فرخنده اعظمی از زندانیان سیاسی دوران شاه در گفتوگو با زمانه برای اولین بار از شکنجههای شدید جسمی و روحی در زندان میگوید. او روایت میکند چگونه بازداشت و به تخت شکنجه بسته شد.
زمانه پای صحبت عدهای از زندانیان سیاسی زمان شاه نشسته است. این بار با فرخنده اعظمی، زندانی سیاسی دوران شاه گفتوگو کردهایم. فرخنده اعظمی میگوید با وجود دشوار بودن روایتگری، تصمیم گرفته برای اولین و برای ثبت در تاریخ، از شکنجههایی که بر او رفته بگوید. ◼️ گفتوگوی زمانه با فرخنده اعظمی را بشنویند:
فرخنده اعظمی تنها ۲۲ سال داشت و تازه از سفر ماه عسل برگشته بود که همراه با همسرش توکل اسدیان به دست ساواک بازداشت شد.
فرخنده اعظمی روایت میکند وقتی که بازداشت شد دو مامور ساواک به شدت او را مورد ضرب و شتم قرار دادند. در آن حالی یکی از آنها سعی میکرد جلوی دهانش را بگیرد تا صدای فریادهای او هنگام شلاق زدن بیرون نرود. او میگوید درد شلاق به کف پا چنان زیاد بود که دچار تشنج شد، به همین خاطر او را از تخت باز کردند، کمی به او آب دادند و دوباره به تخت بستند و شروع به شلاق زدن کردند.
فرخنده اعظمی میگوید فریادش از شدت درد بلندتر که شد، یکی از شکنجهگران ساواک روی پشتاش رفت و سعی کرد محکمتر جلوی دهاناش را بگیرد. راه نفس کشیدن از بینیاش را هم گرفتند و درد را افزون کردند.
بعد از مدتی او را از تخت باز کردند. پاهایش به شدت وَرم کرده و شکافته شده بود. شکنجهگران گفتند باید بپرد، در حالی که کف زمین سنگ ریزه بود و این باعث میشد تا او درد زیادی را متحمل شود. او را بعد از چند نویت شکنجه با شلاق به میلهای در انتهای سالن بستند و به او گفتند تا زمانی که اعتراف نکند هر روز همین بساط را تکرار خواهند کرد.
اینها تنها بخشی از شکنجههایی است که فرخنده اعظمی در دوران بازداشت و زندان متحمل شده است. او در بازداشتگاه ساواک انواع شکنجههای جسمی را متحمل شد و زمانی که به زندان اوین منتقل شد مورد شکنجههای روحی قرار گرفت.
پیک ایران
چهارم فروردين ۱۴۰۰ برابر با بيست و چهارم مارس ۲۰۲۱
گوهر عشقی، مادر ستار بهشتی وبلاگنویسی که در سال ۱۳۹۱ در پی شکنجه در بازداشتگاه پلیس فتا کشته شد، طی پیامی به مناسبت سال نو به «چهار دهه جنایت» جمهوری اسلامی اشاره کرد و گفت تا این حکومت برقرار باشد راه نجاتی برای مردم وجود ندارد.
عشقی در این پیام که روز چهارشنبه چهارم فروردینماه منتشر شده به برخوردها و عملکرد حکومت ایران در پروندههایی از جمله اعدامهای دهه ۱۳۶۰، سرکوب اعتراضات دانشجویی سال ۱۳۷۸ و کشتار و بازداشت اعتراضات سراسری سالهای اخیر اشاره کرده است.
او روحالله خمینی و علی خامنهای را «خلیفه اول و دوم حکومت نوپای به ظاهر اسلامی» خوانده و نوشته: «باید بپذیریم مجذوب رویای رسیدن به حکومت عدل علی که برایمان ترسیم کرده بودند شده بودیم.» مادر این جوان قربانی سرکوبهای حکومت ایران میگوید مردم مواردی مانند «اعدامهای وحشیانه» جمهوری اسلامی را فراموش نمیکنند.
گوهر عشقی با اشاره به پرونده انهدام هواپیمای اوکراینی اضافه کرد: «نباید ما مردم فراموش کنیم که خطای انسانی آن هنگام رخ داد که مردم نجیب ایران اختیار خود را در سال ۱۳۵۷ به دست گروهی درندهخو و خونخوار واگذار نمودند.»
او همچنین به محدودیتهای اجتماعی اعمالشده از سوی حکومت اشاره کرد و نوشت: «تحجر و نگاه آلوده به مسائل جنسی، تنها دغدغه حاکمان فعلی ایران بوده و هست.»
عشقی در پایان نامهاش خواستار نامگذاری سال ۱۴۰۰ به نام «مقابله با ظلم» و «براندازی» شد و نوشت: «گویی تا این حکومت برقرار باشد راه نجاتی برای ما مردم وجود نخواهد داشت.»
ستار بهشتی، فعال مدنی در بازداشت به دست نیروی انتظامی بر اثر شکنجه کشته شد. او کارگر جوان و معترضی بود که در یک وبلاگ اعتراضات خود را منتشر میکرد و پس از بازداشت به دست نیروی انتظامی و نهادهای امنیتی بر اثر شدت شکنجه حین بازداشت کشته شد.
برگرفته از تریبون زمانه
۱۸ نوامبر ۲۰۲۰
اینجا در آتلانتا رو به پنجره اتاقم نشستهام و زل زدهام به بیرون ماشینها و گاه رهگذران میگذرند. من با چشمانی پوشیده در پردهای از اشک خودم را میبینم. بانوی جوان سر تا پا پوشیده در لباس سیاه سرگردان در تاریکی شب زل زدهام به تاریکی و ظلمت. حتی تصورش هم سخت است. هنوز در فکر من نمیگنجد بتوان در عرض کمتر از یکماه در بیخبری کامل جان های عاشق عزیزان ما را بگیرند. ماهها ما را در بیخبری نگه دارند. برای قطع ملاقاتها هر بار بهانههای متفاوت بیاورند.
فضای محلی که برای بازرسی می رفتیم پر شده بود از شایعات مختلف. یکی میگفت: شنیدهام بین زندانیان و نگهبانان زد و خورد شده و در این بین چند زندانی کشته شدهاند. همه زندانی ها را در استخر خالی به گلوله بستهاند. با ارسال گاز در سلول زندانیان را کشتهاند. شایعاتی که از خودشان نشأت میگیرد.
ما خانوادهها در بیخبری و ترس و بیم و نگرانی بسر میبریم و این شایعات بر بدگمانی ما دامن میزند. فضا مسموم از این شایعاتیست که به نظر من برای به استیصال کشاندن ما بود. بیخبری و بلاتکلیفی کلافهمان کرده است بعضیها میگویند: اگر کشتید حقیقت را به ما بگویید. علیرغم ناباوری ترس و نگرانی وجود من را پر کرده است.
آخرین ملاقات من و عباس ۲۶ تیرماه ۱۳۶۷ بود. با خانواده عباس قرار گذاشته بودیم که هر دو هفته یکبار آن ها بروند و یکبار من. شوهر خواهر عباس بهروز یوسفپور لزرجانی هم حکم ۱/۵ داشت و خواهرش هم از شمال به تهران میآمد. دیدن همان دوهفته یکبار عباس برای ده دقیقه امید بود. دیدن چشمان خندانش و سکوت ما در همان ده دقیقه و زل زدنمان به هم یک دنیا حرف داشت. ولی الان ماه هاست از او بیخبرم.
خوشحالیم که از ما برای زندان پول یا لباس و دارو تحویل میگیرند. خب زندهاند که از ما وسایل برای زندانی قبول میکنند. چه رشتههای کم و بیپایهای به ما امید میداد!
طومار جمع میکنیم به قطع ملاقات ها اعتراض میکنیم. به بازرسی کل کشور میرویم آنجا در پیادهرو مینشینیم تا شاید کسی پاسخمان دهد. خانوادههایی که به سازمان حمایت از زندانیان مرکز سر می زنند؛ خبر میآورند که آنجا شنیدهاند لیست اسامی زندانیانی را که عفو خواهند داد به آنها ابلاغ کردهاند. تنور امیدمان گرمتر میشود. خوب است. حتما پروندههایشان در دست بررسی است.
بیخبری که ادامه پیدا میکند بدگمانی باز نیشتر به جانمان میزند. آن روز ۲۸ آبان ماه ۱۳۶۷ من نرفته بودم. قرار بود پدر و خواهر عباس بروند و به من خبر ملاقات یا عدم ملاقات را بدهند. آن روز به همه میگویند ملاقات ندارید و اسامی تعدادی از زندانیان را هم میخوانند که خانوادههایشان ساعت یک بروند دم در زندان اوین. پدر عباس با خوش خیالی که شاید ملاقات بدهند با پاسداران چانه میزند که من کشاورزم کار و زندگی دارم. باید از شمال بیایم. دخترش و نوهاش را نشان میدهد سختمان است. به آنها هم میگویند شما هم ساعت یک بیایید اوین.
دم زندان اوین غلغله بود. پدر همسرم میگوید. نام زندانی را صدا می زدند و خانوادهها یک یا دو نفر از خانواده با قامتی افراشته میرفتند تو. ولی وقتی برمیگشتند انگار مچالهشان کرده بودند. با کمر شکسته و ناتوان مسخ شده با یکی یا دو تا ساک در دست برمیگشتند. فقط یک زن بود که وقتی بیرون آمد ساک بچهاش را بالای سر بلند کرد و گفت: از پسرم همین ساک را به من دادند. کشتهاند! نوبت به پدر میرسد. خواهر عباس گفت پدر که آمد بیرون ساکی دستش نبود. خوشحال شدم گفتم حتما عباس زنده است. پدرم که رسید به من گفت دختر من نتوانستم ساک های برادرت را بیاورم برو بگیر! بچه نزد پدر نماند و پدر و من و بچه با هم برگشتیم تو. یکیشان رو به پدر کرد و گفت برو خدا را شکر کن که پسرت را اعدام کردیم. این پسر برای تو پسر بشو نبود! خواهر عباس گفت: با دست های باز رو به پدر گفتم: پدر پسر تو نابغه بود. کمال داشت. جمال داشت. دکتر بود. تو باید به پسرت افتخار کنی.
