این تلخیها بوده و هستند. تعدادی از خانوادههای خاوران از صبح و مستقیم و تعدادی از خاوران راهی بهشت زهرا شدند تا دوست عزیزمان را با دلی پر درد به خاک بسپارند و دختران نازنین و داغدارش را همراهی کنند.
یار دیرین ما؛ شهناز عزیز را در قطعه ۳۹ بهشت زهرا، همراه استخوانهای مادر مهربانش به خاک سپردند. رضا گلپایگانی همسر شهناز را پس از دو سال بازداشت، در قتل عام زندانیان سياسی در تابستان ۱۳۶۷ در زندان اوین اعدام کردند و پیکرش را مخفیانه در گورهای جمعی خاوران به خاک دادند.
از صمیم قلب به مریم جان و مینا جان، دو دوست جوان و نازنینم تسلیت میگویم و آرزوی سلامتی و طاقت بیشتر برایشان دارم. امید چون مادرشان بتوانند مقاوم و استوار باشند. به دوستان و یارانم از خانوادههای خاوران نیز تسلیت میگویم و آروزی سلامتی و توان بیشتر برایشان دارم.
یاد شهناز پارسا، یاد رضا گلپایگانی و تمام جانهای عاشق گرامی و عشقشان ماندگار است!
اینروزها سیوششمین سالگرد اعدام انوشیروان لطفی نیز هست که در ششم خرداد ۱۳۶۷ در زندان اوین اعدام شد و پیکرش را در خاوران مخفیانه به خاک دادند. یاد تمام مبارزان و فروغ تاجبخش (مادر لطفی عزیز)، آن زن مبارز و مادر دادخواه و دیگر مادران و خانوادههای دادخواه که از میان ما رفتند، گرامی و ماندگار و جایشان بسیار خالی است!
سپیده قلیان، زندانی سیاسی در واکنش به ملاقات آخر پژمان فاتحی، وفا آذربار، محسن مظلوم و محمد فرامرزی با خانوادههایشان، نامهای نوشته است.
بفرمایید سنندج را اعدام کنید
سر مهاباد را ببرید.
بفرمایید نگذارید کودکان ما به دنیا بیایند
بفرمایید نگذارید باران ببارد
و نگذارید گیاه بروید و نگذارید زمین زندگی کند
شیرکو بیکس
شب تا صبح نمی توانیم بخوابیم از کابوس اعدام، گلرخ با چشمهای مضطرب به صفحه تلویزیون نگاه میکند، زیرنویس شبکه خبر امروز خبر قتل چه کسی را منتشر میکند، نرگس و دستهای مضطرب هم بندهایم، مهوش و چشمهای اشک آلود خواهرانم، محبوبه با گریه کنار سپیده، و بعد بانگ مرگ بر خامنهای از هواخوری زندان سکوت مرگبار این دهشت بیکران را میشکند. امروز هم کشتند، هویتشان در همین است که بکشند، آن کس که بخاطر کُرد و بلوچ بودنش در مظان اتهام بیشتریست را راحتتر میکشند. دوباره فریاد مرگ بر خامنهای از هواخوری زندان اوین بلند میشود.
های جنایتکاران سبوعیت آدمکشی شما اگر تمامی ندارد، مبارزه ما نیز خستگیناپذیر است. تفاوت اینست که آنکه پیروز است ماییم، همانطور که پژمان فاتحی با خانوادهاش گفته است: «این مرگ با افتخار است، به همسرم بگویید برایم سیاه نپوشد و ناراحت نباشد»
یا همانطور که محسن مظلوم در ملاقات با مادرش گفته است:
“از جوانا و همەی همسنگرام میخوام کە محکم و با ارادە باشند؛ هر اتفاقی افتادگریە و زاری نکنند و بە ما افتخار کنند”.
صدا میکنیم، پژمان را، محسن را، وفا را، محمد (هژیر) را. قلب ما با آن هاست، قلب ما با جوانا، با بیان، با ماریا است، قلب ما با مادران این عزیزان است. قلب ما با کردستان است.
