
۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و کودتای امریکا علیه دولت محمد مصدق و ۲۸ مرداد ۱۳۵۸ صدور فتوای جهاد خمینی و شبیخون سپاهیان اسلام به سنندج. هر دو واقعه عین فاجعه. خونین و دردناک. اطلاعیهی “حضرت امام” که درست در تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۵۸ صادر شده به این قرار است:
« بسمهالله الرحمن الرحیم. الساعه خبر رسید که در سنندج “حزب دموکرات”، آنها ارتشیها و سازمانهای آنها را محاصره کردهاند، و اگر تا نیم ساعت دیگر کمک نرسد اسلحهها را میبرند. و از مسجد سنندج به ما اطلاع دادهاند که حزب دموکرات زنهای ما را به گروگان بردهاند. اکیداً به کلیه قوای انتظامی دستور میدهم به پادگانهای مراکز ابلاغ کنند که به قدر کافی به طرف سنندج حرکت کنند، و با شدت اشرار را سرکوب نمایند. پاسداران انقلاب در هر محلی هستند-با پل هوایی- بسیج شوند و با شدت، تمام اشرار را سرکوب نمایند. تاخیر-ولو به قدر یک ساعت- تخلف از وظیفه، و به شدت تعقیب میشود. از ملت ایران میخواهم که مراقب باشند هر یک از مامورین تخلف کردند فوری اطلاع دهند. من انتظار دارم که تا نیم ساعت دیگر از قوای انتظامی به من خبر بسیج برسد. والسلام.»۱
تابستان سربی سنندج اینگونه رقم خورد! با فتوای خون در شب قیرین شبیخون! شادی و شعف ناشی از پیروزی کوچ مریوان خیلی زود با پرواز جتها و فانتومهای حکومت بر فراز سنندج و شکستن دیوار صوتی و ایجاد رعب و وحشت یکسره گسست. زمانی که به دوران شورانگیز کوچ فکر میکنم با قلبی غمگین رویایی را به یاد میآورم که از اعماق وجودم زمزمه سر میدهد که “ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشهها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست.”۲ دریغا که عمر شوق کوچ مریوان مانند حیات طبیعی بنفشهها کوتاه بود. کوتاه همچون آه! در نیمگاه هنگامهی تابستان هنوز در خانههایمان جا خوش نکرده بودیم و آب خوش از گلویمان پائین نرفته بود و خستگی از تن و جان نتکانده بودیم که “فتوای امام” شرف صدور یافت! ۲۸ مرداد برای نسل من و اینک برای همهی مردم مبارز کردستان و ایران فصل دیگری است. فصلی که “سرمایش از درون درک صریح زیبایی را پیچیده میکند.”۳ درست مانند “زمستان” اخوان ثالث که در مرداد ۳۲ سروده بود. رژیم برای جبران عواقب شکست متاثر از کوچ دست به یک لشکرکشی عظیم علیه مردمی زده بود که برای بدیهیترین حقشان راه مقاومت را برگزیده بودند. ابتدا بامداد روز ۲۸ مرداد ۱۱ نفر از جوانان شهر پاوه به دستور خلخالی تیرباران شدند. همزمان با پاوه و سنندج شهر سقز نیز مورد هجوم ارتش و پاسداران قرار گرفت و بعد از پنج روز مقاومت جانانه سرانجام به پشتوانه بمباران جتها و شلیک سهمگین هلیکوپترها سقوط کرد. یورش به سنندج و ورود نیروهای اشغالگر به شهر با چنان مقاومت تودهای مواجه شد که کمتر از سه ماه بعد به آزادی تمام عیار شهر و بازگشت نیروهای انقلابی انجامید.
هولوکاست خلخالی!