قبل از این که از آنجا بیرون بیاییم از همسرم بهروز پرسیدم. بعد از کمی جستجو گفتند: زندانی به این نام اینجا نداریم. گفتم: آخرین بار اینجا ملاقاتش کردم کجا بردیدش؟ در نهایت بدون خبری از بهروز برمیگردند شمال بیبالان.
در دیماه به خانواده بهروز میگویند: اعدام کردیم دیگر نیایید. اینجا نیست. ساکی هم نمیدهند.
دوستانم که همسرانشان با عباس زندان بودند و هنوز خبر هولناک را نشنیده بودند؛ بعدها گفتند: ما که خبر عباس را شنیدیم تصمیم داشتیم اتوبوس کرایه کنیم و همه به اصفهان بیاییم که از دوم آذر با تلفن بهشان اطلاع میدهند که کجا و کدام کمیته بروند و آنجا ساک یا ساکهایی از وسایل شخصی همسرانشان تحویلشان میدهند. کسانی که به کمیته زنجان رفته بودن. میگفتند با تریلی ساک آورده بودند یکی یکی نام زندانی را صدا میزدند و به خانوادهها ساک یا پلاستیکی از وسایل زندانی تحویل میدادند. ساک، ساک به جای آدمهای زنده…
همه منگ، مسخ شده، ناباور به اسامی عزیزانشان نوشته بر روی ساک ها زل میزدند. انسان هایی را گم کرده بودیم و خودمان گم شده بودیم. از آن روز زندگی ناتمام ما ورق خورد. ورق خوردنی که هنوز به اندازه هفت مثنوی دنباله دارد. شاید در سال های آتی کسان دیگری از ساک یا ساکهایی که گرفتند حکایتهای دیگری داشته باشند. شاید روزی کسی از قلب هایی بگوید که در یک آن ضربانش تغییر کرد. جان هایی که وقتی خبر اعدام عزیزانشان را شنیدند از بدن ها پرکشید.
من از سرکار برگشته بودم. دو تا عکس از عباس با ریش و بیریش در یک قابی که باز می شد از مخمل گوجهای رنگ بزرگ کرده و هنوز در آستانه در ایستاده بودم و میگفتم این عکس ها را تا به عباس ملاقات بدهند به دیوار می زنم تا هر روز ببینمش. پسر خواهرم از در دیگر وارد شد و گفت: خاله بابای عباس گفت به خاله بگو بچهها را بردارد و بیاورد اینجا. خندیدم و گفتم پدر که میداند من سرکار می روم و نمیتوانم. چشم های اشکآلود همسایهها که آمدند و بچهها را از دور و بر ما بردند حس بدی به من داد. اما هرگز هرگز در خیالم هم راه نمیدادم که عباس من دیگر نخواهد بود. اما آنروز برگ ناتمامی از زندگی من ورق خورد. دیگر من آن بانوی جوان سیاهپوش نیستم. اما دیگر آن بانویی هم نیستم که بودم. انسان دیگری شدم. فاجعه از درون همه ما را تغییر داد. ناامید و خسته و دلمرده دیگر از این همه ظلم وقتی دود از سرم بلند میشود به پشتبام پناه نمیبرم تا نعره سر دهم. چشم به آینده دارم و روز دادخواهی. میدانم که هیچ عدالتی در حق ما اجرا نخواهد شد. کدام عدالتی میتواند عزیزان ما را برگرداند و سال های رفته از عمر ما را جبران کند؟!
«محمد روز شنبه ۲۵ آذر ساعت ۱۱:۴۵ از خونه زد بیرون که به مدرسه برود. من هم خودم بیخبر از اعتراضها داشتم میرفتم دانشگاه. خیابانها خیلی شلوغ بود و تصمیم گرفتم از خیابان بغلی به خانه برگردم. اصلا خبر نداشتیم که مدارس را تعطیل کرده اند. به سمت مردم عادی گاز اشکآور زیادی پرتاب میکردند. در میان این شلوغیها یک تیر از بغل به قلب محمد برخورد میکند و میمیرد.»
این روایت چگونگی جان باختن محمد داستانخواه از زبان خواهر بزرگش غزل داستانخواه، در گفتوگو با زمانه است. محمد داستانخواه متولد ۲۰ مرداد ۱۳۸۳، تنها ۱۵ سال سن داشت، نه معترض بود و نه اغتشاشگر که توسط نیروهای یگان ویژه هدف اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد.
محل تقریبی کشته شدن محمد داستانخواه – برای بزرگ شدن تصویر روی آن کلیک کنید
محمد داستانخواه، دانش آموز مدرسه «فردوسی» و ساکن شهرک صدرا در شیراز، روز شنبه ۲۵ آبان در حالی داشت از مدرسه به خانه باز می گشت، در میان شلوغی اعتراضات در خیابان مولانا نزدیک به چهار راه پمپ گاز (مولانا) گلوله به قلبش برخورد می کند و جانش را از دست میدهد.
محمد داستان خواه یک خواهر و برادر بزرگ تر از خودش داشت و او عضو کوچک خانواده پنج نفری داستان خواه بود که بسیار زود آنها را ترک کرد.
به گفته غزل داستان خواه مدارس آن روز بدون اعلام قبلی به خانواده ها تعطیل شده بودند:
«ما نمی دانستیم مدارس تعطیل شده؛ به ما خبر نداده بودند. مادرم نزدیک ساعت ۴ بعد از ظهر با تلفن داشت صحبت میکرد که فهمید مدرسهها را تعطیل کردند. زنگ زد به مدرسه برادرم و با آقای خدادادی معاون مدرسه و گفت که محمد را به خان فرستاده است. ما از ساعت ۴ شروع کردیم به گشتن دنبال محمد در خیابان ها و تا ساعت ۹ شب در خیابان دنبال محمد میگشتیم. محمد پسری نبود تا ۹ شب به خانه بر نگردد. آخر شب فقط بیمارستان مانده بود که سر بزنیم.»
غزل داستانخواه ادامه میدهد:
«من آن روز خودم هم بی خبر از اعتراضات از خانه بیرون آمدم به دانشگاه بروم. دیدم چطور به سمت مردم عادی گاز اشک آور پرتاب میکردن. قبل از شلیک توی خیابان گاز اشکآور زدند و وقتی همه فرار کردند شروع کردند به رگبار گرفتن. همان موقع ۳ نفر کشته شدند، قبل از حضور هلی کوپتر. دقیقا یادمه یک پسری مجروح شده بود و اورژانس آمد طرفش که بهش رسیدگی کند، گفت من خوبم، بروید، مردم کشته شده اند، به بقیه مردم کمک کنید.»
خانواده محمد داستانخواه پس از جستجوی فراوان نهایتاً در ساعات پایانی شنبه شب، در بیمارستان «پیوند اعضا صدرا» محمد ۱۵ ساله را که دیگر زنده نیست، پیدا میکنند. به آنها گفته شد که یک خودروی شخصی محمد را به بیمارستان رسانده است:
«وقتی رفتیم به بیمارستان صدرا حدود ۷۰ نفر کشته و زخمی آنجا بود. ۷ نفر کشته دیگر به همراه برادر من یک جا در سردخانه بودند.»
پس از پیدا کردن و شناسایی جنازه محمد داستانخواه، به خانواده گفته میشود که باید برای پزشک قانونی فرستاده شود. تحقیقات پزشک قانونی و کالبد شکافی پنج روز به طول میانجامد. نتایج تحقیقات پزشک قانونی به صورت کامل و دقیق در اختیار خانواده قرار نمیگیرد. فقط به آنها گفته می شود بر اثر «جسم سخت نفوذی، گلوله» به قلب، طحال و ریه آسیب شدید وارد شده است.
بعد از گذشت ۵ روز، چهارشنبه ۲۹ آبان جنازه محمد ۱۵ ساله خانواده تحویل داده می شود. آنها به خواست خود جنازه محمد را به روستای «کوه سبز» از توابع مرودشت منتقل میکنند و روز جمعه به خاک می سپارند. خواهرش در این باره میگوید:
«هیچ تعهدی از ما گرفته نشد. ما به خواست خودمان محمد را به روستای کوه سبز بردیم. وقتی چهارشنبه جنازه را به ما تحویل دادند، او را به گلزار شهدا مرودشت بردیم، در سردخانه آنجا نگهداری شد. روز پنج شنبه جنازه را غسل دادند و جمعه مراسم تشییع و خاسکپاری انجام شد. پدربزرگ ما آنجا فوت شده و خواستیم که آنجا باشد.»
محمد داستان خواه: ۱۵ ساله
از غزل داستانخواه درباره وضعیت پدر و مادرش بعد از درگذشت فرزند کوچکشان پرسیدم:
«هیچ کدام حال و روز خوبی ندارند. مخصوصا مادرم که همیشه با محمد بود.»
غزل برادرش این گونه توصیف می کند:
«محمد دلسوز بود، سنگ صبور بود، آنقدر مهربان بود که هنوز باورم ندارم نیستش. کسی نیست که بگوید یک بدی از محمد دیده.»