در این شب وحشت همراه با شما فریاد میزنیم نه به اعدام، که تاریخ پس از پیروزی حق بر جنایت و کشتار در ایران شاهد باشد چه بر ما میرود و چه مقاومتی در جریان بوده است.
یکشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۲
سپیده قلیان – بند نسوان اوین
جمهوری اسلامی با اینگونه خبر رسانیهای شوکه کننده و پیاپی برای اعدام زندانیان سیاسی دارد توان شعلهور شدن قیام آزادیخواهان ایران را محک میزند، ولی اطمینان داشته باشد که با اعدام هر زندانی چه سیاسی چه عمومی، گور خود را عمیقتر و وسیعتر میکَند و به سرنگونی این نظام فاشیستی نزدیکتر میشود!
تصاویری از حضور خانوادههای این چهار زندانی سیاسی کورد جلوی زندان اوین منتشر شده که تنم را میلرزاند. به نظر میرسد که این خانوادهها تنها هستند. چرا؟ آن هم پس از قیام شکوهمند "زن، زندگی، آزادی / ژن، ژیان، ئازادی" که همراهی دادخواهان و آزادیخواهان چشمگیر بود.
حالِ این مادران و خانوادههایشان را با تمام سلولهای تنم حس میکنم. آنها از فرسنگها راه دور راهی زندان اوین شده و در دلشان غوغایی است. و چقدر تلخ که فرزندانشان را پس از یک سال و نیم در شرایطی ملاقات کردند که به شدت بیم آن دارند که فردا سحر پس از اذان صبح عزیزانشان را اعدام کنند، همانگونه که سوم بهمن محمد قبادلو و فرهاد سلیمی را پس از خبر رسانی یک روزه اعدام کردند.
این تنهایی مرا به سالهای دور دههی شصت میبرد که ما مادران و خانوادههای خاوران تنها بودیم و جز خودمان و معدودی از آزادیخواهان همراهی نداشتیم.
ولی جمهوری اسلامی بداند که شرایط دههی شصت با این زمان، زمین تا آسمان تغییر کرده است. دههی شصت بسیاری خبر نداشتند یا خودشان را به ندیدن و نشنیدن میزدند، ولی اکنون مردم از این شرايط فاجعهبار جان به لب شده و مدام در خیابانها اعتراض و اعتصاب میکنند، حتی در زندانها اعتصاب غذای جمعی میکنند.
هرچند مدتی است که برای جلوگیری از اعدام زندانیان سیاسی چون سال گذشته دادخواهان کمتر به خیابانها میآیند، ولی اطمینان داشته باشید که در خانهی بسیاری از آزادیخواهان چه در داخل و چه خارج از کشور ولولهای برای نجات جان این زندانیان و دیگر زندانیان در معرض خطر اعدام و برای آزادی زندانیان سیاسی و دادخواهی و برای رهایی از جمهوری اسلامی برپاست و به زودی این آتشفشان به ظاهر خاموش، آنچنان فوران میکند و چون سیل به راه میافتد که هیچ قدرتی جلودارش نخواهد بود.
جمهوری اسلامی مطمئن باشد که با اعدام هر عزیزی، گور خودش را عمیقتر و وسیعتر کنده و سرنگونی خودش را نزدیکتر خواهد کرد!
آرمیتا چشم بگشا از جا برخیز به پاییز عاشق لبخند بزن از جا برخیز خاورمیانه در آتش جنگ است کودکان فلسطینی کودکان اسراییلی در آتش خشم و کینه قدرتمندان کشته میشوند.
