این جنایاتها نباید برای ما عادی بشود.
نباید فکر کنیم که این اتفاقات به سر دیگری آمده و به من مربوط نیست. تا زمانی که
ما تکلیف خود را با گذشته خود روشن نکنیم، نمی توانیم به سوی آینده پیش برویم.
باید قبول کنیم انسانها آزادند که هر اندیشهای که می خواهند داشته باشند. آزادیهای
منشور جهانی حقوق بشر را که به قیمت جان میلیونها انسان بدست آمده پاس بداریم.
جنایت را به هر بهانه، در هر لباسی، و بوسیله هر کسی که انجام شده، محکوم کنیم و
به دنبال بهانه برای توجیه ان نباشیم.
به یاد همه پدران و مادران رنج
کشیده آی که سالیان زیادی از عمر خود را در جلوی زندانهای رژیم اسلامی گذراندند.
سی و دو سال پیش در ۱۵ آذر ماه ۱۳۶۷ ماموران زندان اوین
به پدرم گفتند که “پسرت، بیژن بازرگان” را اعدام کرده ایم، در این دنیا جایی نداشت
و در آن دنیا هم جایی نخواهد داشت.” در مقابل تقاضای او که حداقل نشانی گور او را
بدهید تا ما بتوانیم برای او مراسمی بگیریم، گفتند “او مرتد بود و گور ندارد.
مراسم هم حق ندارید بگیرید و اینهم ساک وسایل شخصی او”. وقتی که پدرم با ساکی کوچک
به خانه برگشت و در مقابل درگاهی در خم شد و به زمین نشست و گفت “همه چیز تمام شد.
اعدامش کرده اند.” تازه همه ما باور کردیم که بیژن هم به همراه بقیه دوستان و
همبندی هایش کشته شده و دیگر امیدی نیست. از مرداد ماه رژیم ملاقات زندانی ها را
قطع کرده بود و پنج ماه بود که همه خانواده ها به دنبال گرفتن خبری از فرزندان خود
بودند. از اواخر شهریور ماه رژیم هر هفته به عده ای خبر می داد که فرزندشان اعدام
شده است. کسانی که بطور مستقیم خبر اعدام را دریافت نکرده بودند، در امیدی پوچ دست
و پا میزدند که شاید فرزند آنها شامل این جنایت علیه بشریت نشده باشد. رژیم در یک
اقدام غیر مترقبه بیش از ۵۰۰۰ زندانی سیاسی را که سالها در زندان
بودند، از بیدادگاه های این رژیم اسلامی حکم داشتند و مقدار بسیاری از این حکم را
هم سپری کرده بودند بیرحمانه به دار کشید. و اجساد بی جانشان را در گورهای دسته
جمعی در مکانهای نا معلوم به خاک سپرد.
خواهرم نیلوفر از سال ۱۳۶۴ برای تحصیل به ایتالیا رفته بود. به تازگی او نامههایی از مادرم
را در میان وسایل خود پیدا کرده است که در آن مادرم درباره بیژن و وضعیت او در
زندان گوهردشت نوشته است. این نامهها را در اینجا برای ثبت در تاریخ منتشر میکنم.
برای هر نامه توضیح کوتاهی هم نوشته ام تا به درک مطلب و روشن شدن موضوع کمک بشود.
—
بیژن از کودکی مشکل استخوانی داشت.
اسم علمی این بیماری Diaphyseal Aclasis است و علائم آن فشار بر روی تاندون
ها، اعصاب و عروق؛ و تغییر شکل زاویه ای در بازوها و پاها به دلیل رشد زائده ها است.
وقتی که بیژن ۱۵ سال داشت پدر و مادرم او را برای
معالجه به انگلستان بردند. بیژن نمیتوانست موقع نشستن روی زمین پاهایش را زیر
بدنش جمع کند و بنشید و باید پاهایش را دراز میکرد. دکتر قبول نکرد که او را عمل
کند و گفت که او هنوز در سن رشد است و باید صبر کرد و فعلا چون درد ندارد و میتواند
ورزش کند احتیاجی به عمل نیست. اما در طول زمان به دلیل فشارهای زندان، رطوبت در
زندان گوهردشت، و بسته شدن استخوانها، و فشاری که استخوانهای اضافه بر روی عضلات
میاوردند درد و فشار بیژن را کلافه کرده بود. مادرم عکسهای قدیمی ای را که از
استخوانهای او داشت پیش دکترهای ارتوپد مختلف برد و از آنها نامه گرفت که بیژن
احتیاج به عمل جراحی دارد. کارش از صبح تا شب شده بود به این در و آن در زدن که
مسٔولین زندان را راضی کند تا به بیژن مرخصی بدهند تا او بتواند عمل جراحی کند.
انصاری که مادرم در این نامه از او
نام برده آخوند مجید انصاری از نزدیکان خانواده خمینی است که سابقه عضویت
همزمان در سه نهاد مجلس شورای اسلامی، مجلس خبرگان رهبری و مجمع تشخیص مصلحت نظام
را دارد. برادران او محمدعلی انصاری و حمید انصاری از جمله اعضای شاخص دفتر خمینی
بودند. وی در سال آخر ریاستجمهوری سید محمد خاتمی بهعنوان معاون امور حقوقی و
مجلس رئیسجمهور ایران در هیئت دولت نیز حضور داشت. او همچنین اولین رئیس سازمان
زندانهای جمهوری اسلامی از سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۶ بود.
تاریخ نامه ۱۴ مهر ۶۵
دو هفته پیش در روزنامه نوشته بودند
هرکس وقت ملاقات با آقای انصاری میخواهد فلان آدرس مراجعه کند کارت بگیرد. بعد از
گرفتن کارت معلوم شد روز شنبه که من با بیژن ملاقات دارم میافتد ناچار بابا رفت
پیش بیژن من رفتم دادگستری. مدت ۴ ساعت آقای انصاری صحبت کرد، متاسفانه
جواب کلی بود. مثلا گفت عدهای نوشتن بچه های مریض هستند. ما امکانات برای معالجه
آنها داریم. هم دکتر پای خوب در همان جا داریم، هم از بیرون می آوریم. به زودی
بیمارستانی هم خواهیم ساخت. آنهایی که آنجا معالجه نمیشوند، دو دسته هستند دسته
اول کسانی هستند که مسئولین صلاح می دانند به آنها یکماه تا یکماه و نیم
مرخصی می دهند معالجه میکند برمیگردند. دسته دوم که مصلحت نیست به آنها مرخصی
داده شود قدری مشکل است و مدتی طول میکشد تا این کار انجام شود چون هم بیمارستان
چنین مریضی را مشکل می پذیرد هم امکانات ما محدود است که چند نفر را برای این کار
بگذاریم. خلاصه بعد از صحبت های زیاد وعده داد که زندانیان زن اوین به زودی آزاد میشوند.
بقیه زندانیان تا دو سال آینده، همه به جز سران حزب توده و کسانی که سال ۶۵ دستگیر شدهاند آزاد خواهند شد.
دیروز به دیدن بیژن رفته بودم حالش
خوب بود. مثل اینکه میخواهند فرم بدهند خانوادهها هرکس خواست با دادیار یا رئیس
زندان صحبت کند وقت بگیرد. عکسهای قدیم بیژن را توسط دکتر زاهدی به آن ارتوپد
معروف که خیلی تعریفش میکنند و در ضمن دکتر بچه وحید هم هست، نشان دادم، گفت اگر
درد داشته باشد باید عمل کند چون ممکن است روی اعصابش اثر بگذارد و قبل از عمل
باید از مچ دست هایش عکسبرداری شود. حالا باید صبر کنم ببینم چه میشود.
—
نامه بعدی مدرک مهمی است که
ثابت میکند رژیم اسلامی هرگز خیال آزاد کردن زندانیان سیاسی را نداشت و در پی
راه حلی بود تا معضل زندانی سیاسی را حل کند و برای همیشه خیال خودش را راحت کند.
آنها در سال ۱۳۶۵ خیلی راحت به بیژن که حکم ده سال
داشت و از سال ۱۳۶۱ در زندان بود گفته بودند که اگر
شرایط آنها را نپذیرد آزاد نخواهد شد.
شخص دیگری را هم که مادرم در این نامه
به او اشاره کرده که به پدرزنش تلفن کرده اند و گفته اند با ما راه نمیآید،
زنده یاد حشمت الله (امیر) آرین است. او هوادار فداییان اکثریت بود، دو سال بلاتکلیف
بود، بعد حکم دو سال گرفت، در سال ۶۵ حکمش رو به اتمام بود اما آزادش
نکردند و ملی کش شد. در تابستان سیاه سال ۱۳۶۷ او نیز به همراه خیل عظیمی از دیگر زندانیان سیاسی به دار آویخته
شد.
تاریخ نامه ۱۱ آبان ۶۵
از بیژن تعریف کنم. دیروز به دیدنش
رفته بودیم حالش خوب بود در عرض این ۳ هفته دو بار با او صحبت کرده بودند.
زیر بار حرف های آنها نرفت، گفت شما میخواهید مرا خرد کنید، گفتند اشتباه می کنی
اینجا بمانی خرد خواهی شد. گفت من تعهد میدهم ولی مصاحبه و همکاری نمی کنم، شما
هم همینطور باید حرف مرا قبول کنید. ضمانت از این بالاتر که من باید مدت دو سال در
بیمارستان باشم چون دستکم چهار عمل جراحی دارم که هر کدام مداوایش ۶ ماه طول میکشد؟ مثل اینکه قبول نکردند گفتند این طور باشد باید بعد
از اتمام حکمت هم اینجا باشی.
داماد عمه مریم همین روزها وقتش تمام
میشود. به پدرزنش تلفن کردند که با ما به راه نمیآید. اینکه وقتش تمام شده میگویند
باید با ما به راه بیایی، وای به حال بیژن. نسبت به سابق وضعشان بهتر شده چراغ
خوراک پزی دادند. گفت هفته پیش املت درست کرده بودیم. بعد از چهار سال یک املت
خوردیم. میگفت غذا می پزیم به صرفه است، کنسرو گران تمام می شود. حالا
دوباره مرض نریزند و نفت مرتب به آنها بدهند خوب است. کفش فوتبال هم خرید. خودش می
گوید حالم خیلی خوب است کاملاً سلامت هستم. من در نامه ام از آنها خواسته بودم که
از من تعهد بگیرید او را به من بدهید بعد از معالجه به شما تحویل خواهیم داد که
گوش نمیکنند. آقای انصاری گفته بود تقاضای عفو باید بکنند از ما تجدید محاکمه
نخواهید.