از خواهر محمد داستان خواه درباره دادخواهی خانواده برای رسیدن به عدالت پرسیدم:
«به ما می گویند دیه میدهیم. دیه داداشم را به من بر میگرداند؟ من میخواهم قاتل داداشم را پیدا کنند. برادر من فقط ۱۵ سال داشت، چطور آقای خامنهای میگویند اغتشاشات امسال دو سال پیش برنامهریزی شده؟»
در ادامه گفتوگوی زمانه با عبدالرضا داستانخواه، پدر محمد داستانخواه را بشنوید:
محمد داستانخواه، یکی از کودکان کشته در اعتراضات مردمی آبان ۹۸ است که به شکل تأسفباری جان باخت. روایت داستان زندگی و مرگ او و دیگر کشتهشدگان، فقط ثبت جنایت سرکوب در جمهوری اسلامی نیست، بلکه تلاشی برای پاسداشت خاطرهاش در راستای دادخواهی است.
بنا به آخرین آمار منتشرشده از سوی سازمان عفو بینالملل، در اعتراضهای سراسری ضدحکومتی پس از گرانی بنزین، تاکنون دستکم ۳۰۴ تن کشته و حدود هفت هزار تن دیگر بازداشت شدهاند.
در جریان اعتراض های آبان ۹۸، تاکنون بیش از ۲۰ نوجوان بین ۱۲ تا ۱۸ سال کشته شده اند که اسامی آنها به شرح زیر است:
۱- علی غزلاوی، ۱۲ ساله – خرمشهر
۲- حسام بارانیراد، ۱۷ ساله – روانسر
۳- علیرضا نوری، ۱۷ ساله – شهریار
۴- محمد بریهی، ۱۷ ساله – اهواز
۵- خالد غزلاوی، ۱۶ ساله – خرمشهر
۶- نیکتا اسفندانی، ۱۴ ساله – تهران
۷- آرمین قادری، ۱۵ ساله – کرمانشاه
۸- امیررضا عبداللهی، ۱۳ ساله – اسلام شهر
۹- پدرام جعفری، ۱۸ ساله – کرج
۱۰- ساسان عیدی وندی، ۱۷ ساله – یزدان شهر
۱۱- امیر حسین دادوند، ۱۷ ساله – اصفهان
۱۲- آرین رجبی، ۱۷ ساله – مریوان
۱۳- احمد آلبوعلی، ۱۷ ساله – ماهشهر
۱۴- مجاهد جامعی، ۱۷ سال – کوت عبدالله
۱۵- رضا نیسی، ۱۵ ساله – اهواز
۱۶- پژمان (علی) قلیپور، ۱۸ ساله – کرج
۱۷- محمدرضا احمدی، ۱۷ ساله سنندج
۱۸- محسن محمدپور، ۱۷ ساله – خرمشهر
۱۹- احمد موسوی جعاوله، ۱۷ ساله – شوشتر
۲۰- محمد داستانخواه، ۱۵ ساله – شهرک صدرا شیراز
رادیو فردا- ۲۱ آبان ۹۹
اظهار بیخبری خانواده زندانی سیاسی کرد از محل حبس و وضعیت او
علی جلالیان، پدر زینب جلالیان، روز چهارشنبه در مصاحبه با رادیوفردا گفت که از وضعیت این زندانی سیاسی کرد پس از آن که روز دوشنبه هفته جاری از زندان کرمانشاه با خانوادهاش تماس گرفته هیچ اطلاعی ندارد.
در روزهای گذشته خبرهایی مبنی بر انتقال خانم جلالیان از زندان کرمانشاه به مکانی نامعلوم منتشر شده بود.
علی جلالیان، پدر او، در پاسخ به سوال خبرنگار رادیوفردا گفت که روز دوشنبه با دخترش تلفنی صحبت کرده و پس از آن اطلاعی از او ندارد.
زینب جلالیان متولد ۱۳۶۱ است و از آذرماه ۱۳۸۶ با حکم حبس ابد، سنگینترین حکم در میان زندانیان سیاسی زن، در زندان به سر میبرد.
او سال ۸۸ به اتهام محاربه با عضویت در گروه پژاک به اعدام محکوم شده بود که، به گفته وکیلش، با یک درجه تخفیف و با عفو رهبری این حکم تبدیل به حبس ابد شد.
خانواده خانم جلالیان در استان آذربایجانغربی زندگی میکنند و او در زندان شهر خوی در نزدیکی محل سکونت خانوادهاش زندانی بود، اما طی چند ماه گذشته چندین بار به زندانهای دیگر منتقل شده و مقامات قضایی و سازمان زندانها تاکنون هیچ توضیح رسمی از وضعیت او و دلیل انتقال چندباره ندادهاند.
در اردیبهشتماه سال جاری این زندانی سیاسی کرد به زندان قرچک ورامین منتقل شد و تیرماه در حالی به زندان کرمان و سپس زندان کرمانشاه منتقل شد که در اعتراض به این انتقالها در اعتصاب غذا به سر .میبرد و خواستار بازگشت به زندان خوی، نزدیک محل سکونت خانوادهاش بود.
بر اساس تبصره یک ماده ۲۳۴ آئیننامه سازمان زندانها، این سازمان «باید ترتیبی اتخاذ نماید که محکومان با درخواست شخصی در نزدیکترین زندان محل سکونت خانواده خود تحمل کیفر نمایند».
علی جلالیان روز چهارشنبه به رادیوفردا گفت که همچنان با مرخصی دخترش مخالفت میکنند و هیچ توضیحی هم درباره علت این مخالفت نمیدهند.
زینب جلالیان بیش از ۱۳ سال است بدون مرخصی در زندان به سر می برد. این در حالی است که بر اساس آئیننامه سازمان زندانها، محکومان بیش از ۱۵ سال و حبس ابد با گذراندن حداقل سه سال از مدت محکومیت میتوانند از مرخصی استفاده کنند.
امیرسالار داوودی، وکیل خانم جلالیان که از آبان ۱۳۹۷ با حکم ۱۵ سال زندان قابل اجرا و ۱۱۱ ضربه شلاق در زندان به سر میبرد، پیش از بازداشت به کمپین بینالمللی حقوق بشر گفته بود که مرخصی موکلش را منوط به مصاحبه تلویزیونی کردهاند و افرادی از وزارت اطلاعات و سپاه، همچنان از موکلش میخواهند مقابل دوربین بنشیند و علیه خود مصاحبه کند.
به گفته آقای داوودی مسئله این است که «نگاهشان به زینب نگاه امنیتی است و فکر میکنند که احتمالاً باید امتیازات لازم را از زینب بگیرند. فکر میکنند به قدر کافی باید زینب را خلع سلاح کنند به زعم خودشان و بعد موجبات آزادیاش را فراهم کنند».
پدر خانم جلالیان در این باره گفته بود: «گفتند آدم سیاسی است برای همین مرخصی نمیدهیم، بعد خودشان چند بار گفتند سند آماده کن برای مرخصی. آماده کردیم اما دروغ گفتند و مرخصی ندادند. میرویم دادگاه پیگیری، میگویند برو به جهنم، چرا آمدی. دختر را از بیست سالگی تا الان، سیزده سال است در زندان نگه داشتهاند و یک روز هم مرخصی ندادند خب، حالش خراب میشود دیگر. حالش خیلی خراب است.»
شبکه حقوق بشر کردستان به تازگی به نقل از یک منبع آگاه گزارش داده که ریههای خانم جلالیان پس از ابتلا به کرونا در زندان قرچک و عدم رسیدگی پزشکی دچار آسیب جدی شده و در این مدت به صورت مداوم سرفه میکند و دچار مشکل شدید تنفسی شده است.
در این مدت همچنین به دلیل التهاب چشم راست وضعیت بینایی وی نیز بار دیگر دچار مشکل شده است.
به گفته همین منبع آگاه، «از زمان انتقال زینب جلالیان به زندانهای کرمان و کرمانشاه به دلیل بستن دستبند و پابند به این زندانی و بر زمین کشیدن وی توسط ماموران امنیتی، مچ دست و پای وی به شدت مصدوم شده و همچنان نشانهیهای زخم و کبودی روی دست و پای او مشهود است».
09 September 2020
رادیوزمانه
اسماعیل عبدی، دبیر کانون صنفی معلمان ایران و زندانی سیاسی محبوس در زندان اوین در اردیبهشت ماه امسال و در آستانه اتمام شش سال حکم حبس پیشین خود، مجددا با حکم ۱۰ سال زندان تعلیقی مواجه شد و درست هنگامی که برای تمدید مرخصی منتهی به آزادیش به دادسرای اوین مراجعه کرده بود، بار دیگر بازداشت و به زندان بازگردانده شد.
منیر عبدی، همسر این زندانی سیاسی در گفتوگو با زمانه درباره آخرین وضعیت پرونده همسرش میگوید پس از پیگیریهای خانواده و وکیل او در ماههای گذشته، این پرونده به دیوان عالی کشور ارسال و برای رسیدگی مجدد تعیین شعبه شده است:
«پس از پیگیریها، پرونده همسرم به دیوان عالی رفت و فعلا از طرف دیوان تعیین شعبه شده و اینطور که وکیل گفته، قرار است به آن رسیدگی شود.»
به گفته همسر این زندانی سیاسی، پرونده اسماعیل عبدی در حال حاضر به شعبه ۱۴ دیوان عالی ارسال شده و در انتظار صدور رأی نهایی از سوی دادگاه است.
آنچنانکه منابع حقوق بشری در سال ۱۳۸۹ خبر بازداشت و تشکیل دادگاه برای اسماعیل عبدی را پوشش دادهاند، اسماعیل عبدی در اردیبهشت ۱۳۸۹ از سوی مأموران وزارت اطلاعات در تهران بازداشت شد. پس از بازداشت این فعال صنفی، مأموران اقدام به تفتیش منزل و ضبط وسایل شخصی او از جمله لپتاپ، کامپیوتر و دفتر خاطراتش کردند.