او نماد تمام عیار سیاستهای رژیم جدید در مواجهه با مخالفان سیاسی بود. فراتر از اینها او نماد تمام عیار برخورد با هر انسانی بود که بار اتهامی بر دوش حمل میکرد. نه! این توضیحات کامل نیست. او نماد بربریتی بود که سه دهه بعد در پیکر داعش باز تولید شد. او چهره ی “روحانی” و جهش یافته ی هیملر و آیشمن بود. در هر پاره ای از اندام شومش سیم خاردارهای یک اردگاه مرگ عریان بود. ماوت هاوزن، داخاو، آوش ویتس و…! او به تنهایی یک هولوکاست کامل بود. او و بعدها همپالکیهایش در بیدادگاههای مرگ دههی ۶۰ آمده بودند تا دستور کشتاری را که شاه نیمه کاره رها کرده و گریخته بود تکمیل کنند. او در راس این کشتارها بود. نماد خشونتی که بیش از یک هزارهی طولانی بر مردم این سرزمین رفته بود. تلفیقی از خشونت لگام گسیخته ی تهاجم اعراب و مغولان. برآیند منظم خشونت غزنویان تا قاجاریه و پهلوی که در رژیم اسلامی به قله رسیده بود.
او خلخالی بود. آیتالله شیخ صادق خلخالی. او از هر شرح و توصیفی برای نمایاندن چهره ی واقعی یک تبهکار بی نیاز است. تنها نام نحس او کافی است تا نفرین مادران سیاهپوش بسیاری او را و خدای او را حوالهی مرداب های متعفن کند.
روز ۲۸ مرداد و همزمان با صدور فتوای شبیخون به کردستان “امام امت” نماینده و حاکم شرع خود را نیز به منطقه گسیل کرد. او رسالت داشت که تمام اسیران جنگی را بدون کمترین تردید به جوخههای مرک بسپارد. آخوند خلخالی با چنین حکمی و با عطش شدید خونریزی فقط طی ۱۰ روز از ۲۸ مرداد تا ۷ شهریور ۵۸ انسان مبارز و اسیر که پاسداران کتف بسته در شهرهای پاوه، سنندج، سقز مریوان و مهاباد تحویل او داده بودند را به گلوله بست. از نظر امام “اسلام دین خون است” و خلخالی نماینده ی تامالاختیار اجرای این فتوا. ابتدا و در همان سپیدهدمان تاریخ ۲۸ مرداد ۱۱ مبارز در شهر اشغال شدهی پاوه به خون غلتیدند. سپس آیت الله سرمست از این خونخواری سوار بر هلیکوپتر به سنندج آمد. در محل وقوع فاجعه دو روزنامه نگار و عکاس نیز حاضر بودند. خلیل بهرامی (خبرنگار روزنامه اطلاعات) به یاد میآورد:
« در فرودگاه وقتی ۱۰ مرد دستبند به دست روی نیمکت چوبی برابر خلخالی نشستند، نفر یازدهم مجروح بود و کنار در روی برانکارد قرار داشت. قاضی عمامه اش را برداشت. نعلین اش را در آورد. پایش را روی صندلی گذاشت. از پشت عینک زندانیان را برانداز کرد و نامشان را پرسید. و بعد اتهامات انتسابی را برشمرد ” قاچاق اسلحه، تحریک به شورش و قتل.” هیچ مدرکی ارائه نشد. همه اش حدس و گمان بود. پس از نزدیک به نیم ساعت خلخالی ۱۱ مرد را مفسد فیالارض اعلام کرد.»
روز پنجم شهریور درست ساعت ۵ عصر بود. همان ساعتی که ایگناسیو سانچز مخیاس رفیق محبوب فدریکو گارسیا لورکا به خاک افتاده بود. عکس جهانگیر رزمی – که بعدها برنده ی جایزه ی پولیتزر شد- گویای بخشی از فاجعه است. ۱۱ مرد اسیر را که به غل و زنجیر بسته بودند به محوطه ی باز فرودگاه سنندج کشیدند.