—
در تمام طول دهه ۶۰ بسیاری از زندانیانی که اسیر رژیم جمهوری اسلامی بودند، با وجود
شناختی که از بیرحمی و شقاوت این رژیم داشتند، برروی اصول خود پافشاری کرده و از
آزادی عقیده دفاع کردند. بهمین دلیل سرکوب دگراندیشان، آرمان گراها و متفکرین از
روز اول انقلاب در دستور کار خمینی و مقلدانش قرار داشت. از سال ۱۳۶۵ جریانی در میان زندانیان سیاسی در داخل زندانهای رژیم آغاز شد که
خواهان “آزادی بیان و نفی تفتیش عقاید” بود. اولین مبارزه این جریان از اعتصاب
غذای سالن ۳ زندان اوین آغاز شد (۱). در سال ۱۳۶۵ بیش از ۳۰۰ نفر از گروه های مختلف در این سالن زندانی بودند. مزدوران رژیم در
یک یورش ناگهانی عده ای از زندانیان این بند را به زندان انفرادی منتقل کردند.
زندانیان باقی مانده سالن ۳، در اعتراض به این یورش و جهت رهایی
همبندی هایشان از زندان انفرادی، دست به اعتصاب غذا زدند. این اعتصاب غذا ۳۰ روز ادامه داشت و زندانیان سالن ۵ هم به کمک زندانیان سالن ۳ آمده بودند. سرانجام رژیم مجبور شد کسانی را که به انفرادی فرستاده
بود، دوباره به بند عمومی منتقل کند. این پیروزی سبب شد جو اختناق و فشار در داخل
زندان شکسته شود. زندانیان با پافشاری به آزادی عقیده و آزادی بیان، با شهامت در
مقابل سوال “اتهام” اسم جریانی را که به آن وابسته بودند می آوردند و این خود،
شکستی بزرگ، برای رژیمی بود، که ادعا داشت زندان هایش دانشگاه و ندامتگاه است و هر
کسی که دستگیر می شود تحت تاثیر ایدئولوژی برتر “اسلامی” به راه راست می گرود.
تلفنهای اتاق ملاقات زندان گوهردشت
در آن تاریخ خراب بود و به این دلیل به زندانیان ملاقات ندادند اما در زندان اوین
اعتصاب غذا و اعتصاب ملاقات بود.
تاریخ نامه ۲ آذر۶۵
خبر این که هفته پیش رفته بودیم پیش
بیژن، برخلاف انتظار به ما ملاقات ندادند، البته به هیچکس ندادند. فقط شهرستانیها
از همان پایین تلفنی صحبت کردند که گفتند، همه گویا حالشان خوب بود و منتظر ما
بودند. مادرها گفتند چون تلفن ها خراب است به ما ملاقات نمی دهند، خلاصه پول و
لباس از ما پذیرفتند و همه دست از پا درازتر برگشتیم. پس فردا همه مادرها رفتیم
قم، طبق معمول آقایی آمد بیرون به حرفهای مادرها گوش داد، و چیزهایی لازم
را یادداشت کرد، و قول رسیدگی داد. آن طور که مادرها میگفتند در اوین درگیری شده
بود، بچهها برای اعتراض به ملاقات نیامده بودند فقط چند نفر نماینده فرستاده
بودند و خواستار رسیدگی شده بودند. البته حرفهای مادرها را باور نمی کنند، میگویند
به آنها غذا می دهند خودشان نمیخورند. مادرها گفتند ولی از دست تواب ها نمی
خورند. خلاصه قرار شد چند روز بعد نماینده برود رسیدگی کند. روز بعد رفتیم جلوی
مجلس، گفتند مجلس جلسه دارد مادرها قبول نکردن آنها هم گفتند دو سه نفر
نماینده بفرستید خودتان بروید، نمایندهها رفتند، ولی مادرها آنجا را ترک نکردند و
بعد از یکی دو ساعت بالاخره فشار زیاد شد، گفتند اینجا نباید بایستید، خلاصه ساعت ۱ بعد از ظهر شد عده ای خسته شدند رفتند، بقیه را به مسجد محل
راهنمایی کردند، که حدود سی چهل نفر بیشتر نبودند، همه رفته بودند. بعد از ساعت ۳ بعد از ظهر عدهای آمدند که اسم و مشخصات بدهید ما به کارتان رسیدگی
کنیم خلاصه عده ای دادند و عدهای هم ندادند. آخر هم نفهمیدیم چرا به ما ملاقات
ندادند. گفتند بروید دو هفته بعد بیایید.
—-
تاریخ خونبار کشور ما مملو از جنایت و
بی عدالتی است. در دوران قاجاریه به فرمان آغا محمدخان قاجار، هفتاد هزار جفت چشم
از مردان شهر کرمان درآوردند، به زنان تجاوز کردند و هشت هزار زن و کودک کرمانی را
به سپاهیانش به بردگی فروختند. آغا محمدخان به سبک مغولها فرمان داد تا از سر
اسیران جنگی کله منارهایی برای یادبود بسازند که تا سالها به جا بودند. او دستور
داد گوش سربازان وفادار به لطفعلی خان را بریدند و چشمشان را از کاسه بیرون کشیدند
و از فراز کوه به پایین پرتشان کردند. ناصرالدین شاه، صدراعظم خود امیر کبیر را به
قتل رساند و انتشار روزنامه دولتی وطن را، پس از یک شماره متوقف کرد، چرا که سرمقاله
آن دم از آزادی و برابری میزد. به فرمان او نخستین اداره سانسور مطبوعات در ایران
تاسیس شد. محمد علی شاه مجلس شورای ملی را به توپ بست. رضا شاه آزادیهایی را که
در جریان انقلاب مشروطه به دست آمده بود از بین برد، و بسیاری از رقبا و مخالفان
خود مانند چند نفر از وزیران، روسای ایلات، شعرا و ادیبان، زندانی شده و یا در
زندان کشته شدند. رضا شاه همچنین دست به کشتارهای دست جمعی عشایر کهگیلویه،
قشقایی و بختیاری که عمدتاً با خانواده صورت میپذیرفت، زد. مجلس شورای ملی در این
دوره به دلیل قدرقدرتی رضا شاه جنبه نمایشی پیدا کرد و انتخابات با دستور از بالا
و بر پایه فهرستهایی از نمایندگان مورد تائید او انجام میشد. حتی مصونیت
پارلمانی نمایندگان مجلس، که همگی از هواداران قبلی رضا شاه بودند سلب شد، و آنان
نیز دستگیر و زندانی شدند. به همین منظور زندان قصر طراحی و ساخته شد و اولین
زندانی آن، سازنده آن، سرتیپ درگاهی بود! در این دوران نه تنها همه گونه فعالیت
سیاسی گروههای چپ مانند حزب کمونیست ایران و گروه ۵۳ نفر، که حتی فعالیتهای اجتماعی زنان نیز متوقف گردید و جراید و
روزنامهها تحت انقیاد کامل درآمده و یا تعطیل شدند. در زمان پسر او، محمد رضا
شاه، نظام تک حزبی در کشور حاکم شد و عملاً در شانزده سال پایان پادشاهی پهلوی،
تقریباً هیچ یک از تصمیمات کلیدی کشوری بدون نظر مساعد شاه گرفته نمیشد. زندانها
پر شد از معترضین و بساط شکنجه و اعدام برپا بود. بیژن جزنی، حسن ضیا ظریفی، و ۷ زندانی سیاسی دیگر، که از بیدادگاههای رژیم شاه حکم داشتند، در
بالای تپههای اوین به رگبار بسته شدند و روزنامهها نوشتند؛ “۹زندانی که قصد فرار داشتند، در درگیری کشته شدند.” رژیم شاه از دادن
اجساد و یا نشان دادن محل دفن این افراد به خانوادههای آنان خودداری کرد. پس از
انقلاب ۱۳۵۷ و سقوط شاه نوبت رژیم جمهوری اسلامی
بود که با جنایت های خود معنی و مفهوم دیگری به اختناق، سرکوب و جنایت علیه بشریت
بدهد. خمینی و دار و دسته اش از روز اول با خشونت، فشار، جنایت و آدم کشی پایه های
حکومت خود را بر روی خون مخالفان و معترضان خود بنا کردند. محاکمه سران رژیم بدون
حضور وکیل مدافع، تیربارانها بالای پشت بام مدرسه علوی، جنایتها و کشتارهای دهه
شصت، قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، قتلهای زنجیره ای دهه هفتاد، ترور
مخالفین در خارج از کشور، سرکوب جنبش دانشجویی در سال ۷۷ ، کشتار مردم در جنبش سال ۸۸، خیزش دی ماه ۹۶ و جنبش آبان ۹۸ همه نشانگر ماهیت تمامیت خواه و سرکوبگر این رژیم مذهبی سربرآورده
از قرون اعصار است. این رژیم نه تنها مخالفین سیاسی خود، که حتی فعالان مدنی و
محیط زیستی را هم تاب نمی آورد. اقلیت های دینی مانند بهائیان از همه حقوق شهروندی
خود در این نظام اسلامی بی بهره اند؛ و حلقه سرکوب، فقر و اختناق هر روز تنگ تر می
شود. کار به جایی رسیده است که نور چشمی های خمینی، بنیانگذار این نظام جهنمی، که
هر کدام بیست، سی سال در پست های کلیدی مشغول خدمت به نظام، سرکوب مردم، و چپاول و
غارت مردم ایران بوده و هم اکنون نیز خواهان برگشتن “به دوران طلایی امام راحلشان”
هستند، در حبس خانگی، ممنوع الخروج، و یا در زندان هستند.