این فعال صنفی پس از تحمل ۴۴ روز حبس که بیشتر آن را در انفرادی گذرانده بود، در نهایت با تودیع وثیقه ۵۰۰ میلیون تومانی از زندان آزاد شد. پس از آزادی به قید وثیقه، شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست یحیی پیرعباسی در روز هشتم تیر ماه ۱۳۹۰، اسماعیل عبدی را به اتهام «تبلیغ علیه نظام» و «ارتباط با دول متخاصم» به ۱۰ سال حبس محکوم کرد که این حکم به مدت پنج سال تعلیق شد.
منیر عبدی اما در تشریح دلایل بازداشت و اتهامهای منتسب به همسرش در این پرونده میگوید:
«در اردیبهشت ۱۳۸۹ و پس از بازداشت محمود بهشتی لنگرودی و علی اکبر باغانی توسط نهادهای امنیتی، اسماعیل عبدی هم بازداشت شد. او را ۴۴ روز در زندان اوین و بند ۲۰۹ نگه داشتند. البته ما دو هفته اصلا اطلاعی از مکان بازداشت او نداشتیم و با مراجعات و پیگیریهای بسیار از محل بازداشتش مطلع شدیم.»
به گفته همسر این زندانی سیاسی، دادگاه بدوی عبدی را بابت اتهام «تبلیغ علیه نظام» به یک سال حبس و بابت اتهام «افشای اطلاعات امنیتی» به ۹ سال حبس تعزیری محکوم کرد:
«همسرم همان زمان در دفاعیاتش از قاضی پرسیده بود که من فعال صنفی هستم و اعلام کنید کدام اطلاعات امنیتی را منتشر کردهام؟ با وجود اینکه محمود علیزاده طباطبایی، وکیل مدافع همسرم هم برای اثبات این اتهام بیاساس از دادگاه مدرک خواسته بود، متأسفانه دادگاه تجدیدنظر هم حکم ۱۰ سال حبس را عینا تأیید کرد.»
منیر عبدی ابراز امیدواری میکند که شعبه ۲۴ دیوان عالی کشور در صدور رأی نهایی خود اتهامات بیاساسی مثل «افشای اسناد امنیتی» را که هیچ ارتباطی به فعالیت صنفی ندارد، رد کرده و همسرش آزاد شود.
به اجرا درآمدن حکم ۱۰ سال حبس تعلیقی اسماعیل عبدی اما با واکنش بسیاری از فعالان صنفی و کارگری در ایران هم مواجه شد.
کانون صنفی معلمان ایران (تهران) روز ۲۴ اردیبهشت ماه با انتشار بیانیهای به ابلاغ این حکم اعتراض کرد.
در این بیانیه آمده است:
«این حکم در حالی به این معلم زندانی ابلاغ شد که معلمان و دوستانش انتظار داشتند آقای عبدی در سال تحصیلی آینده در مدرسه و کلاس درس حاضر شود.»
در بیانیه کانون صنفی معلمان همچنین تأکید شده است قوه قضاییه بر خلاف بخشنامه اسفند ماه و با توجه به بحران کرونا نه تنها معلمان زندانی را آزاد نکرده، بلکه در کمال شگفتی، پس از اینکه اسماعیل عبدی را به زندان برگرداند، در آستانه هفته معلم، به جریان افتادن حکم زندان ۱۰ سال مربوط به پروندهای مختومه را به او ابلاغ کرد.
صدور حکم ۱۰ سال حبس از تعلیق تا اجرا
پس از صدور حکم ۱۰ سال زندان در سال ۱۳۹۰ این حکم به مدت پنج سال تعلیق شد.
منیر عبدی میگوید بنا بر رأی دادگاه اسماعیل عبدی نمیبایست در این مدت «جرم مشابهی» مرتکب میشد:
«البته او در دفاعیات خود گفته بود من فعال صنفی هستم و اطلاعات امنیتی نه داشتم و نه منتشر کردهام و فعالیت من برای بهبود وضعیت معیشتی معلمان، بهتر شدن وضعیت آموزشی و لغو خصوصیسازی مدارس و برقراری آموزش رایگان برای همه دانشآموزان ایران بوده است.»
منیر عبدی در کنار همسرش اسماعیل عبدی
به گفته خانم عبدی، این مطالبات همیشه در کانون صنفی معلمان در سراسر کشور مطرح بوده:
«شاید اعضای کانون صنفی به نسبت یک میلیون معلمی که در سراسر کشور شاغل هستند تعدادشان کمتر باشد اما همین تعداد هم که شامل چهار الی پنج هزار معلم میشود، همیشه اعتراضشان را با نمایندههای مجلس و با برپایی تجمع اعتراضی مسالمتآمیز در جلوی مجلس به گوش مسئولان رساندهاند اما نهادهای امنیتی همیشه سعی کردهاند این اعتراضات مسالمتآمیز را سیاسی جلوه دهند و همواره بهانهجویی کردهاند که مطالبات صنفی فقط یک پوشش است و اعتراض فعالان صنفی را اغتشاش جا زدهاند در حالی که همین نهادها، علیرغم بازداشت و به زندان انداختن معلمان، در مورد مطالباتشان تاکنون صحبتی نکردهاند.»
مأموران امنیتی و قوه قضاییه در سالهای گذشته به دلایل نامعلوم روی اسماعیل عبدی و چند فعال صنفی دیگر حساستر شدهاند.
همسر او میگوید که دلیل این حساستر شدن شاید این بوده که عبدی و دیگر فعالان همچون بهشتی و باغانی و حبیبی مسئول این اعتراضات شدند، البته نه اینکه رهبر اعتراضات باشند بلکه به عنوان نماینده صنف معلمان فعالیت کردند:
«این را هم اضافه کنم که فعالیت معلمان یک چارچوب حزبی ندارد و کاملا صنفی است. رهبریت مربوط به احزاب است و اصناف نمایندههایی دارند که از طریق شورای هماهنگی معلمان انتخاب میشوند. در شورای هماهنگی هم نمایندههایی از میان معلمان شاغل در شهرهای مختلف ایران حضور دارند. اسماعیل عبدی نماینده کانون صنفی معلمان تهران است.»
فعالیتهای اسماعیل عبدی اما بعد از صدور حکم ۱۰ سال زندان تعلیقی خیلی کمتر بوده اما به گفته منیر عبدی، در سال ۱۳۹۳ شورای هماهنگی معلمان تصمیم به برگزاری یک تجمع اعتراضی در جلوی مجلس میگیرد و این تجمع برگزار میشود. همین مسأله بهانهای برای پروندهسازی دوباره برای اسماعیل عبدی میشود:
«در همان سال، عبدی برای اجلاس بینالمللی معلمان در کانادا دعوت شده بود و او قصد داشت در این اجلاس شرکت کند. همزمان و در همان روزها، شش الی هفت هزار معلم از سراسر کشور تجمع دیگری در اعتراض به لحاظ نشدن بودجه کافی برای وزارت آموزش و پرورش در لایحه بودجه سال ۹۴ برگزار کردند که به تجمع سکوت معروف شد. معلمان در این روز کاغذهایی را به نشانه سکوت روی دهان خود زده بودند و هیچ شعار ضد نظامی هم سر ندادند. حتی برخی از معلمان شرکت کننده در این تجمع پلاکاردهایی حاوی عکس رهبری و رئیس جمهوری در دست داشتند. همه این شواهد نشان میدهند که این تجمع سیاسی نبود و این معلمان برای رسیدگی به مطالباتشان تجمع کرده بودند.»
اسماعیل عبدی اما همزمان با برپایی این تجمع برای گرفتن ویزای کانادا و شرکت در اجلاس بینالمللی معلمان به ارمنستان رفته بود. نهادهای امنیتی از ایران به او اخطار داده بودند که باید برای پاسخگویی به یک سری از سوالات به ایران بازگردد و به زندان اوین مراجعه کند:
منیر عبدی میگوید:
«همسرم پس از بازگشت به ایران و مراجعه به زندان اوین بابت پرونده دیگری بازداشت شد و از آن زمان تاکنون زندانی بوده است. در طول تمام سالهای گذشته که او در زندان بود از نهادهای امنیتی و مراجع قضایی به همسرم اعلام نشد که پرونده دیگری دارد. وکیلش هم چند بار به دادگاه انقلاب مراجعه کرده بود اما به او گفته بودند پرونده حکم ۱۰ سال حبس تعلیقی “مختومه” شده است. در طول پنج سال گذشته که در زندان بوده هم خودش و خانواده هم پیگیر پرونده ۱۰ سال حبس تعلیقی بودیم اما مراجع قضایی گفتند این پرونده بسته شده است. در طول این سالها هر بار با دادیاری زندان اوین و دادستانی صحبت کردیم، میگفتند پرونده بسته شده و شما نگران نباشید. حتی مادر آقای عبدی دیدار حضوری با علی القاصی مهر، دادستان تهران داشت و او گفت که پرونده حبس ۱۰ ساله، معلق است.»
شاکی پرونده حکم حبس ۱۰ ساله اسماعیل عبدی اما وزارت اطلاعات بوده و شاکی پرونده فعلی اطلاعات سپاه است.
همسر اسماعیل عبدی میگوید که قرار بوده حکم شش سال زندان همسرش دی ماه ۹۹ تمام شود اما به دلیل کرونا چند ماه آخر مشمول عفو شده و به مرخصی رفته است. او در اردیبهشت ماه وقتی برای تمدید مرخصی به زندان اوین مراجعه میکند، دادیاری زندان اوین ناگهان اعلام میکند پرونده حبس ۱۰ ساله روی سیستم اداری زندان است و باید اجرا شود:
«در پاسخ به پیگیریهای ما هم گفتند او “جرم مشابه” مرتکب شده و حکم ۱۰ ساله باید اجرا شود.»