آرمیتا جان عزیز ما، فریاد "زن، زندگی، آزادی" جهانی شد و نرگس جایزه صلح گرفت از جا برخیز و به پاییز رنگین کمان نگاه کن به بهار فکر کن
به اقاقیا و شقایق برای شعر آن مرد عاشق که برای ارغوانها سرود بیدار شو هزاران قلب برای تو به طپش افتاده هزاران چشم برای لبخندت به انتظار نشسته
آرمیتا قاب عکس نباش از جا برخیز برای چشمان خسته و دل خونین مادر از جا برخیز بگذار آن مرد در سلول سرد و غمگین بخواند برای من برای تو روسری تو در بیار موهاتو باز باز کن رقص خوشههای سرخ، بغض من تمام موی تو خیس میشه صورتم، میرسم به آرزوی تو
آرمیتا اگر برخیزی سپیده بار دیگر فریاد آزادی سر میدهد آن مرد غمگین نشسته در سلول از آزادی میخواند تو اگر برخیزی من اگر برخیزم آن تبعیدی هم لبخند خواهد زد
آرمیتا برخیز آرمیتا لبخند بزن تا سرکوبگران ویران شوند آرمیتا برخیز و قاب عکس نباش
شفق از مادران پارک لاله ایران ۲۰ مهر ۱۴۰۲
فریادهای نوید از سیاهچالهای عادلآباد هنوز در گوشهای ماست.
آن چشمان عاشق، آن صدای امیدوار که در آخرین گفتگوی تلفنی برای انتقال به تهران گفت: "برای طناب دارشان دنبال گردن میگردند".
و هنوز امید به زندگی داشت که شاید در تهران گوش شنوایی باشد، ولی حیف نوید جوان نمیدانست که نه تنها مسئولان کشور خودشان را به کری و کوری زدهاند، بلکه گوش سازمانهای حقوق بشری هم کر و چشمانشان کور است و فقط قلمهایشان روی کاغذ میسرد تا بعد از آروغ هایشان این جنایات را محکوم کنند.
امروز تولد نوید افکاری، پهلوانی از شهر عشق و گل و بلبل و شراب شیراز است.
پهلوانی که یقینا اگر فردوسی زنده میشد دیگر پهلوان شاهنامه رستم دستان با گرز و زره نبود تا به جنگ دیوان برود، بلکه پهلوانش نوید افکاری بود که بدون زره و سپر و گرز از سیاهچالهای عادلآباد فریاد دادخواهی سر داد.
«بعدِ یک ماه، توانسته بود با دستورِ قاضی، قاطیِ یک ننه من غریبم بازیِ خاصی، یک ملاقات حضوری بگیرد. بلکم بتواند در گرمای مرداد، خواهر کوچکش را با آن دمپاییهای آبیِ بند ۲۰۹ در یک ربع یا کمتر توی حیاطِ بازداشتگاه ببیند.
پشت درِ همان بازداشتگاهی که این یک ماه نمیذاشتند بیاید اینطرفش. پشت همان دری که هر چند روز یک بار با مادرم از خرمآباد میآمدند، اینطرفترش یک موکت پهن میکردند، مینشستند و منتظر میماندند تا خوشروترین سرباز را پیدا کنند، بلکم دلش بسوزد، بگذارد بیایند تو.
با چشمبند آوردنم توی حیاط. برای دیدن برادری که قبل از آن حتی خیلی به هم تلفن هم نمیکردیم، روی پاهام بند نبودم. مشکیِ عاشورا تنش بود. سفت بغلم کرد. رگهای توی سفیدیِ چشمهاش قرمز شدهبود. اشکِ داغ، روی پوستِ سرخ و گرما زده. با دستی که داشت میلرزید، روی شانهاش زدم که: «غْیرَت داشتو» (جمله به زبان لری است و منظور از غیرت اینجا تحمل است نه تعصب)
تا آن لحظه باکیفیتترین گفتوگوی خواهر برادریمان بود. بیسانسور. هر چه میپرسید که بعضیهاش هم آغشته با غضب بود، راستش را میگفتم. اسم یکی از رفیقهام را آورد و گفت خیلی پیگیرته، کیه؟ گفتم رفیقیم و دوستپسرم نیست.
برای سامان تا آن روز رفیقِ پسر معنی نداشت. وسط حیاط بازداشتگاه، با یک مأمور مراقب، بعدِ یک ماه داشت خواهرش را میدید، باید چه میکرد؟ وضعیت کمیکی بود. من میخندیدم، هی پته میانداختم روی آب، او هِی بغض میکرد و دوباره با یک چیز دیگر سوپرایز میشد و جگرش میسوخت.