سالها است که عده ای دل خود را به
درگیری های درون نظام خوش کرده اند و فکر می کنند که با حمایت از یک گروه در مقابل
گروه دیگر می توان از یوغ این رژیم استبدادی خلاص شد. هربار که نوبت به انتخابات
های نمایشی رژیم جمهوری اسلامی می رسد، کسانی که مایل به شرکت در این نمایشنامه ها
هستند، در مقابل اعتراض مخالفان شرکت در این خیمه شب بازی ها بهانه می آورند که
“گذشته ها گذشته”، “جنایتهای دهه شصت به ما مربوط نیست”، “من هنوز به دنیا نیامده
بودم”، “چه کسی بفکر من و مشکلاتی که من دارم هست که من بفکر جان باخته گان دهه ۶۰ باشم” و یا بدتر از همه “خوب می خواستند با رژیم مخالفت نکنند تا
کشته نشوند”. همین احساس مسئولیت نکردن ها و حق انسانها برای مخالفت با رژیم و یا
دولت در قدرت را به رسمیت نشناختن ها است، که سبب شده در چند صد سال گذشته، فرای
از اینکه چه کسی بر مسند کار باشد، حقوق مردم زیر پا گذاشته شده و اجازه تشکیل
حزب، تشکیل سندیکاهای کارگری، تظاهرات، تجمع، و مخالفت با رژیم در قدرت از مردم
گرفته شود. همین سکوت و موافقت ضمنی ما بوده که دست رژیم را برای بستن روزنامه ها،
سانسور کتاب ها، تعطیل کردن کنسرتها، اکران نکردن فیلم ها، جلوگیری از نمایش
تئاترها، و اجباری کردن حجاب، باز گذاشته است.
این جنایاتها نباید برای ما عادی
بشود. نباید فکر کنیم که این اتفاقات به سر دیگری آمده و به من مربوط نیست. تا
زمانی که ما تکلیف خود را با گذشته خود روشن نکنیم، نمی توانیم به سوی آینده پیش
برویم. باید قبول کنیم انسانها آزادند که هر اندیشهای که می خواهند داشته باشند.
آزادیهای منشور جهانی حقوق بشر را که به قیمت جان میلیونها انسان بدست آمده پاس
بداریم. جنایت را به هر بهانه، در هر لباسی، و بوسیله هر کسی که انجام شده، محکوم
کنیم و به دنبال بهانه برای توجیه ان نباشیم.
لادن بازرگان آذر ماه ۱۳۹۹ – دسامبر ۲۰۲۰
27 November 2020
رادیوزمانه
گفتوگو با سهراب مختاری
جواد عباسی توللی
۲۲ سال پس از قتل شماری از برجستهترین اعضای کانون نویسندگان ایران در پاییز سال ۱۳۷۷ توسط نیروهای وزارت اطلاعات، بازماندگان و خانوادههای جانباختگان همچنان امیدوار به روشن شدن حقیقت و برقراری عدالت درباره عاملان و آمران این جنایتها هستند.
بازتاب قتلهای سیاسی و زنجیرهای در روزنامه صبح امروز، از روزنامههای دوران اصلاحات
آنچنان که از شواهد برجای مانده از پرونده قتلهای سیاسی-زنجیرهای برمیآید، این قتلها با فتوای چند تن از روحانیون بلندپایه وابسته به حکومت جمهوری اسلامی و با عاملیت یک تیم امنیتی زیر نظر وزارت اطلاعات که در رأس آن چهرههایی نظیر سعید امامی، معاون امنیتی این وزارتخانه در زمان تصدی علی فلاحیان، وزیر اطلاعات دوران ریاست جمهوری علی اکبر هاشمی رفسنجانی و قربانعلی دری نجف آبادی، اولین وزیر اطلاعات در دولت محمد خاتمی، مصطفی موسوی کاظمی، معاون وقت وزارت اطلاعات و مهرداد عالیخانی حضور داشتند، به وقوع پیوست.
کمتر از دو ماه پس از وقوع این قتلها یعنی در تاریخ ۱۵ دی ماه ۱۳۷۷، وزارت اطلاعات با انتشار اطلاعیهای مسئولیت این قتلها را بر عهده «نیروهای خودسر» خود گذاشت.
در این اطلاعیه آمده بود:
«با کمال تأسف، معدودی از همکاران مسئولیت ناشناس، کجاندیش و خودسر این وزارت که بیشک آلت دست عوامل پنهان قرار گرفته و در جهت مطامع بیگانگان دست به این اعمال جنایتکارانه زدهاند، در میان آنها وجود دارند. این اعمال جنایتکارانه نه تنها خیانت به سربازان گمنام امام زمان محسوب میشود، بلکه لطمه بزرگی به اعتبار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران وارد آورده است.»
بنا بر اعلام وزارت اطلاعات، افرادی نظیر سعید امامی، مشاور وزیر و معاون سابق امنیت وزارت اطلاعات، مصطفی کاظمی، معاون امنیت وزارت اطلاعات و اکبر خوشکوش، رئیس گروه ضربت وزارت اطلاعات به عنوان عاملان این قتلها معرفی شدند.
حدود چهار سال پس از وقوع قتلهای زنجیرهای و به دنبال مرگ مشکوک سعید امامی در زندان که منابع رسمی دلیل آن را «خودکشی» اعلام کردند، دیوان عالی کشور سرانجام در بهمن ماه سال ۱۳۸۱، محکومیت ۱۱ نفر از ۱۸ متهم این پرونده را تأیید کرد.
محکومان این پرونده اما به دلیل مخالفت بازماندگان و خانوادههای جانباختگان قتلهای سیاسی-زنجیرهای با اجرای مجازات اعدام، از سوی مقامهای وقت قوه قضاییه مورد بخشودگی قرار گرفته و تنها چند نفر از آنها به احکام کوتاه مدت حبس محکوم شدند.
مسئولان رسمی جمهوری اسلامی از آن زمان تاکنون این پرونده را مختومه میدانند و از پیگیری برای روشن شدن همه ابعاد جنایات رویداده در پاییز سال ۱۳۷۷ و برقراری عدالت، طفره میروند.
اما ناصر زرافشان، وکیل دادگستری که پرونده شماری از جانباختگان این قتلها را بر عهده داشت، در ویدئویی که در ماههای گذشته از او منتشر شده، درباره «سازماندهی هدفمند این قتلها» از سوی وزارت اطلاعات گفته است:
«[مأمورانی] که در دادگاه محاکمه شدند، با نشان دادند پرینت کاری و شرح وظایف مکتوب خود در وزارت اطلاعات، به صراحت گفتند که ربایش و حذف [مخالفان سیاسی] جزو وظایف سازمانی و شغل ماست.»
زرافشان که در سالهای گذشته هم مدارک مربوط به هدفمند بودن قتلهای زنجیرهای از سوی وزارت اطلاعات را منتشر کرده، در ادامه گفته است:
«بر اساس شواهد و مدارکی که درباره بیش از ۶۰ نفر از قربانیان قتلهای زنجیرهای در دست است و همچنین بر اساس اعتراف متهمانی که در دادگاه محاکمه شدند، این قتلها به هیچ وجه خودسرانه نبوده و دو معاونت و سه اداره کل [در وزارت اطلاعات] در آن دست داشتهاند.»
به گفته این وکیل دادگستری، مأمورانی که قتل مخالفان سیاسی در پاییز ۱۳۷۷ را اجرا کرده بودند، افرادی بودند که حتی قربانیان خود را به هیچ وجه نمیشناختند و صرفا بر اساس «وظیفه سازمانی خود» اقدام به چنین جنایتی کرده بودند.
هر چند مقامهای رسمی حکومتی در ایران پیشتر اعلام کردهاند پرونده مربوط به قتلهای سیاسی در پاییز سال ۱۳۷۷ بسته شده اما بازماندگان و خانوادههای جانباختگان این رویداد همچنان بر ادامه دادخواهی تا روشن شدن همه حقیقت و برقراری عدالت تأکید دارند.
سهراب مختاری، فرزند محمد مختاری، شاعر و نویسنده چپگرای ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران که در ۱۲ آذر ماه ۱۳۷۷ توسط مأموران وزارت اطلاعات ربوده شد و سپس به قتل رسید، در گفتوگو با زمانه میگوید اگرچه وادار کردن وزارت اطلاعات به پذیرش مسئولیت قتلهای سیاسی در سال ۱۳۷۷ گام بزرگی برای جنبش دادخواهی محسوب میشود، اما دادخواهی بدون افشای تمام ابعاد حقیقت و اجرای عدالت درباره عاملان قتلها و کشتارها هرگز نمیتواند به سرانجام برسد.
محمد مختاری، شاعر و نویسنده – عکس: پرویز جاهد
گفتوگوی زمانه با سهراب مختاری را در ادامه بخوانید.
زمانه: شما هنگام جانباختن پدرتان شما نوجوان بودید. ارتباط نزدیک با محمد مختاری به عنوان پدر چگونه بود؟ چه خاطره یا خاطرات ویژهای از او دارید؟
سهراب مختاری
سهراب مختاری: رابطه من و پدرم خیلی ابعاد گستردهای داشت و به عنوان پدر و فرزند، رابطه عاطفی نزدیکی با هم داشتیم. پدرم سال ۱۳۶۳ که از زندان آزاد شد، دیگر اجازه نداشت به شغلهای خود در دوران پیش از زندان بازگردد و همین مسأله سبب شده بود که او هم از لحاظ معیشتی در شرایط بسیار دشواری قرار گیرد و هم به لحاظ کاری، امنیت جانی نداشته باشد و پیوسته با مشکلات زیادی روبهرو شود. مزید بر همه این موارد، دستگاه سانسور هم همواره آثار او را توقیف میکرد. با وجود این شرایط دشوار، رابطه بسیار صمیمانه و عاطفیای با خانواده و به ویژه با من بهعنوان پسر کوچکش داشت و ما از نظر عاطفی رابطه خیلی نزدیکی داشتیم. این امر باعث شد تا پس از جان باختن پدرم در پاییز ۱۳۷۷، با دشواریهای زیادی روبهرو شوم اما بُعد دیگری از زندگی پدرم، یعنی او در جایگاه یک شاعر، تأثیر بسیار عمیقی روی من گذاشت. با حضور پدرم در زندگی متوجه شدم که شعر در واقع صرفا نوشتن یکسری اشعار و منتشر کردن آنها نیست بلکه شاعر بودن، نوع دیگری از زیستن را هم طلب میکند. همانگونه که پدرم در اشعار خود نوشته، به همان شیوه هم زندگی میکرد. به عبارتی دیگر شعر او در واقع بازتاب زندگی فردی او و نشاندهنده درونیات او هم بود. ضمن اینکه تحت تأثیر شرایط عاطفی یا اجتماعی خود هم قرار داشت.