فعالیت کانون صنفی معلمان کاملا قانونی است
فعالیت کانون صنفی معلمان از سال ۹۱ و به دنبال شکایت دولت محمود احمدی نژاد مبنی بر ابطال پروانه این کانون به حالت تعلیق درآمد. هرچند پیگیریهای انجام شده از سوی فعالان صنفی معلمان منجر به جلوگیری از لغو مجوز کانون شد اما در طول سالهای گذشته این فعالان با محدودیتهایی در این زمینه مواجه شدهاند.
منیر عبدی اما در ارتباط با «قانونی» بودن فعالیت صنفی معلمان به زمانه میگوید:
«شورای هماهنگی معلمان از طرف وزارت کشور مجوز دارند و جلسات خود را کاملا قانونی برگزار میکنند. کانون صنفی هم مجوز فعالیت دارد و فقط پروانه آن در دوره احمدی نژاد از سوی وزارت کشور تمدید نشده است.»
به گفته خانم عبدی، با توجه به قانون وزارت کشور اگر پروانه فعالیت یک صنف «بیدلیل» تمدید نشود، آن صنف میتواند با همان پروانه قبلی به فعالیت خود ادامه دهد.
منیر عبدی در ادامه میگوید:
«بر همین اساس فعالان صنفی معلمان جلسات خود و گردهمایی سالانه شورای هماهنگی را برگزار میکنند. در این جلسات با هماهنگی تمامی اعضا برای همه موارد برنامهریزی میشود و بیانیهای تصویب میشود. برای نمونه وقتی به مطالبات معلمان رسیدگی نمیشود، بر اساس بیانیهای که توسط همه اعضای شورا صادر میشود، نمایندههای معلمان واسطه میشوند تا تصمیمگیریهای شورا را به اطلاع همه اعضای کانون صنفی در شهرهای سراسر ایران برسانند.»
آخرین وضعیت اسماعیل: ابتلا به کرونا، عدم رسیدگی پزشکی، قطع ملاقاتها
در ماههای گذشته و به دنبال شیوع ویروس کرونا در زندان اوین، منابع حقوق بشری از ابتلای ۱۲ زندانی سیاسی محبوس در بند هشت این زندان از جمله اسماعیل عبدی خبر دادند. زندانیان این بند در اوین در روز ۲۰ مرداد در اعتراض به شرایط وخیم بهداشتی و عدم اتخاذ تمهیدات پیشگیرانه از سوی مسئولان زندان برای مقابله با شیوع ویروس کرونا دست به تحصن زدند.
زندانیان معترض، کوچک بودن فضای اتاقها، نبود و عدم توزیع امکانات بهداشتی اعم از ماسک، دستکش و مایعات ضدعفونی کننده و عواملی از این دست را باعث همهگیر شدن این ویروس کشنده در زندان اوین اعلام کردند.
منیر عبدی میگوید علیرغم اینکه همسرش یک بار به ویروس کرونا مبتلا شده و بهبود یافته اما به دلیل شیوع مداوم این ویروس در بند هشت زندان اوین، همچنان خطر ابتلای دوباره اسماعیل عبدی و همبندیهای او به کرونا وجود دارد.
او در تشریح وضعیت همسرش در زندان میگوید:
«اسماعیل عبدی، امیرسالار داوودی و نصرالله لشنی اکنون در یک اتاق کوچک در کنار یکدیگر هستند. اتاقهای دیگری هم در بند هشت زندان اوین وجود دارد که گرچه ظرفیت آنها حداکثر ۱۰ نفر است اما تا ۱۸ نفر هم در آن اتاقها نگهداری میشوند.»
او با نامناسب توصیف کردن میزان دسترسی زندانیان به امکانات بهداشتی در زندان اوین میگوید:
«لوازم بهداشتی همچون ماسک، ژل و الکل در اختیار زندانیان قرار ندارد و خودشان بالاجبار باید از فروشگاه زندان و به قیمتی گرانتر از بازار تهران این اقلام را بخرند.»
به گفته منیر عبدی، برخلاف چیزی که در صدا و سیما تبلیغ میشود، هیچگونه وسایل بهداشتی در اختیار زندانیان گذاشته نمیشود.
در ۲۲ مرداد ماه امسال و دو روز پس از اعتراض زندانیان بند هشت زندان اوین نسبت به شرایط نامناسب این زندان، برنامه خبری ۲۰:۳۰ گزارشی با هدف عادی جلوه دادن شرایط زندان اوین با وجود شیوع ویروس کرونا در بند هشت پخش کرد.
در این گزارش تعدادی از خبرنگاران صداوسیما با حضور در بندهای مختلف زندان اوین و انجام مصاحبههای تصویری با زندانیان از پیش گزینش شده، سعی کردند با صحنهسازی و انجام مصاحبههای دیکته شده، شرایط را در این زندان عادی نشان دهند.
منیر عبدی اما با رد گزارشهای منتشر شده از سوی صداوسیمای جمهوری اسلامی میگوید:
«در زندان هر عدد ماسک به قیمت چهار الی پنج هزار تومان به فروش میرسد یا ژل دست به قیمت ۲۰ هزار تومان فروخته میشود. متأسفانه در رسانههای داخلی خلاف این را میگویند. ما نه تنها در جریان بیماری کرونا بلکه در زمینه مسائل و مشکلات دیگر هم شاهد دروغهایی بودیم که صداوسیما درباره رسیدگی به وضعیت زندانیان گفته است.»
او به نقل از همسرش در رابطه با عدم توانایی خرید ماسک از سوی برخی زندانیان و همچنین همیاری زندانیها برای رساندن اقلام بهداشتی مورد نیاز به افرادی که بضاعت مالی کافی ندارند، میگوید:
«همسرم از درون زندان اعلام کرده که به شخصه شاهد است آنهایی که پول خرید ماسک ندارند در خیاطی زندان با پارچههای ارزان قیمت برای خود ماسک میدوزند و استفاده میکنند. حتی برخی از زندانیها که به خیاطی دسترسی دارند چند ماسک اضافه میدوزند و بین زندانیهایی که پول خرید ماسک ندارند، پخش میکنند.»
همسر این زندانی سیاسی اما میگوید که به دلیل عدم رسیدگی بهداشتی مسئولان زندان اوین به بخش ملاقاتها و همچنین شرایط نامطلوب کابینها در این زندان، پنج ماه است که همسرش موفق به ملاقات با خانواده خود نشده است:
«از زمان شیوع کرونا در کشور ملاقاتهای زندان اوین به شکل کابینی شده و بچههایم از پشت شیشه و میله باید پدر خود را ببینند و این مسأله برای روحیه بچهها اصلا مناسب نیست. از طرف دیگر هیچ وسیلهای در زندان ضد عفونی نمیشود و احتمال دارد گوشیهای تلفن و محیط زندان آلوده باشد و ما به کرونا مبتلا شویم.»
به گفته منیر عبدی، قبل از اسفند ماه و شیوع کرونا ملاقاتها حضوری بودهاند اما از ۱۰ اردیبهشت ملاقاتها کابینی و تماسها محدود شده است.
خانم عبدی میگوید اجرای حکم حبس ۱۰ ساله از یکسو و قطع اجباری ملاقاتهای هفتگی همسرش با خانواده در حالیست که سه فرزندشان در سنین کودکی، نوجوانی و آغاز جوانی هستند و شدیدا از لحاظ روانی و عاطفی نیازمند حضور پدر در خانهاند:
«دخترم مبینا ۲۰ ساله و ترم پنج دانشگاه است. امیرحسین ۱۳ ساله است و در کلاس هفتم درس میخواند و دختر کوچکم ماندانا هفت ساله است.»
عصرنو
يکشنبه ۹ شهريور ۱۳۹۹ - ۳۰ اوت ۲۰۲۰
دویچه وله: مادر نوید، وحید و حبیب افکاری، سه محکوم اعتراضات مرداد ۹۷، در پیامی تصویری از مردم خواست به کمک او بشتابند تا جلوی احکام "ناحق و ناعادلانه" صادره علیه پسرانش گرفته شود. نوید یکی از پسران او به اعدام محکوم شده است.
بهیه نامجو، مادر نوید، وحید و حبیب افکاری، سه تن از محکومان اعتراضات مرداد ۹۷، در پیامی تصویری گفته است که ماموران لباسشخصی بدون حکم وارد خانهاش شدهاند و فرزندان او را در شهریور ۹۷ نیمهشب دستگیر کردهاند.
خانم نامجو گفته است که بعد از مدتی داماد و شوهرش را نیز بازداشت کرده و سه ماه پس از آن هم سومین پسرش حبیب را دستگیر کردهاند.
مادر برادران افکاری در ادامه صحبتهای خود روایت کرده است که به پسرش وحید آنقدر "شکنجه جسمی و روحی" وارد کردهاند که سه بار دست به خودکشی زده است. به گفته این مادر، پسرش وحید را به شدت شکنجه کردند تا علیه برادرش نوید اعتراف کند.
خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، مراحل مختلف پرونده نوید افکاری را منتشر کرده و نوشته است، نوید افکاری ۲۷ ساله از بازداشتشدگان اعتراضات مرداد ۹۷ در شیراز که دو بار به اعدام محکوم شده، طی نامهای دستنویس مسئولان قضایی را در خصوص شکنجههایی که برای اخذ اعترافات اجباری علیه او اعمال شده، آگاه کرده است.