جلوی آدمی که بعد خبر دستگیریام احتمالاً اولین سؤالش این بوده که سپیده اصلاً چرا شال سرش نبوده، داشتم میگفتم رفیقهای پسر دارم، تازه یک سال هم هست که دیگر پانسیون نیستم و تنها هم زندگی میکنم. این یک ماه چقدر برادرِ غیرتیام را عوض کرده بود.
اولین چیزی که بغضم را توی انفرادی شکست این بود که دنبالم نمیآیند. میدانستم نمیآیند. هفتهٔ اول سختتر از هفتههای بعد. هنوز خانوادهٔ من خبر نداشتند که کجام اما زنان دیگری داشتند وثیقه میشدند و میرفتند. حتی وقتی بعد یک هفته که بالأخره توانستم زنگ بزنم، حس کردم بابام و سامان موضعشان چیست.
آن یک ماه و نیم سامان را عجیب تغییر داد. بعد از مهسا(ژینا) و ماههای ابتدایی جنبش متهٔ تغییر قطورتر شد. حالا حتی بابام هم پای اخبار مینشست و چشم دوختهبود به هر نامی که از کشتهشدگان بیرون میآمد. به هر فیلمی، صدایی یا عکسی. و من آن روزها که در یک نیمهحصر خانگی در خانهٔ پدری بودم سیر این تغییرِ روز به روز را با چشمهای خودم میدیدم.
من و سامان همچنان در عقیده متفاوتیم. همچنان دو دنیای متفاوت. اما یک سرزمینِ بیطرف بین هر دوی ما هست که در آن خواهر و برادریم. در آن سرزمینِ بیطرف که یکدیگر را در آن بخشیدهایم و دوست داریم. آن سرزمینِ بیطرف برای من نماد امید است، نماد تغییر و پذیرش. نماد روی هم نشستنِ سالها مقاومت زنان و آدمهای آزادیخواه.
بغض، تهِ گلویم را زخم میکند وقتی به زنهایی مثل رومینا اشرفی، مونا حیدری و مبینا سوری ۱۶ ساله فکر میکنم. زنهایی که میتوانستند از زندگی بفهمند و بچشند اما با خشونت تمام، با فرهنگ و حکومتی ضد زن، از زندگی ساقط شدند.
ملاقات با متهم تمام شد. توی ماشین نشستم، چشمبندم را زدم و نیشم باز بود. حتی اگر چند سال هم آزاد نمیشدم، انگار آزادیِ محضی را تجربه کردهبودم. آن رهایی، آن برادر و حالایم را به تک تک شما مدیونم و در ادامه به «زن، زندگی و آزادی». راست نوشته بودید. سپیده تنها نبود.»
سپیده رشنو
بپا خیزید ای داغ بردل شدگان
حضور تعدادی از خانوادههای جانباختگان قیام ژینا در سنندج بر مزار هومن عبدالهی در ۷ فروردین ۱۴۰۲
سر از سجدههای عزا بردارید که نه وقت عزا که هنگامه خشم است.
اشک را خشم کنید خشم را فریاد کنید فریاد را مشت کنید و بر کاخ ظلم بکوبید.
برخیزید که لاله و سنبل کوچیدهاند شقایقها در انتظار دستان مهربان شما
دشت را رنگین کردهاند.
برخیزید دست در دست و شانه بر شانه
انقلاب ژینا در راه مانده است پرچم ژینا را بر دوش کشید صدای مادران خاوران چراغ راهتان باد.
بپا خیزید ای مادران ای ستمدیدگان تاریخ بپا خیزید پیش از آنکه دیوارهای شهر عکس جانهای عاشق شود!
شفق / یکی از مادران پارک لاله ایران بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲
در زندان رجایی شهر از بند دو به بند پنج منتقل شدم، تا چند روز مات و مبهوت از جایی که تبعید شده بودم، سالن بند را بالا و پایین میگشتم. انواع و اقسام مواد مخدر، دعواهای دست جمعی، قمه، چاقو، شمشیر، آدمهای سرخورده و … منظره مقابل چشمانم بود. در همان ابتدای امر با پنج نفر هم خرج شدم. چهار نفر به جرم قتل و یکی هم به جرم سرقت مسلحانه. در بدو ورود یکی از این پنج نفر با شنیدن اینکه من زندانی سیاسی هستم، مرا به گوشه حسینیه برد، مرا هم خرج خودشان کردند.