من در زمان جان باختن پدرم حدود ۱۳ ساله بودم و پدرم از همان نوجوانی و به ویژه در سال آخر حیاتش، در اتاق خود برایم گاهی شعر میخواند یا در موارد دیگر درباره کتابهای موجود در کتابخانه شخصیاش حرف میزدیم. تمام اتاق پدرم پر از کتاب بود و هر وقت در آن اتاق، فرصتی دست میداد، اولین سوالهایم از او درباره کتابهای کتابخانه بود. از طرف دیگر من پس از وقوع قتلهای سیاسی در سال ۱۳۷۷، با خواندن نوشتههایش از او بسیار تأثیر پذیرفتم. به ویژه اینکه زبانی که پدرم چه در مقالات فرهنگی و ادبی خود و چه در اشعارش استفاده کرده، زبانی بسیار صمیمی و نزدیک به مخاطب است و من که او را در زندگی واقعی تجربه کرده بودم، این امکان را داشتم تا بدانم زبان به کار رفته در آثار محمد مختاری، در واقع همان زبانی است که من میشناسم و او در حقیقت در آثارش، هیچگونه اغراق یا تلاشی برای معرفی شکلی دیگر از شخصیت واقعیاش نکرده است. بنابراین مطالعه آثار پدرم برای من در واقع ادامه همان گفتوگوی شخصی و نزدیک با او بوده و هست.
■ از میان کتابها و مقالات پدر، خودتان کدام یک را بیش از همه میپسندید و با آن ارتباط برقرار کردهاید؟
– همیشه وقتی به این موضوع فکر میکنم، یک درد بزرگ در درونم شعلهور میشود چون من زمانی که شعرهای ناتمام پدرم و دستنوشتههایی از آثار ناتمام او را در سالهای گذشته مطالعه کردم، این حسرت بزرگ را با خود دارم که ای کاش این آثار ناتمام، تمام میشد. از میان کتابهای او اما همواره ارتباط ویژهای با دو کتاب «وزن دنیا» و «آرایش درونی» برقرار کردهام و از میان کتابهایی که اختصاص به مقالات یا مجموعه نقدهای ادبی و فرهنگی او دارد، کتاب «چشم مرکب» هم اثر عمیقی است و هم در واقع بسیار موجزتر از دیگر آثار او، چکیده نظرات و اندیشههای او را درباره شعر، ادبیات و فرهنگ بیان میکند.
■ آقای مختاری، بپردازیم به جریان دادخواهی. تا چه میزان میتوان روند رسیدگی قضایی به پرونده قتلهای سیاسی-زنجیرهای در ایران را عادلانه دید؟ به نظر شما آیا همانگونه که مقامهای رسمی حکومتی در ایران اعلام کردهاند این پرونده از نظر قضایی مختومه است؟
– طبق آنچه از سوی قوه قضاییه ایران اعلام شده این پرونده بسته شده است. اگر به مفهوم قضایی پرونده قتلهای سیاسی در پاییز سال ۱۳۷۷ دقت کنیم، متوجه میشویم که از آغاز تشکیل این پرونده هم روند قضاییای که شکل گرفت برای این بود که به نوعی این پرونده را مخدوش کنند و اجازه ندهند این دادخواهی به افشای حقایق و اجرای عدالت بینجامد. من خودم به عنوان کسی که در سالهای ۱۳۷۴ و ۱۳۷۵ شاهد بازجوییها و تهدید اعضای فعال کانون نویسندگان ایران بودم، به یاد دارم که اعضای کانون از جمله پدرم، محمد مختاری و زندهیاد غفار حسینی از جمله کسانی بودند که از سالهای قبل از وقوع قتلهای سیاسی، به شدت تحت فشار نهادهای امنیتی قرار داشتند. باندی که در وزارت اطلاعات این قتلها را سازماندهی کرد و به انجام رساند، این پروژه را در پاییز ۱۳۷۷ آغاز نکرده بود بلکه این یک پروژه امنیتی کلان بود که از سالها پیش از آن در جریان بود. بنابراین هدف قوه قضاییه از تشکیل پرونده برای این قتلها از همان آغاز اولا محدود کردن این جنایتهای رخ داده به قتلهای پاییز ۱۳۷۷ بود و در وهله دوم، تمام اعترافاتی که نشان میدادند قتلهای سیاسی در ایران محدود به چهار فقره نیست و حکایت از طراحی بزرگتری داشت، حذف شدند تا نشان دهند از ابتدا قصد دارند دادخواهی را مخدوش کنند.
دستگاه قضایی ایران عملا ارادهای برای افشای حقایق این پرونده نداشت و همچنین قصد نداشت که به افکار عمومی و خانوادهها اعلام کند چه نقشههایی در وزارت اطلاعات طراحی شده بود تا این قتلها انجام شود.
■ سیر دادخواهی خانوادههای بازماندگان قتلهای سیاسی-زنجیرهای از دهه ۷۰ شمسی تاکنون چگونه بوده؟ چه گامهایی برای تحقق عدالت برداشته شده است؟
– به نظرم دادخواهی در ایران از پیش از دهه ۷۰ شمسی وجود داشته و آغاز آن در سالهای اول پس از انقلاب و سرکوب و کشتار گسترده دگراندیشان و مخالفان سیاسی در دهه ۶۰ بوده است. هر چند خانوادههای جانباختگان و قربانیان دهه ۶۰ با موانع متعددی روبهرو بودهاند، اما آنها را باید به عنوان آغازگران دادخواهی در ایران بدانیم. در واقع از آنجایی که کشتار و حذف دگراندیشان در ایران همواره جزو سیاست کلان حاکمیت بوده، بنابراین قتلهای سیاسی بعد از دهه ۶۰ هم ادامه پیدا کرده و از چند دهه گذشته تا کنون شاهد موارد بسیاری از قتل مخالفان سیاسی بودهایم.
من فکر میکنم دادخواهی به نوعی نتیجه همگرایی و همبستگی تمام خانوادهها در دهههای گذشته بوده هر چند که در هر دورهای، ویژگیهای خود را دارا بوده است. در سال ۱۳۷۷ اما پذیرش مسئولیت قتلهای سیاسی از سوی وزارت اطلاعات، گام بزرگی بود چون جامعه متوجه شد کسانی که این قتلها را انجام دادهاند از بیرون از کشور نبودند بلکه مأموران دستگاه امنیتیای بودند که وظیفهشان حفاظت از امنیت شهروندان است. همین مسأله هم سبب شد تا صدای دادخواهی بیشتر شنیده شود و مردم بهتر بدانند کسانی در ایران حکومت میکنند که چنین طرحهای بیرحمانهای را علیه شهروندان ایرانی سازماندهی میکنند.
■ شما به عنوان یکی از اعضای جنبش دادخواهی ایران، غایت این دادخواهی را چه و کجا میبینید؟
– قطعا میتوان اهداف گوناگونی را برای دادخواهی متصور بود. در وهله اول اجرای عدالت و افشای حقیقت از مهمترین اهداف جنبش دادخواهی در ارتباط با تمامی موارد کشتار مخالفان سیاسی در دهههای گذشته است و دادخواهی بدون افشای تمام ابعاد حقیقت و اجرای عدالت درباره عاملان قتلها و کشتارها نمیتواند هرگز به سرانجام برسد.
بیایید به تجربه کشورهای دیگر در جهان نگاه کنیم، بهعنوان مثال من در آلمان زندگی میکنم و اگر به گذشته تاریخی این کشور یا کشورهای اروپای شرقی نگاه کنیم، میبینیم که دادخواهی به حرکتهای آزادیخواهانه در جامعه گره خورده است. یعنی تا زمانی که راه آزادیخواهان و کسانی که برای گسترش عدالت در جامعه فعالیت میکنند ادامه داشته باشد، دادخواهی هم میتواند ابعاد جدیدی از فجایع را هویدا کند. به همین دلیل من فکر میکنم در مرحله اول مهمترین خواست هر حرکت دادخواهانه به گونهای که خانوادهها و بازماندگان قربانیان قتلهای سیاسی در ایران از گذشته تاکنون پیش بردهاند، افشای همه حقایق مرتبط با جنایات انجام شده و تحقق عدالت در مورد آنهاست.
■به عنوان فردی که دادخواهی میکنید، به نظرتان اجرای عدالت چگونه باید محقق شود؟ آیا صرفا افرادی که نقش مستقیم در جنایتها و کشتار مخالفان سیاسی در ایران داشتهاند،باید مورد محاکمه و مجازات قرار گیرند یا اینکه جنایات انجام شده را یک جنایت سیستماتیک میبینید و برای تغییر اساسی کلیت سیستم حاکم باید اقدامی انجام شود؟
– اگر منظور این است که در چارچوب قضایی فعلی در ایران آیا اساسا رسیدن به اهداف دادخواهی ممکن است، باید بگویم خیر. دستکم تجربه دهههای گذشته نشان داده که با وجود ساختار سیاسی و قضایی ایران، به هیچ عنوان دست یافتن به این اهداف امکانپذیر نیست و در واقع اگر کسی این امید را داشته باشد، قطعا روزی دچار سرخوردگی خواهد شد چرا که تمام دستگاههای نظام قضایی و سیاسی در ایران به صورت شبانه روزی در تلاشند تا جلوی افشای حقیقت و اجرای عدالت را بگیرند. بنابراین به نظر من تحقق چنین مطالباتی روزی امکانپذیر خواهد بود که ما در یک چارچوب قضایی عادلانه و ساختار سیاسی دموکراتیک بتوانیم به گذشته نگاه کنیم، درباره آن فکر کنیم و از خود با جدیت بپرسیم چه اتفاقاتی افتاده است؟ همچنین نه فقط از لحاظ حقوقی بلکه به صورت همه جانبه سعی کنیم گذشته تاریخی خود را که در آن چنین فجایعی رخ داده بررسی کنیم و به آن بپردازیم تا اساسا از تکرار چنین فجایعی چه به صورت سیستماتیک و سیاسی و چه از لحاظ اتفاقات مشابهی که ممکن است در آینده روی دهد، جلوگیری کنیم. در حقیقت این درسی است که ما از کشورهای دیگری که دورههایی نظیر گذشته تاریخی ما را پشت سر گذاشتهاند میتوانیم بگیریم. تجارب کشورهای دیگر به ما نشان میدهد تحقق عدالت و روشن شدن حقیقت، اهدافی به سادگی دست یافتنی و نزدیک نیستند بلکه فرآیندی طولانی و تاریخی باید طی شود که مراحل مختلفی دارد و در مرحله نخست باید آن ساختار سیاسی و قضاییای که در آن چنین جنایاتی اتفاق میافتد و بر آنها سرپوش میگذارد، از اساس دگرگون شود.