نوید افکاری درباره این شکنجهها گفته است: «روی صورتم پلاستیک میکشیدند و مرا تا مرز خفگی و مرگ پیش میبردند. دستها و شکم و پاهایم را به وسیله باتوم و اجسام سخت به شدت مورد ضرب و شتم قرار میدادند و مکررا با الفاظ توهینآمیز و رکیک اهانت میکردند. مرا محکم میبستند و در بینیام الکل میریختند».
نوید افکاری، کشتیگیر با چند عنوان قهرمانی کشوری و کارگر گچکار، در یک فایل صوتی از زندان، عنوان کرده است که زیر شکنجه مجبور شده علیه خودش اعتراف کند. برادران افکاری به "تشکیل دسته معاند"، "سرقت و نگهداری اموال مسروقه" و "قتل یک کارمند حراست آب و فاضلاب" متهم شدهاند.
دو دادگاه در شیراز طی محاکمههایی جداگانه، نوید، وحید و حبیب افکاری را به اتهام مشارکت در اعتراضات مرداد ۹۷ به اعدام و زندان و شلاق محکوم کردهاند. به گزارش هرانا، دادگاه وحید افکاری را به ۵۴ سال و شش ماه زندان و برادرش حبیب را به ۲۷ سال و سه ماه زندان محکوم کرده است. هر سه برادر همچنین هر یک به ۷۴ ضربه شلاق محکوم شدهاند.
مطابق اسنادی که خبرگزاری هرانا منتشر کرده، در دادگاه ادعا شده که نوید افکاری در جریان بازجوییها به قتل همکار بسیجی شرکت آب و فاضلاب کازرون که برای ماموریت در شیراز حضور داشته اعتراف کرده، اما مشخص نیست این اعترافها چگونه گرفته شده است.
خانم بهیه نامجو در پیام استمداد خود همچنین میگوید: «یک جلسه دادگاه ناعادلانه و دروغین برگزار کردند که بچههای من نتوانستند از خودشان دفاع کنند. این همه به آنها اتهام بستند بدون این که مدرکی داشته باشند.»
مادر برادران افکاری در پایان پیام تصویری خود درخواست کرده است که برای رسیدگی به پرونده پسرانش یک دادگاه "راستین" برگزار شود. او تاکید میکند: «حال از مردم دنیا و ایران و هر کس که صدای من را میشنود برای حکم ناحقی که برای پسرانم دادند تقاضای کمک دارم.»
رویدادهای مرداد ۹۷ مانند اعتراضهای دی ۹۶ وسیعترین حرکتهای اعتراضی در جمهوری اسلامی پیش از حوادث آبان ۹۸ بود. تا کنون شمار دقیق قربانیان، مجروحان و بازداشتشدگان این اعتراضها مشخص نشده است و آمار حکومت درباره آن با برآوردهای نهادهای حقوق بشری اختلاف زیادی دارد.
مادر برادران افکاری: پسرانم شکنجه شدند علیه هم شهادت بدهند و یکیشان خودکشی کرد
بی بی سی: برادران افکاری از راست حبیب (محکوم به ۲۷ سال زندان) ، نوید (دو بار اعدام) و وحید افکاری (محکوم به ۵۴ سال زندان)
بهیه نامجو، مادر نوید افکاری، کشتیگیر ایرانی ۲۷ ساله که به "دو بار اعدام" محکوم شده، میگوید پسرانش شکنجه شدهاند تا علیه همدیگر شهادت بدهند و یک پسرش در زندان دو بار خودکشی کرده است. او گفته فقط خواستار برگزاری یک دادگاه عادلانه است.
خانم نامجو در ویدئویی که برای بیبیسی فرستاده، خبر داده که علاوه بر سه پسرش، همسر و دامادش هم بازداشت شده بودند.
به گفته فعالان حقوق بشر که با خانواده افکاری در ارتباط هستند، نوید افکاری سنگری، کشتیگیر به اتهام قتل یک نیروی امنیتی، محاربه و شرکت در اعتراضات سراسری مرداد ۱۳۹۷ به "دو بار اعدام"، برادرش وحید افکاری سنگری در مجموع به ۵۴ سال زندان و حبیب افکاری سنگری به ۲۷ سال زندان محکوم شدهاند. هر سه برادر به ۷۴ ضربه شلاق هم محکوم شدهاند.
نوید افکاری، کشتیگیر ایرانی 'به دو بار اعدام' محکوم شده
خانم نامجو میگوید پسرانش بیگناه هستند و در یک جلسه "دادگاه ناعادلانه" بدون "هیچ مدرکی" محاکمه شدند. او خواستار برگزاری دادگاه عادلانه شده است.
به گفته خانم نامجو پسرش حبیب سه ماه بعد از عروسی بازداشت شد و پسر دیگرش وحید آنقدر شکنجه شده بود تا علیه برادرش شهادت بدهد. او میگوید وحید تحت همین فشارها دو بار دست به خودکشی زده است.
نوید و وحید افکاری شهریور ۱۳۹۷ چند روز بعد از اعتراضات بازداشت شدند. سه ماه بعد حبیب افکاری هم بازداشت شد.
روایت وحید افکاری از زندان
شاهد علوی، خبرنگار، صدایی از وحید افکاری (محکوم به ۵۴ سال زندان) منتشر کرده که در آن میگوید مدتها در سلول انفرادی بوده و "با وجود شکنجه و فحاشی" هیچ برگه اعترافی را امضا نکرده است:
"تهدید شدم که بقیه خانواده را بازداشت میکنند. تصمیم گرفتم خودم را بکشم. که دستکم نوید [برادر محکوم به اعدام] از این مخمصه جان سالم به در ببرد. در بیمارستان نمازی سه روز در کما بودم و هیچ کس صدایم را نشنید. بعد در شکنجهها پلاستیک روی سرم میکشیدند. با قل و زنجیر میزدند و ساعتها با باتون به کف پایم میزدند و وادارام میکردند راه بروم. تهدیدم کرده بودند که مادر و خواهرت را بازداشت میکنیم."
وحید افکاری درباره روز دادگاه گفته است:
"خانواده مقتول از همان اول هر گونه آشنایی با ما را منکر شدند. به قاضی گفتم اگر کسی شاهد بوده، برای شهادت احضارش کنید. اگر خطوط موبایل من در منطقه وقوع قتل آنتندهی داشته، یا دوربینی من را ثبت کرده، نشان دهید. اگر آلت جرمی از من یا خانه ما کشف شده، نشان دهید. ولی بدون شک همچین ادلهای وجود خارجی نداشته؛ چون ما بیگناه بودیم. قاضی به نام مهرداد تهمتن فقط ما را نگاه میکرد. من گفتم شهودی دارم که نشان میدهد من در زمان قتل جای دیگر بودم و من را دو سال بیگناه در زندان نگه داشتید. وقتی اینها را میگفتم قاضی فقط خندید و تمسخر کرد و پرسید اتهامت را قبول داری یا نه. من میخواستم خبرنگاران و رسانهها در دادگاه باشند اما قاضی مخالفت میکرد." خط
فعالان حقوق بشر در ایران میگویند که حکم اعدام نوید افکاری، کشتیگیر تایید شده و او در معرض خطر اعدام است.
هرانا نامهای از آقای نوید افکاری منتشر کرده که روی کاغذ زندان است و به نظر می آید که "شکواییه" او از "شکنجه و بدرفتاری" در طول "پنجاه روز بازداشت در اداره آگاهی" باشد.
او در این نامه نوشته همه اعترافات تحت "شکنجه روحی و جسمی" بوده و در حالی که "روی صورتش پلاستیک کشیده بودند و او تا مرز خفگی و مرگ پیش رفته" مجبور به اقرار به "مطالب ساختگی و سراسر کذب" شده است.
هرانا میگوید که یکی از احکام اعدام نوید افکاری به تازگی در دیوان عالی کشور نیز تایید شده و پرونده این سه نفر بابت چند اتهام دیگر همچنان در دادگاه انقلاب شیراز در حال بررسی است.
"پرونده این سه برادر به ترتیب در دادگاه کیفری ۱ و ۲ استان فارس و دادگاه انقلاب شیراز به دلیل اتهامات متعدد مورد بررسی جداگانه قرار گرفته و وحید و نوید افکاری دارای وکیل تسخیری بودند؛ اما حبیب افکاری و یک متهم دیگر همین پرونده وکیل نداشتند."
در پروندهای مشابه در اصفهان یک سال بعد از اعتراضات دی ماه ۱۳۹۶ و کشته شدن یک نیروی بسیج پنج نفر به اتهام قتل او بازداشت شدند.
این پنج نفر به نامهای مهدی صالحی قلعه شاهرخی، محمد بسطامی، عباس محمدی، مجید نظری کندری و هادی کیانی هر کدام به جرم محاربه و قیام مسلحانه علیه حکومت به دو بار اعدام محکوم شدهاند. متهمان دستکم یک سال و گاه تا دو سال بعد از وقایع دی ماه بازداشت شده بودند.
آنها هم بر بیگناهی خود تاکید دارند و میگویند مدرکی برای اثبات جرمشان وجود ندارد.
22 June 2020
رادیوزمانه
گفتوگو با لاله و لادن بازرگان
فرزاد صیفیکاران
از راست به چپ: عالیه علیپور، حاجیه سجودی، عزت سلیمانی، معصومه دانشمند و ننه فرخنده
– رژیم در خاوران یک کمیته دایر کرد که بتواند به خانوادهها فشار بیاورد. به خانوادهها میگفتند حق ندارید دسته جمعی بیایید. مادر ریاحی هم گفته بود شما فرزندان ما را دسته جمعی کشتید، ما هم مجبوریم دسته جمعی بیاییم. یکی از مادرها هم گفته بود شما این فشارها را به ما میآورید که ما را دق بدهید. یکی از ماموران گفته بود لازم نیست ما شما را دق بیاوریم، شما خودتان به زودی میمیرید و ما از شرتان راحت میشویم. (لادن بازرگان)
مادران خاوران یادآور و نماد دادخواهی در برابر جنایت هستند. مادران خاوران نمیمیرند، دق میکنند. آنها د راستای تحقق دادخواهی و رسیدن به عدالت، سالها رنج و ستم مضاعف را از جانب جمهوری اسلامی به جان خریدند ، اما هرگز سکوت نکردند.
