رفت ولی زیر خاک نرفت – منيره برادران

 


پرویز قلیچ خانی زندگی را وداع گفت و یک جای خالی بزرگ از خود به جا گذاشت. در حافظه ما اما، جایش خالی نخواهد بود. از چند سال پیش که آلزهایمر او را از ما دور کرد، ما دلتنگ او بودیم. 

دوست و همدل بود، می آمد مهربان و فروتن و می دانست که در خانه ها و دلهای مان جا دارد از اروپا تا آنسوی اقیانوسها. گاه با نان و خرمایی که می گفت سر راه از مغازه ایرانی تهیه کرده است و هر بار شماره تازه مجله آرش. اگر برای خوردن تدارکی لازم بود می آمد آشپزخانه و کار را به دست می گرفت. این صمیمیت همه فاصله ها را می درید، کاپیتان ما، «بازیکن کامل»، و سردبیر می شد برادر و رفیق.  

ذهنم پر می کشد که این دو موقعیت بسیار متفاوت را یک جوری بهم پیوند دهم. پرویز قلیچ از زمین بازی فوتبال چه چیزی در خود ذخیره داشت که بعدها توشه فعالیت پردوام فرهنگی او باشد؟ 

 در هر دو زمینه سرآمد که باشی، انتظاراتی را ایجاد می کنی که خود می شود یک زمین چالش دیگر. تماشاچی زمین بازی و خواننده مجله ترا بی نقص و خطا می خواهد. گل بزنی فریاد هورا به آسمان می رود خطا کنی سکوت تماشاچی و گاه حتی با هو روبرو می شوی. و سردبیر مجله ای نسبتا کثرت گرا که باشی نه فرش قرمز بلکه گلیمی که از علایق گوناگون و انتظاراتی حتی گاه متضاد بافته شده است. 

استقامت و استواری می خواهد که در زمین بازی هم هورا را بشنوی و هم هوکردن را و به بازی ادامه دهی و بشوی کاپیتان محبوب. و همینطور باید صبور باشی هم برابر تشویق هایی که چه بسا توام با ریاکاری دامی برایت گسترده است و هم برابر خواننده ای که ایرادگیری را حرفه اش قرار داده، تا بتوانی بیست و پنج سال سردبیر مجله ای باشد که آرش وار افق های دور را می جوید. از تایپ و صفحه بندی تا توزیع مجله  و تامین مالی آن را اغلب به تنهایی بر دوش کشی و خم به ابرو نیاوری تا صد و ده شماره آن را بیرون دهی. 

پرویز کم سخن بود نه دوست داشت از روزهای پرافتخار کاپیتانی و گل هایی که وارد دروازه ها کرده بود، تعریف کند و نه از زندان و شکنجه های ساواک و نه از دربه دری ها و کارهای سنگین جسمی در پاریس که کمر و زانوی داغان برای او به جا گذاشته بود. از اینها نمی گفت، از تازه ها می گفت از موضوع شماره بعدی آرش. اگر مطلبی برای انتشار می خواست یا نکته ای برای یادآوری، با مهربانی بیان می کرد. 

موضوع زندان در مجله آرش

جرات نوشتن از زندان را مجله آرش به من داد. “زندان مى گريست”، نخستین تجربه من در زندان نگاری بود که در فروردین ۱۳۷۱ در آرش منتشر شد. خاطره شبی از شب های اعدام در سال ۶۰ که به سوگ جمعی تبدیل شد. شبی که سوگ خواهر بر مرگ عزیز جانش، شیرین، بغض های فروخورده را ترکاند و به یک حادثه در اوین تبدیل شد. از ان شب به بعد دیگر تیرباران ها پشت دیوار بند صورت نمی گرفت. از دیدن کلمه هایی که به نام م.رها- ان زمان جرات نکرده بودم به نام خودم بنویسم- در قالب حروف چاپى و در جايي كه مى دانى ديگران هم آن را می خوانند، حس غريبى داشتم. گویی نوشتاری که در كنار شعر و قصه و مقاله نشسته بود، از آن کس دیگری است. 

در میان پرونده هایم کپی دست نوشته را – هنوز کامپیوتر به خانه ها راه نیافته بود- که اصل آن را به آدرس پستی مجله پست کرده ام، پیدا می کنم.  دوست دارم سطر آخر آن را حالا اینجا تایپ کنم:

«پس قطعی بود. شیرین رفت. یکباره آتشی در او [خواهر] شعله کشید، سوزش ان را در سراسر اندامش حس کرد. شعله که سوزان تر شد سکوت شکست. ‍‍شیرین را کشتند شیرین مرا. شیرین کجایی؟ زار می زد. شیرین را کشتند.