■به نظر شما دادخواهی چهقدر در زنده نگه داشتن یاد جانباختگان دهه ۶۰ و ۷۰ در ایران مؤثر بوده است؟ به نظر شما روزی میرسد که مردم ایران این جنایات را فراموش کنند؟
– شاید این حرف درباره گذشته تاریخی صدق کند اما من امروز بسیار خوشبینتر هستم چرا که امکانات ارتباطی و تلاشهای گستردهای که در ابعاد مختلف زندگی ایرانیان در داخل و خارج از ایران صورت میگیرد، نشان دهنده این است که حتی اگر میلی به فراموشی گذشته وجود داشته باشد، جامعه به این سادگیها فراموش نخواهد کرد.
یادآوری مدام فجایع دهههای گذشته چه درباره قتلهای سیاسی پاییز ۷۷ و چه در ارتباط با کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ و چه در مورد کشتارهای دیگر، جلوی فراموش شدن این فجایع را خواهد گرفت و من فکر میکنم که فراموش کردن این فجایع هر روز ناممکنتر میشود و به قول معروف، تاریخ دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. حقایق تاریخی آن هم حقایقی که به رنج و درد انسانهای یک سرزمین گره خورده، فراموش شدنی نیستند و دیر یا زود حقیقت بر همگان روشن میشود و اگر هر چه زودتر این فجایع فاش شوند، چنانکه در اروپا شاهد بودیم، عدالت هم زودتر برقرار خواهد شد. امیدوارم که ما در ایران هر چه زودتر شاهد بررسی دقیق و جدی فجایع گذشته خود باشیم چرا که بدون واکاوی دقیق این فجایع و بررسی گذشته تاریخی، نمیتوان آینده مطلوبی را برای کشور متصور بود.
■ شما در حرفهایتان اشاره کردید که در سالهای منتهی به وقوع قتلهای زنجیرهای، شاهد تحت فشار قرار گرفتن برخی از اعضای کانون نویسندگان از سوی نهادهای امنیتی در ایران بودهاید. چه خاطره ویژهای از آن برخوردها در یاد شما مانده؟
سهراب مختاری: من آن زمان در هفت-هشت سالگی شاهد اتفاقاتی بودم که در خانه ما در موردشان صحبت میشد. قتل علیاکبر سعیدی سیرجانی، ماجرای بازداشتش و پخش فیلم اعترافات اجباری او تحت عنوان برنامه «هویت» در تلویزیون از این موارد است. موضوع دیگری که در آن سالها بسیار بر من تأثیر گذاشت، وضعیت آقای غفار حسینی به عنوان یکی از دوستان نزدیک پدرم بود. غفار حسینی از سال ۱۳۷۴ به شدت تحت فشار تیمهای وزارت اطلاعات قرار داشت. او به خاطر اعتمادی که به پدرم داشت، ساعتها در منزل ما درباره بازجوییهای خود یا در ارتباط با اینکه چهطور میتوان با نهادهای امنیتی مقابله کرد، با پدرم بحث و گفتوگو میکرد. اگرچه من در آن زمان سن و سالی نداشتم اما همیشه میدیدم که آقای غفار حسینی برای دیدن پدرم به خانه ما میآمد. خوب خاطرم مانده که یک روز جمعه، پدرم برای بیرون رفتن از منزل حاضر شده بود. از او پرسیدم کجا میرود و او گفت برای خاکسپاری غفار حسینی به قبرستان میروم. با شنیدن خبر درگذشت غفار حسینی حتی در آن سن که هنوز با معنای مرگ آشنایی کاملی نداشتم، غمگین شدم. در سالهای بعد متوجه شدم غفار حسینی بعد از بازجوییهای پی در پی کشته شده و این اطلاع بر من تأثیر زیادی داشت.
در ماههای منتهی به قتلهای سیاسی در ایران، فکر میکنم در بهار سال ۱۳۷۵ بود که دو جلسه مشورتی از طرف اعضای کانون نویسندگان ایران در منزل ما و در منزل غفار حسینی برگزار شد. من آن جلسات را به خاطر دارم و یادم میآید غفار حسینی [به دلیل تحت فشار قرار گرفتن از سوی وزارت اطلاعات] به شدت دچار ترس و شک شده بود. او خیلی سعی داشت مراقب باشد و این بازجوییها در واقع روی او تأثیر بسیار زیادی گذاشته و شخصیتش دچار بحران شده بود. این مسأله برای من بسیار تأثیرگذار بود چرا که غفار حسینی در جایگاه یک نویسنده، یک انسان متفکر و کسی که در دانشگاه تدریس میکرد و در محافل ادبی ایران در سالهای پیش از انقلاب و پس از انقلاب فعال بود در نهایت به آن شکل کشته شد، بدون اینکه کوچکترین خبری درباره مرگ او در آن زمان اعلام شود.
متأسفانه در آن زمان ارتباطات نویسندگان با روزنامهها و رسانههای دیگری که امکان انتشار این خبرها را در داخل و خارج از کشور داشتند بسیار محدود بود. امکانات ارتباطی هم بسیار کم بود و ما واقعا در یک بیپناهی هولناک زندگی میکردیم و درباره انسانهایی که چنین بی سر و صدا کشته میشدند، خبری منتشر نمیشد. حتی مراسم خاکسپاری آنها با حضور تعداد بسیار کمی برگزار میشد.
پیک ایران
هفتم آذر ۱۳۹۹ برابر با بيست و هفتم نوامبر ۲۰۲۰
«در وزارت اطلاعات به ما
گفتند یک اشتباه ساده بود. با یک اشتباه ساده، دو آدم کشته شده بودند، تکه تکه و
مثله شده بودند.»
این را فرخنده حاجیزاده،
نویسنده و خواهر حمید حاجیزاده، شاعر و معلم کرمانی که ۳۱ شهریور ۱۳۷۷ به همراه پسر ۹ سالهاش، کارون، در خانه مسکونیاش در کرمان به
قتل رسیدند، در مصاحبه با رادیو فردا میگوید.
حمید حاجیزاده با ۲۸ ضربه چاقو، و پسر ۹ سالهاش کارون با ۱۰ ضربه چاقو، در جریان قتلهای زنجیرهای کشته شدند
و وزارت اطلاعات هرگز مسئولیت قتل آنها را به صورت رسمی به عهده نگرفت.
اروند و ارس حاجیزاده،
فرزندان حمید حاجیزاده که در زمان قتل پدر و برادرشان نوجوانان ۱۶ و ۱۴ ساله و اولین کسانی بودند که به صحنه قتل رسیده
بودند در گفتوگو با رادیو فردا برای اولین بار از جزئیات صحنه قتل گفته بودند.
حالا فرخنده حاجیزاده،
نویسنده، مدیر انتشارات ویستار و عضو کانون نویسندگان ایران درباره آخرین دیدار با
برادرش در تابستان ۱۳۷۷ به رادیو فردا میگوید: «حمید یک ماه قبل آمد
تهران و نمیخواست به کرمان برگردد. ما متأسفانه دلیل را نمیدانستیم. در سکوت
مطلق آمد تهران و واقعاً رغبت نداشت که برگردد. حالت عجیبی داشت. نمیدانم او را
ترسانده بودند یا از جایی خبردار شده بود؟ ای کاش دهان باز میکرد و ای کاش چیزی
میگفت و این بار عذاب وجدان را روی دوش ما نمیگذاشت که چرا بیشتر نپرسیدیم. من و
برادرم محمد ساکن تهران بودیم و او را خیلی تشویق کردیم که با خانوادهاش به تهران
بیاید. قول داد و رفت که برگردد اما هرگز بازنگشت.»
حمید حاجیزاده، سه دفتر
شعر برای انتشار آماده کرده بود. خواهرش میگوید: «به من قول داد دفترهای شعر آماده
انتشارش را بدهد که ما چاپ کنیم و هم اینکه تقاضای انتقال از کرمان به تهران بدهد.
چند روز بعد از اینکه رفت، زنگ زد و به من مژده داد که سه دفتر آماده انتشار را
برای چاپ می فرستد و دنبال کارهای انتشارش است.»
«با همان سه استکان و با
همان نشانهها...»
او از قتل برادر و
برادرزادهاش در آخرین شب تابستان ۷۷ میگوید: «یک شب قبل از مهر، ما خواب بودیم. یک
دفعه دیدم که یک لشکر سیاهپوش وارد خانه ما شد و گفتند که مادرم تصادف کرده ولی
من حمید را خواب دیده بودم. گفتم خودتان را گول نزنید حمید مرده. نمیدانستم کشته
شده. گفتم حمید مرده؛ تنها هم نمرده، یکی هم با او مرده. من جنازههای حمید و یک
کسی کوچکتر را خواب دیده بودم و همان ساعت در حین خواب مرا بیدار کردند. تا کرمان
به من چیزی نمیگفتند. من در هواپیما از برادرم پرسیدم که کی مرده به من حقیقت را
بگو. گفت همه، همه مردند. و وقتی که رسیدیم آنجا، یک سلاخخانه بود.»
دفترهای شعری که حمید
حاجیزاده برای انتشار آماده کرده بود، همزمان با قتل او ناپدید شدند. خانم حاجیزاده
میگوید: «تا ۱۲ ظهر بالای سر شعرهای برادرم که پراکنده بودند مانده بودم اما آن سه
دفتر را برده بودند. کیف سامسونتش غرق خون بوده و شکسته بودند و صحنه قتل عجیب
شبیه صحنه قتل فروهرها بود؛ با همان تعداد ضربات، با همان شیوه، با همان سه استکان
و با همان نشانهها. تنها تفاوتش این بود که ساختار خانهها فرق میکرد. حمید و
کارون را روی زمین خوابانده بودند، چون یک خانه نیمهساز بود. حمید یک معلم معمولی
بود که تازه داشت خانهاش را بازسازی میکرد. امکانات بیشتری نبود.»