روزهای اول فضای بند بسیار آزارم میداد، میخواستم هرطور شده از بند پنج، بند بیماران عفونی، بند منتظران قصاص و اعدام، بند فراموش شدگان زمین بروم. ولی کم کم روابطم با زندانیان صمیمیتر و عمیقتر شد. با چند نفر ورزش صبحگاهی میکردیم، عصر در مورد مسائل روز بحث و گفتگو میکردیم و در هر فرصتی به پای درد دل آنان مینشستم. گاهی چند ساعت یکی از مصیبتهای خودش و خانوادهاش میگفت و اشک میریخت. عدهای از قدیمیها هم از زندانیان سیاسی قبلی یاد میکردند، کسانی که قبلا آنجا بودند و حالا نیستند و خاطرههایی از آنان برای من بازگو میکردند. از شعرها و سرودهایی که از آنان یاد گرفته بودند، برایم میخواندند.
بارها از زنده یاد حجت زمانی و دیگران صحبت میکردند. حضور حجت در آنجا پررنگ بود. تازه فهمیدم احترام ها و سلام های چپ و راستی که به من میشد، دلیلش چه بود. کم کم با فضا و آدم های ساکن آن بند آشنا شدم که مثل آدم های دیگر زندگی میکردند، مسواک میزدند، غذا میخوردند، فقط اینها دانسته یا نادانسته مرتکب جرمی شده بودند و الان سال ها بود و روزها بود که منتظر چوبهدار و مرگ بودند یا سال ها از حبس کشیدنشان گذشته بود و سال های دیگر نیز باید میماندند. بند پنج برایشان بنبست دنیا بود. گاهی آنچنان وضعیت آنان مرا تحت تاثیر قرار میداد که فراموش میکردم من هم یک زندانی اعدامی ام، با این تفاوت که امیدی به رهاییم نیست، دست هر اشک از چشمان من میسترد.
نتوانستم از واقعیات و شرایط حاکم بر بند پنج فرار کنم. با خودم گفتم من یک زندانی سیاسیام که نابرابریها و ناملایمات جامعه مرا به اینجا کشانده و این زندانیان بخشی از مردم همین جامعه یا در واقع قربانیان آن بودند، پس باید با آن بمانم، احساس میکردم باید اینجا صیقل میخوردم. بند پنج جایی بود که باید صاف میشدم، تصفیه میشدم و خودم را پیدا میکردم. اینجا بخشی از ویرانهای بود که جامعه نابرابر ما، پایههای خود را روی آن بنا نهاده بود، پس باید میماندم و خودم را در بین همین آدم ها پیدا میکردم. مگر نه اینکه گفتهاند گنج را درون ویرانهها باید جست.
آزار دهندهترین بخش زندگی دوزخیان روی زمین این بود که جامعه، سیستم قضایی، زندان، شاکی همه و همه آگاهانه دست به دست هم داده بودند تا این قسم از آنها را که قربانی شرایط جامعه بودند و ناآگاهانه مرتکب جرمی شده بودند، بسوی مرگ سوق دهند. از مددکار و روانشناس زندان گرفته تا بهداری و مامور زندانی، این انسان ها را به دیدهی … مینگریستند.
روزانه ده ها تابلت شیشه به معتاد و غیرمعتاد داده می شد. ده ها ورق قرص آرام بخش خرید و فروش میشد و مقادیر بالاتر از کیلو موادمخدر وارد بند می شد تا همه در شرایطی غیر از شرایط واقعی قرار بگیرند. تا به قول بعضیها حبس کشیدن برایشان آسان شود و نفهمند چه بر سرشان آمده. اینگونه مرگ تدریجی را تحمل کنند، تا روز یکشنبه یا چهارشنبه آخر یک ماه اسمشان را بخوانند و آخرین گام را به سوی مرگ بردارند. روزهای دوشنبه و روز قبل از اجرای حکم قصاص، با روشن شدن بلندگو سکوت عجیبی بر سالن حکمفرما میشد، چون همه میدانند اگر بیرون بروی برای اجرای حکم است، یعنی نوبت تو شده.