فریادهای خفه همبندی ها یک باره منفجر و به گریه تبدیل شد. چند نفری از توابهای اتاق از شرم از اتاق بیرون رفتند. از اتاق های دیگر آمدند و نشستند. گنجایش اتاق که تمام شد در راهرو نشستند. زندان می گریست.»

دانستم که ثبت روایت می تواند امکان فراموشی، انکار و قلب واقعیت را از عاملان آن جنایت ها بگیرد، و این مرا در نوشتن خاطراتم، «حقیقت ساده» كه آن زمان آن شروع كرده بودم، مصمم تر ساخت.

مجله آرش خانه مشترک تجربه ها و خاطره های زندان بود و در ثبت زندان جباران حکومت اسلامى نقشى چشمگير داشته است. پرویز قلیچ به اهمیت شاهد و شهادت و مستندسازی واقف بود و توجه خاصی داشت که زندان و سرکوب از زبان شاهدان روایت شود. او خود، تجربه زندان و شکنجه دوره شاه را پشت سر داشت و بعد از انقلاب شاهد سرکوب و اعدام رفقا و همرزمانش بوده و مجبور به ترک وطن شده بود. 

مشق شب ماِ 

به مناسبت هایی مجله آرش دوسیه هایی ترتیب می داد مثلا در حوزه زنان و یا دیدگاه های فعالان سیاسی حول موضوعی که در آن روزها بحث برانگیز شده بود. زندان و شکنجه از زاویه های مختلف، با سمت و سوی دادخواهی، موضوع این دوسیه ها واقع می شد. یکی از آنها مروری بر حضور زندان در مجله بود. در سهمی که من به عهده داشتم می دیدم که توجه به زندان نگاری از دوره نیمه اول دهه ۷۰ به بعد بیشتر شده است. اولين نوشته اى است كه در باره زندان در مجله منتشر شد، همان نوشته من بود كه  تقريبا يك سال پس از شروع به انتشار آرش در آن آمده است. تا  آرش شماره ۳۰، كه در آن براى اول بار موضوع كشتار ۶۷ مطرح می شود، جاى مقوله زندان در آرش خالى است. در اين شماره، به تاريخ شهريور ۱۳۷۲ و در پنجمين سالگرد قتل عام زندانيان سياسى، آرش در تيتر اول خود اشاره به اين كشتار دارد از آن پس يادآورى آن کشتار سنت آرش مى شود. 

نوشتن از خاطره هایی که گاه انسان شک می کند کابوس بوده یا واقعیت، نه صرفا به قصد برانگيختن درد، بلکه برای مقابله با فراموشی است و ایجاد پرسش. وقتی اسدالله لاجوردی را ترور کردند، پرویز با ما تماس گرفت و خواست که چند جمله ای از احساس خود در باره کشته شدن کسی که هر یک از ما خاطره های هولناکی از او داشتیم، برای مجله بنویسیم. من هم مثل خیلی ها نسبت به ترور اين جلاد احساسى متناقض و دوگانه داشتم. آيا حذف جنايتكار می تواند با ایجاد ترس در دل جنایتکاران، از شكنجه و اعدام بکاهد؟ يا صرفا از روح انتقام سرچشمه می گیرد؟ پرسش مهمی بوده و هست و پاسخ به آن در جدال بین خشم و استیصال با منطق سیاسی همیشه و همه جا در نوسان است. 

  در مقاله ديگرى محمد رضا همايون (رضا معینی) خواننده را به يادآورى فاجعه و كلنجار با خود فرامى خواند. 

زمان لازم بود تا برخی از بازماندگان کشتارها راهی تبعید شوند و از آن دهه هولناک ۶۰ در زندانها و شکنجه گاه ها شهادت دهند. در «کتاب شناسی زندان» اشاره کرده ام که نويسندگان اين دوره از زندانها را نه برجستگان سیاسی و روشنفكرى زمان خود – آنچه كه مثلا در ادبيات زندان‌ پيش‏ از دهه ٢٠ شمسى شاهدیم – بلكه عموما افراد گمنامی هستند که برای اولین بار می نویسند. يكى از صدها هزارانى كه طعم زندان و شلاق حاكمان اسلامى را چشيده اند. اين بار “غير حرفه‌اى‌ها” مى‌نويسند. و اشاره داشتم که نکته قابل توجه در نوشته های این نسل سهم چشمگیر زنان در نوشتن است. 

ترورهای ج.ا.