فرخنده حاجیزاده از
شیفتگی برادرش به داریوش فروهر میگوید و اینکه «خیلی سهمگین بود خیلی. همه
اتفاقاتی که در پاییز ۷۷ افتاد عجیب وحشتناک بود مخصوصاً با آن حالت و
ارتباطی که ما با آقای مختاری داشتیم. به لحاظ فرهنگی با زندهیاد پوینده داشتیم و
من اصلاً فراموش نمیکنم لحظه اول قتل فروهرها را و آن حالت پرستو را که هنوز به
یاد دارم. پرستو هم به یاد دارد که من رفتم و دستش را گرفتم و گفتم برادر من و بچهاش
را هم کشتند. برادر من به شدت شیفته آقای فروهر بود.»
داریوش و پروانه فروهر با
بیش از ۲۸ و ۱۵ ضربه چاقو در خانه مسکونیشان در تهران کشته شدند
و حمید و کارون حاجیزاده با بیش از ۲۸ و ۱۰ ضربه چاقو در خانه مسکونیشان در کرمان. در صحنه
قتل پروانه و داریوش فروهر یک سینی با ۱۱ استکان چای پیدا شده بود که در گزارش اداره آگاهی
هم به این قضیه اشاره شده است. به گفته فرخنده حاجیزاده، سه استکان چای هم در
صحنه قتل حمید و کارون حاجیزاده پیدا شده است.
اروند و ارس حاجیزاده در
مصاحبه با رادیو فردا از دو نفر با اسم جعفرزاده و فلاح به عنوان تیمی که از تهران
برای قتل پدر و برادرشان اعزام شده بودند، نام بردهاند. دو نامی که در میان
قاتلان داریوش و پروانه فروهر هم دیده میشود؛ محمود جعفرزاده، عضو اداره عملیات
وزارت اطلاعات بود که با ضربات چاقو داریوش فروهر را کشت، و مرتضی فلاح سرتیم عملیات
کشتن داریوش و پروانه فروهر.
محمد حاجیزاده، برادر
حمید حاجیزاده در بهمن ماه ۱۳۷۸ در گزارشی با عنوان «گزارش یک قتل، کارون در من
است امشب» جزئیات قتل برادر و برادرزاده اش را در نشریه پیام هاجر در ایران منتشر
کرده بود.
او در تشریح صحنه قتل
برادر و برادرزادهاش نوشته بود: «پزشک قانونی تعداد ضربههای دشنه فرو رفته در
سینه برادر را ۲۷ از زیر گلو تا زیر ناف، و ضربه وارده به سینه کارون را بالغ بر ۱۰ ضربه دانسته بود، آثار ضربه سخت و مشت در سر و
صورت، پارگی قلب و ریه و دستگاه گوارش، بریده شدن انگشتان دست راست حمید تا روی
پوست، بنا به نظر پزشک قانونی با هر ضربه کارد حمید تیغه چاقو را میگرفته و قاتل
میکشیده و برای باری دیگر فرو میکرده است که منجر به این گردیده که کف دست بشود
پر از شیارهای عمیق شقاوت. کسانی که در غسالخانه حضور داشتهاند و یا جسد کارون را
دیدهاند از جای آثار نیش چاقو بر روی گوش، صورت و پشت کارون گفتهاند که باید این
آثار قبل از پاره پاره کردن سینه، قلب و شکم کارون روی داده باشد.»
«همه رفتند، ما ماندیم و
ما...»
فرخنده حاجیزاده از فضای
حاکم در روزهای ابتدایی قتل حمید و کارون میگوید: «روز اول خیلی هیجان بود میتوانم
بگویم همه، مردم کرمان آنجا بودند. تلویزیون و رادیو خبر میدادند و همه خیلی
احساساتی بودند. حمید آنجا خیلی محبوب بود. رئیس آگاهی کرمان و بازپرس ویژه قتل و
پزشک قانونی خیلی متأثر بودند. آقای مشایخی، بازپرس قتل گریه میکرد. میگفت من ۳۰سال با جنایت سر و کار داشتم ولی هیچ کس اشک مرا
ندیده بود، دیشب اما با صدای بلند از شدت وخامت و شقاوت این فاجعه گریه میکردم.
میگفت نمیدانید چه خبر بود. پزشک قانونی میگفت با چیزی که من دیدم شک ندارم که
برادرتان را کشتند برای اینکه خودشان را سفید کنند نه برای اینکه این و آن را سیاه
کنند. برادرتان حتماً قربانی یک ماجرایی است. میگفت من در هر دادگاهی حاضر هستم
بیایم شهادت دهم. اما همه چیز تغییر کرد. همه برخوردهایشان با ما فرق کرد. دیگر
مأموران آگاهی و رئیس آگاهی، به ما زنگ نمیزدند، پیگیر نبودند و جمعیت یک دفعه
متفرق شد. همه رفتند، ما ماندیم و ما.»
بعد از قتل فجیع حمید و
کارون حاجیزاده، برخی از اعضای خانواده او احضار، بازجویی و چند تن بازداشت شدند.
خانم حاجیزاده با اشاره
به تحت فشار قرار گرفتن اعضای خانواده و بازداشت چند کارگر افغانستانی میگوید:
«افراد خانواده را میگرفتند و تحت فشار میگذاشتند. البته شاید آگاهی میخواست به
نکتهای برسد. از این طرف افراد خانواده میگفتند شما بروید رضایت بدهید بچههای
ما بیگناه هستند. واقعاً هم بیگناه بودند. مثلاً یکی از افراد فامیل را را فقط
به صرف اینکه گفته بود الهی بمیرم من همان موقع از آنجا رد می شدم و کاش یک سر به
این خانه می زدم بازداشت کرده بودند یا چهار کارگر افغانی بیچاره را که در خانه
برادرم کار می کردند گرفته بودند که آنها فریاد میزدند ما عاشقش بودیم ما دوستش
داشتیم. رفتیم رضایت دادیم آن افغانیها را آزاد کردند. وقتی ما میرفتیم میگفتیم
بچه فامیل ما بیگناه است آزاد کنید میگفتند رضایت دهید پرونده بسته شود آزاد
کنیم. و ما که نمیتوانستیم چنین رضایتی بدهیم.»
«یک زخم ۲۲ ساله»
از حمید حاجیزاده، آثار
متعددی منتشر شده بود. مجموعه چهار جلدی تاريخچه افيون و مشاهير ترياکی، فرهنگ
فولکلور بزنجان و لک، کولی عاشق نمی شود، سرود گمشده، پدر بی تو در نهایت شب،
عروضی دیگر و قافیه ای دیگر و آرایههای ادبی از جمله این آثار هستند. اما بعد از
قتل فجیع حمید حاجیزاده و فرزندش، چه بر سر آثار او آمد؟
فرخنده حاجیزاده میگوید:
«آثار حمید تا سالهای سال و هنوز هم اجازه انتشار نه به خاطر بیرون، خانواده آسیب
دیده بود و میترسید. سه کتاب آماده انتشارش را بردند و ما دیگر ندیدیم. یک سری
کتاب هم دست دوستانش است که بیمهری میکنند. ما میبینیم خطوط خوشنویسی شدهاش را
اما دست خود ما نیست البته یک مقدار حمید این آشفتگی را داشت. ولی یک کتاب از حمید
همان ابتدا چاپ شد به اسم 'کارون در من است امشب' که البته کیفیت چاپ نامناسب بود
و خوب توزیع نشد.
او اضافه میکند: «یک
کتاب جدیداً از حمید منتشر شده به اسم پرچم آزادگی که انتشارات جامهدران منتشر کرده.
به این کتاب اجازه دادند و همین یک سال پیش درآمد ولی کارهای تحقیقیاش و یک
«کنکاشنامه افیون» چهار جلدی داشت. حمید متأسفانه بسیار بد خط بود و هم بینظم مینوشت.
و ما گرفتار شدیم بعد این قضیه من سرطان گرفتم، پسر برادر دیگرم با سرطان از دست
رفت و خانواده وحشت کرده بودند. امیدوارم بقیه کارهای تحقیقی یا شعرهایش هم اجازه
انتشار بگیرد و یا یک جوری منتشر شود.»
فرخنده حاجیزاده سپس از
یک جریان تخریب سخن میگوید: «ما ۲۲ سال است در یک دور تسلسلی میچرخیم و تازه جریانی
راه انداختهاند که دفتر به دفتر و این انتشارات و آن انتشارات میروند و میگویند
و ریز ریز مینویسند که حمید در صحنه قاچاق کشته شده است. میگوییم اگر در صحنه
قاچاق کشته شده چرا نمیآیند اعلام کنند؟ کدام صحنه قاچاق، آنهم شب در رختخواب؟
حمید بین ۱۲ تا سه و نیم شب کشته شده. جریان تخریب راه
انداختهاند که نمک بپاشند به زخم ما».
او که به عنوان نویسنده و
عضو کانون نویسندگان ایران هم تحت فشار، از فشارهایی میگوید که بر سر پرونده قتل
برادرش بر او و دیگر اعضای خانواده وارد میشود: «ما همه درها را زدیم و به همه جا
رفتیم هیچ کجا جواب روشنی به ما ندادند فقط هر از گاهی بچههایش را میبرند، خانمش
را صدا میکنند که بیایید دیه بگیرید پرونده را ببندیم. از وزارت اطلاعات یک بار
من و برادرم را صدا کردند. آن موقع بچههایش صغیر بودند. ما را صدا کردند و بعد از
مدتی که صحبت کردیم یک آقای درشتهیکلی بود که ما نمیدانیم کی بود در نهایت فحوای
کلامش این بود که یک اشتباه ساده بود؛ با یک اشتباه ساده دو آدم کشته شده بودند.
تکه تکه شده بودند، مثله شده بودند».
خانم حاجیزاده اضافه میکند:
«خود من چند سال پیش برای سفری فرهنگی به کالج ویسکانسین، دعوت شده بودم. پس از
ساعتها بازجویی در نهایت دو شرط برای من گذاشتند که من بتوانم به این سفر بروم.