طی ماههای گذشته پنج تن از مادران داغدار اعدامهای دهه ۶۰ به نامهای حاجیه سجودی (مادر قائدی) ۱۰ دی ۹۸، عزت سلیمانی (مادر صادقی) ۱۷ دی ۹۸، عالیه علیپور (مادر جهانگیری) ۷ بهمن ۹۸، معصومه دانشمند (مادر بازرگان) ۱۲ اردیبهشت ۹۹ و ننه فرخنده (مادر تیموری) ۱۴ خرداد ۹۹ بدون تحقق دادخواهی و محاکمه عاملین کشتار فرزندانشان، دیده بر خاک کشیدند.
مادران خاوران اما میراث دادخواهی را از خود بر جای گذاشتند و بعد از آنها نیز راه عدالتخواهی همچنان ادامه خواهد یافت.
مادر بازرگان
معصومه دانشمند، معروف به مادر بازرگان، مادر بیژن بازرگان، از جان باختگان اعدامهای دسته جمعی سال ۶۷ بود. بعد از اعدام مخفیانه بیژن بازرگان، فرزند ارشد خانواده، زندگی همه اعضای خانواده دستخوش تغییر شد و همه آنها در طول این سالها تمام تلاششان را برای کشاندن عاملین کشتار دهه ۶۰ به پای میز محاکمه، به کار گرفتهاند.
اما مرگ معصومه دانشمند در غربت، داغی دیگر بر پیکر این خانواده وارد کرد. خانم دانشمند سالها پیش ایران را ترک و در آمریکا زندگی میکرد. ژانویه سال ۲۰۱۸ مشخص شد که او به سرطان حاد غدد لنفاوی مبتلاست و به تجویز دکترها دوره درمان را برای پیشگری از سرطان را آغاز کرد.
لادن بازرگان، یکی از دخترهای خانم دانشمند که با او زندگی میکرد، به زمانه میگوید که خواست مادرش همیشه یک چیز بود: «رفتن رژیم جمهوری اسلامی را ببیند.»
آخرین ماههای زندگی معصومه دانشمند با اعتراضهای سراسری آبان ۹۸ در ایران همزمان بود. به گفته لادن بازرگان، مادرش اعتراضهای آبان ۹۸ را دنبال میکرد و در شرایطی که با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکرد، بسیار متأسف بود از این که بعد از گذشت سالها چرخه خشونت و جنایت همچنان در جمهوری اسلامی تکرار میشود و هر بار نسل جدیدی به بهانههای مختلف کشته میشوند:
«خیلی دلش میخواست رفتن این رژیم را ببیند، به همین دلیل موافقت کرد که هر نوع درمانی را تحمل بکند، چون واقعا شیمی درمانی کار آسانی نیست. شیمی درمانی قوی انجام میداد. پنج روز در بیمارستان به صورت ۲۴ ساعته شیمی درمانی میشد. بعد به خانه میآمد و سه هفته بعد دوباره همین کار را انجام میداد. در مجموع شش بار این کار را انجام داد و پروسه خیلی سختی بود. آگوست ۲۰۱۹ تمام شد و گفتند سرطان رفته ولی ممکن است برگردد. دوباره ژانویه ۲۰۲۰ متوجه شدیم که برگشته. باز هم تصمیم گرفت مبارزه بکند و خیلی جنگید، ولی متاسفانه شیمی درمانی اثر نکرد و اول ماه مه، مادرم درگذشت. او همیشه خواستهاش دادخواهی بود و اینکه این رژیم برای جنایتهایی که کرده، پاسخگو باشد.»
■ گفتوگوی زمانه با لادن بازرگان را بشنوید:
بیژن بازرگان و اعدامهای دهه ۶۰
بیژن بازرگان، سال ۱۳۳۸ در قوچان به دنیا آمده و موفق شده بود در ۱۶ سالگی دیپلم بگیرد. پدرش غضنفر بازرگان، او را برایِ ادامه تحصیل در رشته پزشکی به انگلستان فرستاد و در لندن به جنبش دانشجویان ایرانی پیوست. بیژن بازرگان از فعالان «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور» و هوادار سازمان اتحادیه کمونیستهای ایران بود. او بعد از انقلاب به ایران بازگشت و بلافاصله درکنکور شرکت کرد و توانست در رشته بهداشت صنعتی، در دانشکده پیراپزشکی دانشگاه تهران قبول شود.
بیژن بازرگان تیر ماه سال ۱۳۶۱ در فلکه اول آریاشهر تهران، هنگامی که برای قرار ملاقات با یک دوست به آنجا رفته بود، بازداشت شد. دستگیری بیژن بازرگان حدود شش ماه پس از درگیری مسلحانه «اتحادیه کمونیستهای ایران» و نیروهای جمهوری اسلامی در جنگلهای آمل اتفاق افتاد. او در این درگیری حضور نداشت و صرفا به اتهام هواداری از اتحادیه کمونیستهای ایران بازداشت شده بود.
به گفته لادن بازرگان، پس از دستگیری برادرش، خانوادهشان تا چهار ماه از وضعیت و محل نگهداری او بیاطلاع بودند. بیژن بازرگان دو سال بعد از دستگیری در دادگاهی با چشمان بسته و بدون حق داشتن وکیل و دفاع از خود، به ۱۰ سال زندان محکوم شد. او در حالی که نزدیک به شش سال و نیم از دوران حبس خود را گذرانده بود، در سال ۶۷ بدون اطلاع قبلی در زندان گوهردشت کرج به همراه تعدادی دیگر از زندانیان سیاسی اعدام شد.
بیژن بازرگان از جان باختگان دهه شصت
روایت لاله بازرگان از اعدام برادرش و نحوه برگزاری دادگاههای فرمایشی و شکنجه زندانیان قبل از اعدام، حکایت از پروسهای دارد که صرفا به اعدام خلاصه نمیشود، بلکه مجموعهای از نقض قوانین و نقض آشکار حقوق بشر در حق زندانیان دهه ۶۰ است:
«حکومت اسلامى آنها را بدون دسترسى به دادگاه عادلانه و بدون حضور وکیل مدافع به مرگ یا حبسهاى طویلالمدت محکوم کرد. به طور مثال برادرم که در سال ۶۱ دستگیر شد تا دو سال بلاتکلیف بود و بعد در سال ۶۳ بدون اینکه از دادگاه با او صحبتى به میان آورند، او را به اتاقى بردند که آخوندکى در آن نشسته بوده، برادرم میگفت تا میآمده دهان باز کند و حرفى بزند، آخوندک به او میگفت خفه شو و آخرش هم حکم ۱۰ سال زندان برایش بریده! جنایت سال ۶۷ هم بر کسى پوشیده نیست. کل جریان ۶۷ در تاریخ ما خیلى ترسناک است و مثل یک کابوس میماند. در تاریخ معاصر ایران بىسابقه است. در این کشتار مثل دادگاههاى تفتیش عقاید دوران قرون وسطى از یک عده اسیر زندانى که قبلاً محاکمه شده بودند، البته در بیدادگاههایى که مثال آوردم و به آنها حکم کمتر از مرگ داده شده بود، بعد از آنها پرسیده شد به خدا عقیده دارى یا نه؟ پدرت مسلمان است یا نه؟ نماز میخوانى یا نه؟ جواب نه به این سؤالات طنابکش کردن در حسینیه گوهردشت و اوین و حسینیههاى شهرستانها بود. آنقدر بیرحم بودند که درست هم آنها را نکشتند، اصلاً سلاخى عجیبى بوده، چوبهدار واقعى نبوده. آنها را زجرکش کردند!»
خانواده تا چند ماه از وضعیت فرزندشان هیچ اطلاعی نداشتهاند تا اینکه مادر بیژن بازرگان، برای پیگیری وضعیت فرزندش به زندان اوین مراجعه میکند. در زندان به او گفته شد باید همسرش فردا به آنجا برود. روز بعد با مراجعه غضنفر بازرگان، پدر بیژن بازرگان، به او اطلاع داده میشود که فرزندش در زندان گوهردشت اعدام شده و ساکی که حاوی وسایل شخصی بیژن بود را به او تحویل میدهند، اما از محل دفن هیچ نشانی به آنها داده نمیشود.
مراسم خاکسپاری خانم معصومه دانشمند
لادن و لاله بازرگان، دو خواهر کوچکتر بیژن بازرگان در گفتوگو با زمانه روایتهای دردناکی از آن روزها بازگو میکنند.