در دوسیه ای دیگر پرویز از بازتاب ترورهاى جمهورى اسلامى در داخل و خارج از كشور پرسیده بود. نوشتم که «مجله آرش در سال هاى اول انتشار حساسيت و  برخورد فعالى نسبت به ترورها نداشته است. ترور فريدون فرخزاد، كه سال هاى اول انتشار آرش رخ داد، بازتابى درآن  نمى يابد. دستگيرى و قتل سعيدى سيرجانى انعكاسى محدود مى يابد. (امروز اضافه کنم که آن سالها ما از آنچه در زندانها می گذشت به سختی مطلع می شدیم.) با گسترش حساسيت افكارعمومى ايرانيان داخل و خارج كشور نسبت به ترورهاى جمهورى اسلامى  بازتاب آن ها در آرش هم بيشتر مى شود. در افشاى توطئه هاى جمهورى اسلامى در سر به نيست كردن دگرانديشان و نويسندگان و در كارزار بزرگ دفاع از فرج سركوهى و بعدتر در اعتراض به قتل هاى زنجيره اى، مجله آرش فعالانه شركت مى جويد. نقش آرش در اين موارد محدود به درج مقالات و سخنرانى ها پيرامون اين وقايع نمى ماند. آرش  با درج حركات اعتراضى عليه اين جنايت ها درداخل و خارج از كشور  به هماهنگى اعتراضات يارى مى رساند.  با توجه به پراكندگى ايرانيان خارج از كشور، اين جنبه از اطلاع رسانى اهميت بزرگى دارد.»

موضوع تواب

یکی دیگر از دوسیه های مجله موضوع تواب بود. این موضوع در یکی از سمینارهای زنان به خاطر حضور یکی از توابها به تشنج انجامید و در پی خود بحث هایی را گسترش داد. مجله ارش پرسش هایی را برای ما، شاهدان و زندانیان سابق، فرستاد. من به پرسش ها انتقاد داشتم و نوشتم:

«  پرویز قلیچ عزیز، اگر اجازه بدهی می خواهم خودم را به سوالات آرش محدود نکنم و کمی آزادتر وارد بحث شوم. چیزی که در بحثهای چند ماه گذشته حول تواب اغلب نادیده گرفته شد، شناخت خود پدیده بود. این بحثها به جای آنکه ابتدا به بررسی و تامل بپردازد، مسئله را به فرد و خصوصیات فردی تنزل داده و نقطه توجه ها عمدتا معطوف به افشاگری و محکوم کردنها شد. . .  با این که خصوصیات فردی در غلطیدن آدمها به رذیل ترین اعمال بی تاثیر نبوده  و نیست، شکی نیست. اما وقتی خصوصیات فردی در انتزاع از خود پدیده در نظر گرفته می شوند، معنای آن جز این نیست که در قضاوت و صدور حکم وجدان مان آسوده باشد. گاه قاضی بودن ساده ترین راه برای گریز از پیچیدگی ها و زیگزاگهای درونی است. . . پدیده تواب و توبه، که یکی از ویژگیهای تراژیک زندانهای دهه ٦٠ جمهوری اسلامی بود، در مجموع حاصل شکنجه و سیاستهای ارشاد کردن بوده است. . . گرچه مسئولیت فردی را هم نمی توان باکل نادیده گرفت اما جایگاهش در آن حداقلهائی است که در آن هنوز باریکه ای از اختیار تصمیم گیری وجود دارد. گاه این باریکه هم نیست. وقتی که شکنجه- مثل تابوتها- تعادل روانی زندانی را تا جائی بهم می ریزد که او دیگر هیچ اختیاری بر رفتارش ندارد. . .  شکنجه از آن رو قبیح ترین سیاست و یک عمل ضدبشری است که می تواند چنین اثرات تخریبی به دنبال داشته باشد.»

طنز تلخ زندگی است کسی که در حفظ و نگه داشت حافظه تاریخی کوشید، فروتنانه وصیت کرده باشد گور و یادبودی برایش ترتیب داده نشود و پیکرش را به علم پزشکی واگذار شود. چون جسم بیجانش، هشتاد سال زندگی پرویز قلیچ خانی  زیر خاک نمی رود و دفن نمی شود. میراث غنی و پربارش با ما می ماند.

منیره برادران، ۵ خرداد ۱۴۰۵

Tags:

مادران پارک لاله ایران

خواهان لغو مجازات اعدام و کشتار انسانها به هر شکلی هستیم. خواهان آزادی فوری و بی قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی و عقیدتی هستیم. خواهان محاکمه عادلانه و علنی آمران و عاملان تمامی جنایت های صورت گرفته توسط حکومت جمهوری اسلامی از ابتدای تشکیل آن هستیم.

0 نظر

دیدگاه تان را وارد کنید