بهرامی همکار عکاس خود (جهانگیر رزمی) را فرا می خواند. به گفته ی هر دو روزنامه نگار:
« محکومان از کنار ۳۰ کارگر فرودگاه گذشتند. یکی از محافظان شخصی قاضی با کفشهای سفید، شلوار و پیراهن سفید و عینک آفتابی و یک تپانچه ی کمری در قفای اسیران بود. او پس از طی تقریباً ۱۰۰ متر محکومان به مرگ را روی زمین خاکی از حرکت بازداشت. همه اعضای جوخه ی مرگ به جز یک نفر صورتشان را با چفیه پوشانده بودند. کریمی (مرد سفید پوش و تیرخلاص زن و سرکرده ی جوخه ی مرگ) از زندانیان خواست آخرین وصیت خود را بگویند. هیچ کس سخن نگفت. جز یک نفر. عیسی پیروالی مردی ساندویچ فروش که عضو هیچ حزب و گروهی نبود. از او فقط یک تفنگ گرفته بودند. او ترسیده بود و نمیتوانست بایستد. یکی از اسیران خواست او را نگهدارد. اولین نفر سمت راست ناصر سلیمی کارمند اداره بهداشت سنندج دست راستش را روی سینه اش گذاشت. دستش باند پیچی شده بود. در برابر او تنها عضو جوخه ی مرگ بدون چفیه زانو زده و مسلسل اش را بالا برده بود. تیرباران به سرعت انجام شد. به گفته ی رزمی (عکاس) همه نمرده بودند. فرد سفید پوش روی احسن ناهید (زندانیِ خوابیده بر برانکارد و دانشجوی پلی تکنیک) خم شد و یک گلوله شلیک کرد. رزمی عکس گرفت. کریمی به سوی اسیر بعدی رفت و به سویش شلیک کرد. او همینطور پیش میرفت و شلیک میکرد….»
یک احتمال قوی حاکی از آن بود احسن ناهید که روی برانکارد دراز کشیده بود هنگام انتقال به زندان از سوی یکی از پاسداران مورد هدف قرار گرفته و زخمی شده بود. شهریار (برادر کوچکتر) احسن و یکی از دوستانش به نام جمیل یخچالی (هر دو اعدام شدند) صرفاً به خاطر نجات احسن از مهلکه خود را تسلیم کرده بودند. روایت جمیل نوره از طرف احسن بسیار تکاندهنده است:
« احسن با وجود زخم ران و خونریزی به فرار ادامه میدهد و در حاشیه ی یک مزرعه زیر شبدرها مخفی میشود. پاسداران سر میرسند و با توجه به اینکه میدانند مبارزان مسلح نیستند از آنان میخواهند تسلیم شوند. گرمای زیر شبدرهای تابستان سربی به شدت آزار دهنده بوده. جاش ها شبدرها را کنار میزنند و احسن را پیدا میکنند. در این لحظه شهریار و جمیل که ناظر صحنه ی اسارت احسن بودند با وجودیکه میتوانستند از مهلکه بگریزند خود را تسلیم میکنند.»
همه ی اسیران به زندان سنندج منتقل میکنند. ساعت ۲ بعد از ظهر یکی از پاسداران با تکه کاغذی میرسد و نام ۱۱ زندانی را میخواند:
احسن ناهید، شهریار ناهید، جمیل یخچالی، ناصر سلیمی، عبدالله فولادی، سیروس منوچهری، اصغر مبصری، مظفر رحیمی، عطا زندی، درویش عیسی پیرولی و مظفر نیازمند.