یکی این بود که بنویسم قتل حمید و کارون زیر سر آنها نیست، و یکی هم اینکه بنویسم
کانون نویسندگان غیرقانونی است. طبیعی بود هیچ کدام از این دو کار را نمیکردم و
سفری باید میرفتم سفر فرهنگی ادبی بسیار ارزنده هم بود از دست دادم.»
او میگوید: «فقط آن دو
آدم نیستند که کشته شدند. شما فکر نکنید با هر قتلی، فقط آن آدم به قتل میرسد؛ یک
خانواده، به لحاظ عاطفی و غیر عاطفی، به قتل میرسند. فکر میکنید مگر ما کم تهدید
شدیم؟ مگر ما آرامش داریم؟ مگر کتابهای ما راحت اجازه انتشار میگیرد؟ همین الان
من یک کتابی دارم که یک سال است در ارشاد است. عین آن مطلبی که به کتاب من گیر
دادهاند در کتاب کس دیگری چاپ شده اما در کتاب خود من اجازه نمیدهند. چرا؟ به
دلیل اینکه نام حاجیزاده روی این کتاب است. به دلیل اینکه حرف میزنم. به دلیل
اینکه در مورد قتل برادرم یا در مورد مسائل دیگر سکوت نکردهام. اما فقط قتل برادر
من نیست. چه فرقی میکند؟ مگر قتل محمد مختاری شوخی بود؟ مگر قتل فروهرها شوخی
بود؟ مگر پروانه اسکندری کم آدمی بود؟ مگر محمدجعفر پوینده چه کرده بود؟ میرعلائی،
توسلی، شریف و دوانی چه کرده بودند؟ چرا باید همه اینها مثله میشدند و میرفتند؟
ما نمیدانیم کجا متوقف میشود. همین الان سه تن از بچههای کانون نویسندگان را
گرفته و بردهاند هر کدام شش سال زندان و یکی سه سال و نیم به جرم اینکه سر مزار
مختاری و پوینده رفتهاند.»
اشاره خانم حاجیزاده به
بکتاش آبتین، رضا خندان مهابادی و کیوان باژن، سه عضو کانون نویسندگان ایران است
که از پنجم مهرماه در زندان به سر می برند. حضور بر مزار جانباختگان قتلهای
زنجیرهای، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده از جمله اتهامات آنها بود.
فرشته قاضی/ رادیو فردا
پیک ایران
ششم آذر ۱۳۹۹ برابر با بيست و ششم نوامبر ۲۰۲۰
دویچه وله: کتاب "صداهای یک کشتار"، ناگفتههای مرگ و
زندگی در ایران سال ۱۳۶۷ به همت ناصر مهاجر،
پژوهشگر تاریخ به تازگی منتشر شده است. تلاشی است در راه بازسازی حافظه تاریخی با
هدف پرتوافکندن به یکی از سیاهترین فصلهای تاریخ ایران.
درباره اعدامهای تابستان سال ۶۷ گفتهها کم، ناگفتهها
اما بسیار است. جمهوری اسلامی درباره این اعدامها، شمار قربانیان و گورهای دسته
جمعی در خاوران و دیگر گورستانهای کشور، سکوت کرده است. اعدامهای ۶۷ فصلی از تاریخ بحرانزده
مناسبات دولت و جامعه در ایران پس از انقلاب اسلامی است. جمهوری اسلامی گرچه بر
بستر اعتراضاتی مسالمتآمیز به قدرت رسید، اما دوام و بقای خود را در توسل به
ماشین قهر دولتی و خشونت یافت.
کتاب "صداهای یک کشتار" زمانی منتشر میشود که جمهوری
اسلامی با اعدام نوید افکاری بار دیگر به جهان نشان داد که برای حفظ قدرت خود یک
راه بیشتر نمیشناسد.
کتاب به زبان انگلیسی منتشر شده، ۴۵۰ صفحه و شش بخش دارد. هم
روایتی است از اعدامهای سال ۶۷ و هم سندی است که از دل
یک کار پژوهشی گسترده و با همراهی بسیاری از کنشگران سیاسی و مدنی پدید آمده است.
کتابی که تهیه آن ده سال زمان برده است. رضا معینی، مسئول میز ایران و افغانستان گزارشگران بدون مرز درباره
پدیدآورنده این کتاب چنین گفته است: «در همه این سالهای تلخ و تیره و تنهایی ما،
ناصر مهاجر همبند همه زندانیان سیاسی و همسوگ همه خانههای سوگوار اعدامیان
بود و هست.» از همراهی و همگامی او با مادران خاوران گفته و از تلاش او برای
دادخواهی مستقل.
منصور فرهنگ،استاد دانشگاه، دیپلمات و نماینده سابق ایران در سازمان
ملل نقدی بر این کتاب نوشته و از آن به عنوان تلاشی برای پرده گرفتن از ذات حکومت
تئوکراتیک و دشمنی آن با حقوق بشر یاد کرده است. او یادآوری اعدامهای ۶۷ را رنجآور میداند، ولی
پرداختن به چنین کاری را بسیار ضروری میبیند.
فرهنگ با اشاره به گفته پریمو لوی، نویسنده صاحبنام ایتالیایی و یکی
از اسرای حکومت ناسیونال سوسیالیستها در اردوگاه آشویتس به "وظیفه به
خاطرسپردن" اشاره کرده و نوشتن کتاب "صداهای یک کشتار" را در این
راستا دانسته است.
تصادفی نیست که مقدمه کتاب را آنجلا دیویس نوشته است و شماری از
شخصیتهای علمی و از جمله فیلسوفی همچون جودیت باتلر و مورخی همچون یرواند
آبراهیمیان بر این کتاب یادداشتهایی سزاوار نوشتهاند.
کتاب تقدیم شده است به هزاران زندانی که در تابستان سال ۶۷ تنها به علت نوع اندیشهشان
اعدام شدهاند. مهاجر به عنوان یک پژوهشگر تاریخ، بین زندانیان سیاسی و قربانیان
اعدامهای آن سال از نظر تعلق سازمانی، کوچکترین تمایزی قائل نشده است.
کتاب با گزارش مستند ناصر مهاجر درباره "کشتاری بزرگ" آغاز
میشود. به زندان زنان میپردازد و روایتها و یادنوشتههای زندانیانی همچون مهناز
سعیدا، آناهیتا رحمانی و نازلی پرتوی را در بر دارد. سپس کتاب با ثبت روایتهای
زندانیانی چون مهرداد نشاطی، ایرج مصداقی، ناصر ک.ه که به عنوان هوادار دکتر علی
شریعتی دستگیر شد و مهدی اصلانی، نگاهی دارد به آنچه در زندان مردان گذشت.
مهاجر فصلی را به اعدامها در شهرستانها اختصاص داده است. اعدامها
در شهرستانها کمتر مورد توجه ناظران حقوق بشر و کنشگران مدنی بوده و این فصل را
اسد سیف تهیه کرده است. مادران خاوران و روایت فرزندان قربانیان اعدامهای ۶۷ نیز از دیگر بخشهای این
کتاب هستند و کتاب با پرداختن به تجربه ایران تریبونال و دو نگاه به جنبش
دادخواهی، پرونده "این کشتار بزرگ" را در برابر خواننده مینهد.
دویچهوله در ارتباط با انتشار کتاب "صداهای یک کشتار" پای
صحبت پدیدآورنده آن نشسته و گوشههایی از گفتههای ناصر مهاجر را در این گزارش
بازتاب داده است.
بازسازی حافظه تاریخی
"وظیفه به خاطر سپردن"، همهنگام، وظیفه دادخواهی است. کته کلویتس
مجسمهساز و نقاش آلمانی بر این باور است که پرداختن به آنچه بر قربانیان رفته،
تنها برخاسته از الزام بزرگداشت یاد آنها نیست. هدف مانع شدن از تکرار جنایت،
تکرار کشتار است.
ناصر مهاجر در پاسخ به پرسشی در باره جدال بین فراموشی و بازسازی
حافظه تاریخی میگوید: «ناگفتههای اعدامهای ۶۷ الزام گردآوری روایتها
را در برابر ما مینهد. باید تلاش کرد تا با این روایتهای گوناگون، زمینه را برای
ساختن یک حافظه تاریخی آماده ساخت.»
آنجلا دیویس مقدمهای را که بر کتاب "صداهای یک کشتار"
نوشته، با این جمله به پایان برده است: «دیگر نمیتوان سکوت کرد!»
به باور مهاجر، با ساختن این حافظه تاریخی از طریق روایت ناگفتههای
تابستان ۶۷ و از طریق برگزاری مراسم
سالانه و در یک کلام «ساختن یک سنت»، میتوان مانع از فراموش شدن آن شد و امر
دادخواهی را ممکن ساخت.
قربانیان تابستان ۶۷
اعدام در ۴۱ سال حکومت جمهوری اسلامی
پروندهای طولانی دارد. اعدامهای سیاسی چند روز پس از پیروزی انقلاب بر روی پشتبام
دبیرستان علوی آغاز شد و با اعدام معترضان آبانماه ۹۸ ادامه یافت. دویچه وله
از مهاجر درباره علت اعدامهای گسترده ۶۷ میپرسد. مهاجر در پاسخ
میگوید:
«میدانید که بیشتر زندانیان سیاسی که در سال ۱۳۶۷ اعدام شدند، در سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ دستگیر شده بودند؛ پس از
برکناری ابوالحسن بنی صدر از ریاست جمهوری اسلامی و راهپیمایی بزرگ ۳۰ خرداد ۱۳۶۰.
برنامه این موج بازداشتها البته از پیش ریخته شده بود؛ تا آنجا که
جریانهای سیاسی را تقسیم و طبقهبندی کرده بودند و میدانستند که در کدام مرحله
از آن برنامه، گریبان کهها را میگیرند. آماج حمله حکومت در مرحله اول،
مجاهدین خلق و سازمانها و گروهای چپ انقلابی بودند (فدائیان اقلیت، پیکار، راه
کارگر، اتحادیه کمونیستها و...) . در آغاز مرحله دوم به سراغ حزب توده و سازمان
اکثریت باید میرفتند و سپس جرگههای کم خطر. تودهایها را در دو نوبت دستگیر
کردند و به زندان انداختند. نوبت اول بهمن ۱۳۶۱ بود و نوبت دوم،
اردیبهشت ۶۲. یورش به حزب توده برای
اکثریت آژیر خطر بود و انگیزهای برای آنکه بیشتر رهبران و کادرهایش را به شوروی
بفرستد، یا که از آنها بخواهد به گونهای از زندگی زیرزمینی روی آورند؛ یا که
چندی از مبارزه سیاسی کنار کشند تا به اصطلاح آبها از آسیاب بیفتد. البته شماری
از اکثریتیها را نیز در پایان سال ۶۱ و در سال ۱۳۶۲ بازداشت کردند.»