جهان را به بهانه بهداری رفتن صدا زدند، جلو در متوجه میشود قرار است به انفرادی رفته و حکم قصاص او اجرا شود. در فرصتی از دست آن ها فرار میکند و مامورها به دنبال او. از کنارم گذشت مرا گرفت، کلمه «نگذار نگذارید» او را متوجه شدم. بعد دوباره او را گرفتند و اینبار آرام فقط به صورت تک تک ما نگاه میکرد. از کنارم گذشت. شاید بد نباشد تعدادی از آنها را به شما معرفی کنم.
(در حاشیه خواندن نامه از تلفن: “خوب آنها رو مجبور بودم برگ برگشو قایم کنم براتون میخونم“)
ارسلان ت. قدیمیترین زندانی رجایی شهر، هیچگاه اسمش را از بلندگو نشنیدهام. پیرمردی که به سختی راه میرود، هیچکس با او کاری ندارد، بیش از بیست و پنج سال است به جرم قتل در زندان بسر میبرد. او را نبخشیدهاند، همین گونه مانده، هیچکس را ندارد. کسی به ملاقاتش نمیآید، کسی را هم ندارد که به او تلفن بزند. اگر هم داشته دیگر فراموشش کردهاند. حالا فقط یک کفیل یک شناسنامه میخواهد، کسی که او را با خود ببرد. وقتی که به او پیشنهاد کردم که کاری برایش بکنم، خودش میگوید نه کسی را دارد و نه جایی را و اشک هایش سرازیر می شود.
حسین ف. دندانهای مصنوعیش را چند ماهی است به خاطر بدهی که به یکی از فروشندهای موادمخدر دارد، از او گرفتهاند. پولی هم ندارد تا بدهیاش را صاف کند و دندان هایش را پس بگیرد. خیلی کم از اتاقش خارج میشود، یعنی رویش نمیشود.
حسن ب. با وجود اینکه سال هاست انجاست نه سیگار میکشد و نه معتاد شده. میگوید چند سالی است که میوه نخورده، چند سالیست که نتوانسته غذایی بپزد. مجبور است با همین غذای زندان سر کند. راستی نگفتم چرا سیگاری نشده، مغرور است، حاضر نیست دستش را برای سیگار نزد کسی دراز کند. پولی هم ندارد تا سیگار بخرد.
جوانانی مانند ب. م. ت. س. که تعدادشان زیاد است در سن نوجوانی اینجا آمدهاند. برای تهیه مواد، قرص یا خرجشان مورد سواستفاده جنسی قرار می گیرند. به هر کاری تن میدهند، مانند یک تیکه گوشت از این اتاق به اتاق دیگری پرت میشوند. حتی رویشان شرط بندی میکنند. جوانانی که پژمرده شدهاند. نمیدانم چه بگویم، بغض گلویم را گرفته، بقیه را تصور کن.
محمود رحیم و … که سال به سال کسی به ملاقاتشان نمیآید. روزهای سهشنبه از اتاق خارج نمیشوند. قرص خواب میخورند و میخوابند تا دلشان هوای زن و بچه و برادر و خواهر نکند. روزهای سهشنبه چشم خیلیها اینجا سرخ سرخ است. یا کسانی که با خواهش و التماس از تو صدتومان کارت تلفن میخواهند تا از خانواده خبری بگیرند. که قرار است شاید چند هفته یا چند ماه دیگر به ملاقاتشان بیایند یا از بیماران هپاتیت یا (…صدا نامفهوم) یا از چهار شنبههای آخر هر ماه که قصاصی ها را برای حکم میبرند.
کیانوش ر. اکنون در قید حیات نیست. در روز قصاص از او خواسته بودند، که از شاکی پرونده خواهش و التماس کند تا او را ببخشد. اما فقط از آنها معذرتخواهی کرده بود و گفته بود خواهش میکنم هرچه زودتر حکم را اجرا کنند. بقول خودش نمیخواهد دوباره به آن جامعه برگردد. گفت بود این زندگی خفهام میکند.