لاله بازرگان تأکید میکند وقتى از کشتار دهه ۶۰ صحبت میشود، باید یک موضوع روشن شود که هدف این جوانان جان بر کف چه بود، چرا که جمهوری اسلامی همواره میکوشد روایت خود را در توجیه این کشتار غالب کند:
«متأسفانه در طول سالیان گفتمان این بچهها مغفول مانده و رژیم سعى در وارونه نمایى داشته. نباید از یاد برد که اینها جوانان آرمانخواهى بودند که به دنبال آبادى و سربلندى ایران بودند و در این راه از هیچ کوششى فروگذار نکردند؛ حتى از بذل جان خود. حال اگر به سرانجام نرسید گناه رژیم ولایى است نه گناه این جوانان! من گاهی حرفهاى عجیبى میشنوم که حقیقت ماجرا نیست. مثلاً این جوانها خوشى زیر دلشان زده بود که انقلاب کردند یا اینها به دنبال تجزیه ایران بودند و از این دست حرفها که حقیقت ندارد. اینها جوانان عدالتطلبى بودند که به دنبال احقاق حق مردم و اقلیتهاى قومى و طبقه فرودست جامعه بودند و از استبداد و دیکتاتورى شاه به ستوه آمده بودند. آنها انقلاب کردند و در بزنگاه سال ۶۰، وقتى دیدند انقلاب به کژراهه میرود و به دره ارتجاع مذهبى سقوط میکند، به مقاومت و ایستادگى با تمام قوا روى آوردند. اما رژیم آنها را به بدترین وجه سرکوب کرد.»
مادران خاوران و جایزه حقوق بشری گوانگجو
معصومه دانشمند از جمله مادران دادخواهی بود که بعد از خروج از ایران هم تلاش برای دادخواهی را متوقف نکرد و همراه دیگر مادران خاوران، به صورتی خستگی ناپذیر برای رسیدن عدالت همچنان فعالیت میکرد.
در سال ۲۰۱۴ مادران خاوران نامزد دریافت جایزه حقوق بشری گوانگجو در کره جنوبی شدند. معصومه دانشمند و پروانه میلانی (نویسنده، شاعر، مترجم، فعال حقوق بشر و عضو کانون نویسندگان ایران) اردیبهشت ۱۳۹۳ به نمایندگی از مادران خاوران جایزه سالانه «حقوق بشر گوانگجو» را که «بنیاد یادبود ۱۸ مه» از سال ۲۰۰۰ و به یاد کشته شدگان اعتراضات روز ۱۸ تا ۲۷ مه سال ۱۹۸۰ اهدا می کند، دریافت کردند. آنها برای دریافت این جایزه به کره جنوبی سفر کردند و طی مراسمی مشترکا با عادل رحمان خان، فعال حقوق بشر بنگلادشی این جایزه حقوق بشری به آنها اعطا شد.
لادن بازرگان که در جریان سفر به کره جنوبی و دریافت جایزه حقوق بشری گوانگجو همراه مادرش بود، به زمانه میگوید:
«کرهایها خیلی برایشان عجیب بود که چنین جنایتی در چنین ابعادی اتفاق افتاده است و رژیم توانسته است این همه سال بدون پرداخت هزینه از آن گذر بکند. آنجا ما را بردند به دیدن مادران کره، خیلی ملاقات جالبی بود و از طرف مادران خاوران برای همه آنها گل خریده شد. با اینکه زبان همدیگر را نمیفهمیدیم، اما آنها همدیگر را بغل میکردند، گریه میکردند، خیلی صحنههای جالبی بود و آنها چقدر مادران خاوران را دلداری میدادند.»
دادخواهی تا رسیدن به عدالت
اکنون که مادران خاوران یک به یک جان میسپارند، جریان دادخواهی آنان به کجا خواهد رسید؟
لاله و لادن بازرگان معتقدند پروسه دادخواهی هیچگاه تا رسیدن به عدالت و معرفی و محاکمه مسببان کشتار دهه ۶۰ متوقف نخواهد شد و بر آن پافشاری خواهند کرد.
به گفته لادن بازرگان وقتی فردی کشته میشود، این فقط آن فرد نیست که کشته میشود بلکه به یک جامعه آسیب وارد میشود، زیرا این کشته شدگان خانواده، دوستان و فامیلی داشتند و با درگذشت پدرها و مادرها، جنبش دادخواهی از بین نخواهد رفت:
«ما برای حقوق حقه خودمان و حقوق حقه همه کسان دیگری که در آن مملکت زندگی میکنند، مبارزه خواهیم کرد و این رژیم را به پای میز دادخواهی خواهیم برد.»
لاله بازرگان نیز معتقد است با تکرار جنایتهایی مانند کشتار آبان ۹۸ و ساقط کردن هواپیمای مسافربری اوکراینی، گفتمان دادخواهی باید مصرانه پیگیری شود:
«البته از حکومت کنونی ایران امیدى براى دست یافتن به عدالت نیست، چرا که این حکومت بیدادگر و خشونتمحور است. این حکومت تنها با پایمال کردن حقوق شهروندان و ترساندن و سرکوب آنها به قدرت غیر مشروع خود ادامه میدهد. انتظار رسیدن به حق در چنین حکومتى انتظار بیهودهاى است. گفتمان دادخواهى ۴۰ سال است که جریان دارد، جریانى پویا و عدالتخواه که با پایمردى خانوادهها به اینجا رسیده. گفتمانى که نمیتوان نادیده گرفت. باید این گفتمان را به جایى رساند که دنیا از این گفتمان حمایت کند. بدون کمک سازمانها و دولتهاى مدافع حقوق بشر نمیتوان این گفتمان را به پیروزى رساند. ابتدا باید حقیقت آنچه اتفاق افتاده آشکار شود و حکومت وادار به گفتن حقیقت شود.»
مکانیزم دادخواهی و آشکار شدن حقیقت علاوه بر اجرای عدالت در حق افرادی که در یک پروسه سرکوب کشته شدند، میتواند به نقد و عاملی جدی برای جلوگیری از بازتولید خشونت و یافتن راهکارهایی برای ممانعت از تکرار دوباره آن در آینده منجر شود.
مادری خفته در زیر خاک خاوران
لاله و لادن بازرگان با آنچه از مادر و برادرشان به جای مانده زندگی میکنند. یادگاریهایی که یادآور جنایتهای جمهوری اسلامی و از دست دادن اعضای خانواده آنهاست. لاله بازرگان میگوید هر وقت اسم ابوالقاسم لاهوتی را میشوند، یاد برادرش میافتد:
«برادرم چند روز قبل از دستگیریاش به مناسبت روز مادر کارت تبریکى به مادرم داد که شعر “لالایى مادر” ابوالقاسم لاهوتى را به خط خود بر آن نوشته بود. مادرم از دریافت چنین کارتى با چنین شعرى خیلى ناراحت شد و به نظرش بد شگون آمد و برادرم رفت و دیگر برنگشت و این وطن هم آباد نشد، خوار شد و قسمت اغیار هم شد! آمد سحر و موسم کار است بالام لای خواب تو دگر باعث عار است، بالام لای … خاکِ تنِ آبای تو با خون شهیدان برگرد تو زان خاک حصار است، بالام لای گردیده غمین مادر ایران تو کودک ایرانی و ایران وطن توست جان را تن بیعیب به کار است، بالام لای تو جانی و ایران چو تن توست برخیز سلحشور، تو در حفظ وطن کوش ای تازه گُل، ایران ز چه خوار است؟ بالام لای پس جامهی عزّت به بدن پوش جای تو نه گهواره بوَد، جای تو زین است ای شیر پسر، وقت شکار است، بالام لای برخیز که دشمن به کمین است نگذار وطن قسمت اغیار بگردد با آن که وطن را چو تو یار است، بالام لای / ناموس وطن خوار بگردد …»
کارت پستالی که بیژن بازرگان به همراه شعر «لالایى مادر» به مناسبت روز مادر به مادرش هدیه داده بود و خاک خاوران که یادگار محل دفن بیژن برای معصومه دانشند بود
آن کارت پستال با شعر «لالایی مادر» و مشتی از خاک خاوران، تنها یادگار بیژن بازرگان است.
معصومه دانمشند این خاک را از خاوران همراهش برده بود و تا هنگام مرگ با خود داشت. او وصیت کرده هنگام مرگ خاک خاوران را بر تابوتش بریزند.
فرزند در ایران و مادر در آمریکا، اما هر دو زیر یک خاک خفتهاند: خاک خاوران.
این روایت درد و رنج خانوادههایی است که جمهوری اسلامی زندگیشان را به تباهی کشاند.
مادران پارک لاله ایران، حرکتی جوان و نوپاست و تلاش میکند در ادامه روند خود «صدایی» همراه با «جنبش دادخواهی مادران و خانوادههای آسیبدیدهی ایرانی» باشد. این حرکت مستقل و دادخواهانه که از تلاشگَران عرصه دادخواهی و فعالان اجتماعی تشکیل شده است، از تیرماه 1388، با فراخوان تعدادی از زنانِ دادخواه در اعتراض به کشتن و مجروح و زندانی کردن مردمی که برای حداقل خواست انسانی خود به خیابان آمده بودند، در پارک لاله تهران شکل گرفت.
این حرکتِ دادخواهانه، در مسیر حرکت خود، سه خواست حداقلی و مشخص زیر را تعریف کرد:
- آزادی زندانیان سیاسی و عقیدتی،
- لغو مجازات اعدام،
- محاکمه و مجازات آمران و عاملان همه جنایتهای صورت گرفته در جمهوری اسلامی در دادگاهی علنی و عادلانه.
در طی این مدت نیز همواره در کنار و در پیوند با خانوادهها، در راستای تحقق این سه خواسته حرکت کرده است. این حرکت خودجوش و دادخواهانه به هیچ فرد، گروه و سازمان سیاسی داخلی و خارجی وابستگی ندارد و همچنین با افراد و گروههای وابسته به حکومت مرزبندی دارد.
ما همچنین اعتقاد داریم برای رسیدن به سه خواست حداقلی خود، باید در جهت رسیدن به آزادی بیان و اندیشه، رفع هر گونه تبعیض و جدایی دین از حکومتنیز تلاش کنیم، زیرا علت اصلی این بیعدالتیها را در ساختار حکومت و قوانین آزادی ستیز و تبعیضآمیز جمهوری اسلامی میدانیم.