مهاجر در ادامه گفتوگوی خود به پایداری بخش بزرگی از زندانیان سیاسی
در برابر "کارخانه توابسازی" اشاره کرده و برکناری «اسدالله لاجوردی و
دارودسته او از ریاست زندان اوین» را نشانه شکست سیاست «القای ایدئولوژی اسلامی و
مغزشویی زندانیان ملحد» مینامد.
او سیاست حکومت در ارتباط با نوشیدن "جام زهر" و پذیرش صلح
با عراق را نیز در تصمیم به اجرای این اعدامها موثر میداند. در برابر این پرسش
که انتخاب قربانیان بر چه منطقی استوار بوده، میگوید:
«بررسیدادههای در دست نشان میدهد که پیش از پایان جنگ و پذیرش
قطعنامه ۵۹۸ ملل متحد، نیک میدانستند
چه کسانی را باید سربه نیست کنند؛ هر چند که در میان کشتهشدگان تابستان ۱۳۶۷ بسیارانی را میشناسیم
که تنها به سبب رفتارشان در برابر «هیئت مرگ» حلقآویز شدند. برعکس کسانی هم بودند
که به پرسشهای هیئت مرگ در آن محکمه تفتیش عقاید به گونهی پاسخ دادند که جان به
در برند. و فراموش نکنیم که همه اینها پیشتر در بیدادگاههای جمهوری اسلامی
محاکمه شده بودند و دوره محکومیتشان را میگذراندند.»
مادران خاوران
در یکی از پانوشتهای کتاب "صداهای یک کشتار" اشارهای به
مادران "پلازا دی مایو" در آرژانتین شده است. مادرانی که هر هفته با
تجمع خود در میدان مایو علیه دیکتاتوری نظامی اعتراض میکردند.
این مادران آرژانتینی برای دادخواهی از اعدام فرزندان خود در سالهای
۱۹۷۶ تا ۱۹۸۳ هر هفته به میدان مایو
میآمدند. کنشی سیاسی که بازتابی وسیع در رسانههای آن ایام داشت.
دویچهوله از ناصر مهاجر میپرسد که آیا جهان صدای "مادران خاوران"
را شنیده است؟ مادرانی که در کنار گورهای دستهجمعی در خاوران گرد میآمدند و
خواستار دادخواهی درباره اعدامهای ۶۷ بودند؟ مهاجر میگوید:
«نه. و صد افسوس. نه تنها جهان که پاره بزرگی از ایرانیان هم با این
جنبش بیهمتا در کشور ما آشنایی ندارند. به همین سبب فصلی از کتاب صداهای یک کشتار
را به این جنبش اختصاص دادیم.»
جودیت باتلر در یادداشت خود بر این کتاب از بیاطلاعی جهان از اعدامهای
تابستان ۶۷ سخن گفته است. ناشناخته
ماندن اعتراض مادران خاوران و فرزندان قربانیان اعدامهای سال ۶۷ این پرسش را در برابر ما
مینهد که علت این موضوع را در چه باید جست؟ از ناصر مهاجر میپرسیم که کاستیهای
مربوط به عدم اطلاعرسانی درباره این کشتار را متوجه چه کسانی و چه نهادهایی میداند؟
او در پاسخ میگوید:
«در درجه اول، متوجه رسانهها. بهتر از من میدانید که رسانهها
هستند، آن هم رسانههای مهم ـ پُر خواننده پُربیننده و پُر شنونده ـ که مسئلهای
را میان مردم میبرند و یا نمیبرند. در درجه دوم اپوزیسیون ایرانی؛ به ویژه در
خارج از کشور.»
مهاجر به فعالیت دو دهه از کنشگران، پژوهشگران و هنرمندان ایرانی و
همچنین گروههای چپ و دموکرات در اطلاعرسانی پیرامون کشتار بزرگ ۶۷ اشاره میکند. او میگوید:
«حالا چندین سال است که ایرانیان ساکن اروپا و آمریکای شمالی، هر تابستان و یا در
آغاز هر پائیز، به شکلهای گوناگون به این فاجعهی ملی میپردازند و یاد
جانباختگان دهه شصت را گرامی میدارند.»
او این اقدام را در شکلگیری حافظه تاریخی بخش بزرگی از ایرانیان
درباره این "واقعیت دهشتناک" تلاشی مهم، اما ناکافی میداند ومیگوید:
«اما کار آگاهی رسانی درباره جنایتهای جمهوری اسلامی در زندانهای
ایران، چنان که باید و شاید در میان وجدانهای بیدار اروپا و آمریکای شمالی به
انجام نرسیده است. نه اینکه هیچ کاری نشد. نه، این حرف درست نیست. تا کنون چندین
کتاب و گزارش درباره زندان و زندانیان سیاسی جمهوری اسلامی به انگلیسی و آلمانی
و فرانسوی به چاپ رسیده است. آخرین کتابها به زبان انگلیسی، ایران تریبونال است
(۲۰۱۹) به همت بابک عماد و سپس
برگردان انگلیسی شعر سعید یوسف: جانباختگان به بوی فردایی نو به همت شهرزاد مجاب
(۲۰۲۰). چند فیلم کوتاه به زبانهای
فرنگی و یا با زیرنویس انگلیسی نیز در دست داریم.»
مهاجر میگوید که پرونده کشتارهایی همچون آنچه در تابستان سال ۶۷ روی داد، مختومه نیست.
حتی تلاش حکومت در پنهان کردن شمار قربانیان اعدامهای ۶۷ برای پاسداری از یک
"یک سرّ دولتی" نیز نمیتواند مانع از فاش شدن تدریجی دامنه این
"کشتار بزرگ" شود.
کشتار مخالفان توسط دولتها، همچون آنچه در جریان سرکوب خونین
اعتراضات آبان ۹۸ روی داد، پدیدهای است
که جهان در حافظه خود دارد؛ از کشتار معترضان در میدان "صلح آسمانی" در
چین، تا کشتار زندانیان زندان تدمر سوریه، تا کشتارهایی که در تیمور شرقی،
السالوادور، گواتمالا، کنیا و سومالی روی دادند.
این در حالی است که "صداهای یک کشتار"، ناگفتههای مرگ و
زندگی در تابستان ۶۷ هنوز آنگونه که باید و
شاید به گوش مردم جهان نرسیده است. مهاجر بهدرستی معتقد است که وظیفه دادخواهی،
تلاش برای محاکمه آمران و عاملان این اعدامها برعهده سازمانهای حقوق بشری و
سیاسی است. اما وظیفه پژوهشگران، رسانهها و اهل ادب و فرهنگ را نیز در این راستا
سنگین میداند. برای او پرداختن به فعالیتهای هنری در زمینه نشاندن "این
واقعیت دهشتناک" در حافظه تاریخی مردم بسیار مهم است.
مهاجر در کتاب خود به نمونههایی از این اقدامات اشاره کرده است. از
آن جمله میتوان به ثبت فعالیتهای پانتهآ بهرامی، نیما سروستانی، مسعود رئوف،
دلناز آبادی و حسین پورسیفی در این کتاب اشاره کرد. اما بهرغم آن، مهاجر معتقد
است برای بازسازی حافظه تاریخی، برای تولید چنین حافظهای هنوز وظایف زیادی بر دوش
فعالان مدنی، پژوهشگران تاریخ معاصر و هنرمندان سنگینی میکند.
ناصر مهاجر میگوید مقابله با فراموشی بستری برای دادخواهی است. او
به صراحت بر این باور است که امکان دادخواهی مادام که جمهوری اسلامی بر سر کار
است، وجود ندارد. از این رو است که یروان ابراهامیان میگوید: «ناصر مهاجر با همان
انگیزه و دلایلی دست به قلم میبرد که جورج اورول را وادار به نوشتن کرده بود:
الزام دیدن چیزها آنگونه که هستند، تلاش برای یافتن فاکتهای حقیقی و ذخیره کردن
آنها برای استفاده نسلهایی که در راهند.»
مادران پارک لاله ایران، حرکتی جوان و نوپاست و تلاش میکند در ادامه روند خود «صدایی» همراه با «جنبش دادخواهی مادران و خانوادههای آسیبدیدهی ایرانی» باشد. این حرکت مستقل و دادخواهانه که از تلاشگَران عرصه دادخواهی و فعالان اجتماعی تشکیل شده است، از تیرماه 1388، با فراخوان تعدادی از زنانِ دادخواه در اعتراض به کشتن و مجروح و زندانی کردن مردمی که برای حداقل خواست انسانی خود به خیابان آمده بودند، در پارک لاله تهران شکل گرفت.
این حرکتِ دادخواهانه، در مسیر حرکت خود، سه خواست حداقلی و مشخص زیر را تعریف کرد:
- آزادی زندانیان سیاسی و عقیدتی،
- لغو مجازات اعدام،
- محاکمه و مجازات آمران و عاملان همه جنایتهای صورت گرفته در جمهوری اسلامی در دادگاهی علنی و عادلانه.
در طی این مدت نیز همواره در کنار و در پیوند با خانوادهها، در راستای تحقق این سه خواسته حرکت کرده است. این حرکت خودجوش و دادخواهانه به هیچ فرد، گروه و سازمان سیاسی داخلی و خارجی وابستگی ندارد و همچنین با افراد و گروههای وابسته به حکومت مرزبندی دارد.
ما همچنین اعتقاد داریم برای رسیدن به سه خواست حداقلی خود، باید در جهت رسیدن به آزادی بیان و اندیشه، رفع هر گونه تبعیض و جدایی دین از حکومتنیز تلاش کنیم، زیرا علت اصلی این بیعدالتیها را در ساختار حکومت و قوانین آزادی ستیز و تبعیضآمیز جمهوری اسلامی میدانیم.