ر.ش. نه سال است در زندان به سر میبرد، منتظر رضایت شاکی است. پدر و مادرش را در طول حبس از دست داده و زنش بعد از یکسال از حبس او طلاق گرفته و جدا شده. برای تهیه خرج زندان کار نظافت سالن را انجام میدهد.
یوسف ت. همه آرزویش این بوده که دخترانش را در لباس عروسی ببیند. دخترانش شوهر کردهاند. او نتوانسته حتی به مرخصی برود، جون او در بند پنج است. بند پنج یعنی محروم از همه مزایا.
قدیر س. زنش در زندان زنان حبس میباشد، بچهشان در پرورشگاه است. ماهی یک بار او را به دیدن پدر و مادرش میآورند. میگوید ما را نمیشناسد، به مددکار می چسبد… اشک هایش سرازیر می شود. میگوید خسته شده دوست دارد بچهاش او را پدر صدا کند، نه اینکه مانند یک غریبه با او رفتار کند.
هر روز با دیدن این مناظر زندگی میکنم، هر روز در اتاقم به خاطر چند حبه قند به صدا در میآید. چند حبه قند داری؟ یک قاشق چای خشک داری؟ صد تومان کارت تلفن داری؟ یک نان داری؟ یک گوجه داری؟ یک سیبزمینی، یک نصفه پیاز، یک نخ سیگار؟
خدایا اینجا کجاست؟!
خودم را با روزنامهها سرگرم میکنم تا برای ساعتی هم شده این فضا ذهنم خارج شود. ولی در ذهنم به دنبال علت این بدبختیها می گردم که کلمات اصولگرایی، عدالت محوری،اصلاحطلبی، دولت خدمتگذار، سهام عدالت، قیمت نفت، قیمت دلار، جلوی چشمانم رژه میروند و من به زمین و زمان بد و بیراه میگویم.
فرزاد کمانگر
زندان رجایی شهر
بند پنج
متن حاضر برای اولین بار در سیزده همین سالگرد اعدام فرزاد کمانگر پخش میشود (۲۰۲۳).
نامه حاضر از روی صدای فرزاد به تحریر در آمده به تازگی منتشر میشود
مادران پارک لاله ایران، حرکتی جوان و نوپاست و تلاش میکند در ادامه روند خود «صدایی» همراه با «جنبش دادخواهی مادران و خانوادههای آسیبدیدهی ایرانی» باشد. این حرکت مستقل و دادخواهانه که از تلاشگَران عرصه دادخواهی و فعالان اجتماعی تشکیل شده است، از تیرماه 1388، با فراخوان تعدادی از زنانِ دادخواه در اعتراض به کشتن و مجروح و زندانی کردن مردمی که برای حداقل خواست انسانی خود به خیابان آمده بودند، در پارک لاله تهران شکل گرفت.
این حرکتِ دادخواهانه، در مسیر حرکت خود، سه خواست حداقلی و مشخص زیر را تعریف کرد:
- آزادی زندانیان سیاسی و عقیدتی،
- لغو مجازات اعدام،
- محاکمه و مجازات آمران و عاملان همه جنایتهای صورت گرفته در جمهوری اسلامی در دادگاهی علنی و عادلانه.
در طی این مدت نیز همواره در کنار و در پیوند با خانوادهها، در راستای تحقق این سه خواسته حرکت کرده است. این حرکت خودجوش و دادخواهانه به هیچ فرد، گروه و سازمان سیاسی داخلی و خارجی وابستگی ندارد و همچنین با افراد و گروههای وابسته به حکومت مرزبندی دارد.
ما همچنین اعتقاد داریم برای رسیدن به سه خواست حداقلی خود، باید در جهت رسیدن به آزادی بیان و اندیشه، رفع هر گونه تبعیض و جدایی دین از حکومتنیز تلاش کنیم، زیرا علت اصلی این بیعدالتیها را در ساختار حکومت و قوانین آزادی ستیز و تبعیضآمیز جمهوری اسلامی میدانیم.