اسیران به خاک افتاده کم و بیش برای ما آشنا بودند. برای مردم ستمکشیده ی شهر “بوی خوش آشنایی” رنگ سیاه پوشیده بود و به طعم تلخ جنون و خون آمیخته بود و نفرت عمومی از رژیم جدید را به اوج رسانده بود. همه سوگوار بودیم. همراه مادرم به سوی خانه ی عطا زندی شتافتیم. مکان سرخوشی در مسجد منطقه ی “کلکه جار” واقع شده بود و از محله ی ما (قطارچیان) چندان دور نبود. انبوه جمعیت مویه کنان همچون شطی سیاه اطراف را پوشانده بود. به قلب سوگواران که رسیدیم مادر و خاله ی عطا را دیدیم که زخم ناخن و رد خون چهره شان را گلگون کرده بود. شیون سر میدادند و بر سینه ی خود می کوبیدند. اندام نحیف مادرش تاب بر می داشت و بیتابی غریب مادرانه را ضجه میزد. گیسوان آشفته ای که مانند طره های پرپر شده بر شیار خون پیشانی و گونه سوگ سیاووشان را تداعی میکرد. دهان سوخته ای که انگار لبانش را دوخته بودند و از فرط فریاد خشکیده بود. از اینسو و آنسو ناله ی “عظا گیانم رو” فضا را چنان سنگین کرده بود که به سختی می شد نفس کشید. رفیق دیگر به خاک افتاده ی ما ناصر سلیمی بود. نامزد خواهر یکی از دوستان نزدیکم. مردم محله ی ما خوب میدانستند که یکی از مزدوران محلی به نام ناصر رنجآوری رفیق ما را لو داده و موجب دستگیری و اعدام او شده است. دستانی که نه میبخشند و نه فراموش میکنند زودتر از آنچه تصور میرود بر گردن جاش مورد نظر حلقه زد و جان بویناکش را گرفت. متعاقب عقب نشینی پاسداران و بازگشت سرافرازانه ی پیشمرگان به شهر، نامزد رفیق زنده یاد ناصر سلیمی در محوطه ی بیرونی سالن ورزشی تختی و در میان خیل خروشان مردم گریبان جاش مورد نظر را چنان گرفت و راه نفس متعفن او را بست که راه بر غرش جمعیت بازشد.
باری مادام که سایه ی کرکس شوم وتبهکار وجود شیخ خلخالی بر فراز شهرهای کردستان جولان میداد هر روز اخبار اعدام های گروهی منتشر و در روزنامه های سراسری چاپ می شد. برای آیت الله خونریز مهم نبود چه کسی کتف بسته در برابر او ایستاده است. دختری چون رؤیا از دبیرستان یا پرستارانی چون شهلا و نسرین از بیمارستان. پدرم به یاد میآورد که در منزل برادرم در خانه های سازمانی پادگان مریوان، سپیده دمان همان ایام زمانی که برای نماز صبح برخاسته بود بانگ نابهنگامی توجهش را جلب کرده بود وآنگاه که از پشت پنجره ی آشپزخانه به دنبال رد هیاهو بیرون را نگریسته بود خلخالی را دیده بود که با پیشبندی شبیه قصابان همراه با اعضای جوخه های مرگ در حال خوش و بش بوده است. خلخالی خود در گفتگو با حسین مٌهری حضور شخصی در کنار جوخه های مرگ را از افتخارات خود بر شمرده و به نقل از آیت الله آذری قمی – که این خصلت وحشیانه ی او را ستوده و منحصر به فرد دانسته بود- به بربریت لگام گسیخته ی خود نازیده بود. بله ما در چنان روزگاری میزیستیم:
«آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر/ با کنده و ساتوری خونآلود/ روزگار غریبی است نازنین/ و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان.»
باری! چنین بود روزگار ما نازنین! نه فقط دهان و لبان که چشمانمان را نیز می بوئیدند. نه فقط چشمان که قلبمان را نیز می بوئیدند و بعد می دریدند.
***
پی نوشتها.
۱. با پوزش از خواننده ی عزیز. متن اطلاعیه ی “امام امت” عیناً از مرکز خبر رسانی وی نقل شده است. بدون هرگونه ویرایش. در نتیجه مسئولیت چهار پنج غلط دستوری و نگارشی در همین چهار پنج سطر ناقابل به عهده ی شخص شخیص “امام” است. از جمله کاربست دو ضمیر “آنها” در چهار کلمه و دو فعل از بیخ غلط “نمایند” و غیره! شاید وقت برای قتل عام مردم سنندج تنگ بوده است (دستورِ کشتارِ نیم ساعته صادر فرموده اند) و حضرتشان لابد شتابِ و عطشِ خونآشامی داشته اند و فرصت ویرایش نکرده اند!
۲. اصل ترانه ی “کوچ بنفشه ها” سروده ی شفیعی کدکنی است اما زنده یاد فرهاد مهراد آن را با خلاقیت خود تغییر داده و به شکلی ممتاز اجرا کرده است.
۳. احمد شاملو.

0 نظر